آســـو

تا افق را نظاره خواهم کرد

آســـو

تا افق را نظاره خواهم کرد

هوا که آرام شد به خوشحالی هایمان فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که دنیا جای عجیبی است،هیچ چیز قابل پیش بینی نیست و در عین حال همه چیز قابل پیش بینی است.
مدام میدوی و میدوی و گاهی میرسی و گاهی هم نمیرسی...در بین راه زمین میخوری و بلندت میکنند...امیدوار میشوی و ناامید میشوی...پر و خالی میشوی...
با آدم هایی روبه رو میشوی...که هیچ کدامشان شبیه هم نیستند و دقیقا شبیه هم هستند،دنیا مکان عجیبی است...پر از تعادل است و تعادلی ندارد...

نویسندگان

-416- آنچه هنوز در ادبیات موجود است

يكشنبه, ۲۶ دی ۱۴۰۰، ۰۶:۵۵ ب.ظ

روزهای بد و سختی رو گذروندم. دوباره افتادم. همچون یک مرده‌ی واقعی. چهار روز تمام عین مرده افتاده بودم و نمی‌تونستم از جام تکون بخورم و مرگ رو حس می‌کردم. میزان خستگیم زیاده و دلتنگی و نگرانیم بیشتر از همه‌چیزه. دریا دریا درس دارم و باید روزها رو بگذرونم. دو روز اول رو فاطمه زنده نگهم داشت. امتحان امروزم رو غزاله کمک کرد و روزهای آینده هم برنامه همینه. چهارشنبه باید برم سر کلاس و باید چیزهایی بخونم، خوندن چیزها داستانی نیست و انجامش می‌دم اما باید جلسه کنم با آدم‌های مدرسه و اصلا زور این کار رو ندارم. واقعا زور آدم دیدن ندارم. نمی دونم چی می‌خوام. نمی‌دونم چی خوشحالم می‌نه صرفا یه سری کار هست که باید تیک بخوره و خودم رو می‌کشونم که انجام بدم. ویس‌های معانی و بیان تموم نمی‌شه، هزار ساله دارم گوششون می‌دم. فایل‌های فضیلت رو تکمیل نکردم و مشق‌های زبان رو نفرستادم. دوباره توییتر نصب کردم و تا دوباره اعتیادم بهش برنگشته باید حذفش کنم. نگران، نگران و ناامید و خسته‌م. دلم می‌خواد استراحت کنم، اما برنامه‌ای توی روزهام برای این قصه نیست!نمی‌تونه باشه! دوباره امروز فهمیدم که ادبیات همچنان غمگینم می‌کنه. مسئله محتوا نیست. هر چیز مربوطی به ادبیات انگار من رو یاد اون روزهای المپیاد می‌اندازه و اشکیم می‌کنه. دلگیر و غمگین به همراه احساس ضعف. هیچ تجربه‌ای همین‌طور رد نمی‌شه! ما تو تجربه‌هامون می‌مونیم. مثل من که هیچ وقت مدالمو نگاه نکردم و از جلوی دست برش داشتم. این‌ها واقعا غمناکن و هر بار ازشون حرف می‌زنم گریه‌م می‌گیره. رنگ مدالم هنوز به من حس از دست دادن می‌ده. زندگی روزهای سختی رو نشون می‌ده اما به قول فاطمه. مهارت زندگی تو روزای سخت رو باید یاد بگیریم.

  • آسو نویس

-415- پس چی؟

جمعه, ۲۴ دی ۱۴۰۰، ۰۷:۱۳ ب.ظ

دردش زیاده! زیاد . زیاد. به مثابه‌ی ورود به ترس‌ها. عمیق‌ترین ترس‌های وجودی.

امشب هم نشد حرف بزنم. این حتما خیره. مگه نه؟

  • آسو نویس

-414- خواسته

پنجشنبه, ۲۳ دی ۱۴۰۰، ۰۵:۵۳ ب.ظ

امروز دلم دوست وبلاگی می‌خواست. دوستِ فهیمِ وبلاگی.گذشت اون دوران!

  • آسو نویس

-413- همه اسیرن. همه!

پنجشنبه, ۱۶ دی ۱۴۰۰، ۰۸:۵۰ ب.ظ

تمام امروز رو داشتم فکر می‌کردم، کمی هم درس خوندم اما بیشتر از همه ذهنم درگیر بود. اول از همه نگران زهرا بودم به شدت. می‌خواست یه کاری انجام بده و مدت‌ها بود که ذهنش درگیر بود ولی نمی‌تونست اون کار رو بکنه. خیلی با هم سرش حرف زده بودیم. زیادِ زیاد و مسئله واقعا همون‌قدر نیاز به فکر کردن داشت. واقعا همون میزان درگیری و فکر کردن رو می‌خواست . آخرین باری که با هم سرش حرف زدیم دیدیم انجام دادن اون کار خیلی پیچیده‌ست و بندازتش عقب. دیشب من دوباره خیلی حالم بد بود. مثل تموم شب‌ها..و خوابم نمی‌برد. رفتم توی تلگرام و دیدم زهرا پیام داده که انجامش داده. با هم سرش حرف زدیم و کمی براش بیدار موندم و بعد خوابم برد. صبح پاشدم و بقیه حرف‌ها رو زدیم و تا غروب درگیر بودیم. بعدازظهر که باید منتظر جواب اون ماجرا می‌موند من خوابم برد اما به شدت نگران بودم و استرسش رو داشتم. خوابش رو دیدم و و از ترس از خواب پریدم و دیدم بهم پیام داده. شرایط واقعا راحت نیست برای هیچ‌کس. همه به نوعی اسیر و درگیر ماجرایی‌ن و این هم خنده‌داره و هم ترسناک. ماجرا که به نسبت تموم شد این جمله اومد توی ذهنم: داستانا تو اوج پیچیدگیشونه که ساده می‌شن. واقعا همینه. می‌دونم به زهرا راحت نگذشت. می‌دونم کل این۲۴ساعت قلبش اومد تو دهنش و می‌دونم که روزها درگیر ماجراست و نه تنها تموم نشده که شروع شده اما می‌دونین همین قدم‌هان که ما رو زنده نگه می‌دارن. با همه ترسناکی و غمگینیشون.

چند شب پیش باز کابوس دیدم و صبح دیدم لب‌م زخم شده. من واقعا خسته‌م از این خواب‌ها. از کابوس‌ها. از لذت هایی که صرفا توی خوابمن و به روم میارن چه چیزهایی مورد نیازمه اما ندارمشون و فعلا هم قرار نیست داشته باشمشون. همچنان که امروز همه‌چیز رو شل گرفته بودم یاد حرف پارسای دوره افتادم. اون بار که گفت چرا توقع داری احساساتی که خودت هم نمی‌فهمیشون و سختته بفهمیشون رو بقیه بفهمن. اون بار هم نوشتم که راست می‌گه ولی باز هم می‌گم راست می‌گه. حتی حس می‌کنم این روزا تازه دارم می‌فهمم من بلد نیستم از نیازهام حرف بزنم انقدر همیشه همه‌چیز رو خواستم تنهایی پیش ببرم که نمی‌تونم و بلد نیستم از نیازهام حرف بزنم.. هر بار از حس‌هام و خودم حرف می‌زنم حس می‌کنم دارم وقت آدما رو می‌گیرم و چقدر کارهای ارزشمندی می‌تونستن انجام بدن. نمی‌تونم از خودم راحت حرف بزنم و این اصلا خوب نیست. وقتی بقیه حرف می‌زنن عالی‌م. می‌تونم ساعت‌ها بشنومشون و حتی لحظه‌ای به این فکر نکنن که من اذیتم. این تواناییمه. بلدم به آدم‌ها حس مهم بودن بدم کمااینکه واقعا هم برام مهمن و دلم نمی‌خواد کسی این حس رو تجربه کنه و فکر کنه اضافه‌ست. اما خودم؟ در گرفتن این حس عاجزم.

باز دلم می‌خواد فرار کنم. فرار. فرارو فرار. اما هیچ‌وقت نمی‌شه فرار کرد. اصلا ادمی از کجا و از چی فرار کنه؟

حتی به این فکر کردم که اگر دفعه بعد خواستم باهات صحبت کنم از این چیزا برات بگم و بعد با خودم فکر کردم که چی؟ انگار بیان‌کردنش گفتن یه سری گزاره‌س و خب که چی؟ نباید درگیری روحی خودم رو به تو منتقل کنم. اما تقصیر منه. نباید یه‌طوری باشم که فکر کنم اضافه‌م چون تو اینو نمی‌گی اما من اگه زیاد روش تاکید کنم این اتفاق میفته.

وای من واقعا خسته و دلتنگ و دلگیر و اشکی‌م و حتی دیگه نمی‌تونم این رو بندازم تقصیر هورمون‌هام. این حس‌ها واقعیه. آستانه درد و تحملم رو می‌شناسم. می‌دونم این تهش نیست اما می‌دونم که الآن هم راحت نیستم. آه که قلب نحیف و کوچکم می‌خواد محبت ببینه اما خودش قول گرفته که اون آدم بهش محبت نکنه. آدمی چیه؟ موجود پیچیده‌ و اسیر! اسیرِ واقعی.

 

پ.ن : شما یه چیزی بگید. هر چی!

  • آسو نویس

-412- پیچیدگی حسی

پنجشنبه, ۱۶ دی ۱۴۰۰، ۱۰:۲۵ ق.ظ

بی‌تابم و هر بار تصمیم می‌گیرم این بی‌تابیم رو نشون ندم همه‌چیز بدتر می‌شه. چون جدا و عمیقا بی‌تابم و این خودش رو، توی تک‌تک رفتارهام نشون می‌ده. زهرا اون روز که دیدتم وقتی برگشتیم گفت دیدم که تو خیلی به خودت پیچیده بودی، من دیگه بهت نپیچیدم نه به خاطر اینکه حواسم نبود!به خاطر اینکه نمی‌خواستم اذیتت کنم. دلم به شدت بی‌تابه و اشکی‌م مدام. دلیل اشکی بودنم هم نه چیزیه و نه کسیه. همه اینا یک چیز درونیه. مشکلات درونی‌ایه که من باید حل‌شون کنم و واقعا زورش رو ندارم.. کاش یک روز که از خواب پامی‌شم احساس کنم زور حل‌کردنشونو دارم و شروعش کنم اما الآن واقعا نه! 

به شدت محبت‌پذیر شدم، برعکس ماه‌های قبل، این روزها جدا دلم محبت می‌خواد واقعا محبت‌های فیزیکی و کلامی. شب‌ها هم مدام همین خواب رو می‌بینم که توسط آدمایی که دوسشون دارم بغل می‌شم و سکوت می‌کنیم و گاد می‌فهمم اینا خوابن اما دلم می‌خواد توی همون حالت بمونم مدت‌های زیاد! نمی‌دونم چیه که انقدر این روزها اذیتم می‌کنه. دوریِ تو؟ ولی تو هستی. حضورت رو حس می‌کنم اما خب نه نیستی.

حرف زیادی ندارم. مد‌ت‌هاست که ندارم. حتی نمی‌تونم برای چیزی غر بزنم. خسته‌تر از اینم که غر بزنم. باید مودم رو بالا نگه دارم که از پس این روزها بربیام!وگرنه می‌میرم. من اگه این روزها تو رو ببینم چطور امتحاناتمو بگذرونم؟ می‌ترسم از دیدنت. تو اما هیجان داری؟ چیزی نمی‌گی! منتظرت می‌مونم اما. من می‌کشم کنار که این بار تو چیزی بگی ... همیشه میای و می‌گی و همیشه می‌فهمی من پیچیدم به خودم و دلتنگم اما تو هم نمی‌تونی کاری کنی چون به هم قول دادیم و این درد داره. گاهی نفس من رو می‌گیره. تو انقدر سر خودت رو شلوغ کردی که فکر نمی‌کنم بهت انقدر سخت بگذره اما من زورشو ندارم. نمی‌خوام اصلا انقدر سر خودم رو شلوغ کنم که نتونم به تو فکر کنم. حتی خودم هم نمی‌دونم چی می‌خوام. نمی‌دونم کدوم حرف‌زدن برای من مطلوبه و کدومش نه. دوست ندارم واقعا همین‌طوری حرف بزنم. دلم میخواد بیای و با هم حرف بزنیم. گاد. مستاصلم. من مدام در این رابطه بین زمین و هوام. زیباست ها! چون محبت تو، توش هست اما من واقعا خسته‌م و احساساتم پیچیده به هم. پیچیدگی احساسی دهن من رو سرویس می‌کنه، ذهنم رو قفل می‌کنه! نفسم رو می‌گیره و آره من دوباره وارد اون روزا شدم. دلم برات تنگ شده اما این‌طوری دیدنت شاید فقط همه‌چیو سخت‌تر کنه. آی دنت نو. واقعا نمی‌دونم.

  • آسو نویس

-411- آیا این کار هورمون‌هاست؟

پنجشنبه, ۹ دی ۱۴۰۰، ۰۷:۴۳ ب.ظ

امروز یاد اون شب که نه، اون لحظه‌ای افتادم که آخرین بار هم دیگه رو دیدیم و قرار گذاشتیم تا یه مدت هم‌دیگه رو نبینیم. اون موقع و اون لحظه ناراحت نبودم اصلا، حالم خوب بود که پیشتم، می‌دونستم تصمیممون سخته اما اون موقع حالم خوب بود اما یه چیزی اذیتم می‌کرد و اون می‌دونی چی بود؟ فکر این‌که همه‌ی این سختیایی که کشیدیم تا به این نقطه برسیم، همه‌ی این خویشتن‌داری‌ها، همه‌ی این صبرها، همه‌ی این اشک‌ها و لبخندها دوباره قراره تکرار بشن دیوونه‌م می کرد.

می‌دونستم که حالم اون موقع خوبه اما فکر این‌که همه‌ی اون سختیا قراره دوباره تکرار بشن باعث می‌شد دلم بخواد بمیرم. اون ده روزی که همه‌چیز رو گذاشتیم کنار و می‌تونستیم راحت حرف بزنیم واقعا احساس می‌کردم پام رو گذاشتم توی رویا. احساس می‌کردم این بهشتیه که منتظرش بودم. انگار تازه تونستم بعد یک سال نفس عمیق بکشم، بعد یک‌سال تونستم آرامش رو حس کنم. واقعا می‌گم و دوباره روز دهم ما شروع کردیم به صبر کردن. این بار آگاهانه. نااراحت نبودم، پشیمون نبودم و نیستم. مطمئنم به تصمیمون. می‌دونم چقدرر برای جفتمون سخته. می‌دونم به معنای واقعی کلمه دهن‌سرویسیه و حتی می‌فهمم هر کدوممون شرایط رو به سمت فان پیش می‌بریم که کار رو برای دیگری سخت‌تر نکنیم. ما واقعا مدام داریم از هم مراقبت می‌کنیم اما راستش یه شبایی و یه روزایی فقط دلم می‌خواد بهت بگم دلم برات تنگ شده اما می‌دونی. نمی‌تونم اینو بگم. ما قول دادیم به هم و نمی‌خوام بزنم زیر قولمون.واقعا دوست ندارم بزنم زیر قولم.

سخته اما تو راست می‌گی هیچ چیز خوبی الکی چیز خوبی نشده و باید برای چیزهای خوب تلاش کرد. نمی‌خوام پا پس بکشم، مطمئنم به راهمون اما قصه اینه که دلم تنگ می‌شه و این چیزی نیست که بتونم انکارش کنم. واقعا این چیزی نیست که بشه بهش بی‌توجهی کرد. چون می‌‌دونی؟ خب اوکی من دلتنگیم رو تبدیل می‌کنم به درس خوندن، تبدیلش می‌کنم به غذا درست‌کردن، تبدیلش می‌کنم به کتاب خوندن و ورزش کردن... اما یه جایی این‌طوری می‌شم که گاد! این دلتنگیه و الآن فقط دلم می‌خواد تبدیلش کنم به کلمه و همین و همین تنها چیزیه که یه کم شرایط رو بهتر می‌کنه نه هیچ‌جیز دیگه‌ای. دلم برات تنگ شده به اندازه‌ی همه‌ این روزا، همه‌ی لحظه‌هایی که تو زندگیم بودی. دلم تنگ شده و دستات رو ندارم. قصه اینه.

  • آسو نویس

-410- مهر جنون خورده به پیشانی‌م

شنبه, ۴ دی ۱۴۰۰، ۰۲:۵۹ ب.ظ

 

                                         

تو می‌گی کار بزرگ رو به فانِ بزرگ تبدیل کردی که روزهات بدون من راحت بگذره، من هم این‌طور وانمود می‌کنم.. نمی‌دونم تو واقعا این‌طوری هستی یا داری وانمود می‌کنی که فشار رابطه رو نندازی روی دوش من، نمی‌دونم تو هم روزهایی از دلتنگی دیوونه می‌شی یا نه. اما من واقعا یک شبایی از شدت دلتنگی حالت تهوع می‌گیرم و دلم می‌خواد بالا بیارم. گاهی وسط حرف زدن باهات هم دلم برات تنگ می‌شه و دلم می‌خواد که پیشت باشم. گاهی خودم حس می‌کنم که مودم تغییر می‌کنه اما مشکل تو نیستی. تو کاملی! مشکل دلتنگی منه و مشکل دوری از توعه. حالم خوبه، این رو بهت می‌گم که دیگه وسط همه سختیا نگران من نشی. حالم جدا خوبه، نه که دروغ بگم اما خب می‌دونی، واقعا دلم می‌خواد بتونم مدام باهات حرف بزنم و روزهام رو تعریف کنم، دلم می‌خواد شب‌هام رو با جمله‌های تو تموم کنم و صبحامو با حرفای تو شروع کنم. دلم می‌خواد قبل خواب مطمئن باشم که بهم فکر می‌کنی و صبحا رو با یاد من شروع می‌کنی. تو می‌گی لحظه‌ای فراموشم نمی‌کنی و مطئنم ازت، اما لذت شنیدنش چیز دیگه‌ایه که ما مجبوریم فعلا از هم دریغش کنیم. اون روز یه جایی نوشتم که دریغ کردن محبت از کسی که می‌دونی لایقشه سخت‌ترین کار دنیاست اما مجبوریم.

باز خواب و بیداریم تغییر کرده، زمان امتحان‌ها نزدیکه، کارهای مدرسه روز‌به‌روز بیشتر می‌شه، کارهایی که باید تنهایی پیش ببرمشون هم همین‌طور ولی حس می‌کنم زورم کمه، در عین اینکه زورم زیاده اما کمه.. نمی‌دونم اینا اثرات دلتنگیه یا چیزهای دیگه و می‌دونی چی خنده‌دار می‌کنه شرایط رو؟ این‌که فقط یک ماه و دوازده روز از دیدنت می‌گذره. این خیلی تایم کمیه! برای چیزی که ما مدنظرمونه این‌که تقریبا این یک ماه و نیم این‌طوری سخت گذشته واقعا مسخره‌ست. انگار شش ماهه ندیدمت. انگار هزاران ساله ندیدمت و کنارم نبودی. این اتفاق عجیبیه. برای تو هم همینه؟ نمی‌دونم! و واقعا هم مهم نیست. چون می‌دونی حرف‌زدن باهات هم تا یه حدیش خوبه، یعنی دلتنگیمو یه کم درمان می‌کنه و باز هم نسبت به تو عطش دارم.. دیگه حرف‌زدن هم عطشم رو نسبت به تو کم نمی‌کنه. باید دستاتو بگیرم و سکوت کنم. اما ممکنه؟ معلومه که نه!

من تب دارم؟ یا این تبِ درونیه که به روحم کشیده می‌شه؟ نمی‌دونم. فقط مطمئنم که تب دارم و حسابی داغ‌م.

 

پ.ن: عکس مربوط به دوم دی ماه. از بالا، خی‌لی بالا.

  • آسو نویس

-409- نیفت رو دور تند

سه شنبه, ۳۰ آذر ۱۴۰۰، ۰۹:۴۰ ب.ظ
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۳۰ آذر ۰۰ ، ۲۱:۴۰
  • آسو نویس

-408- تقوا سرکوب نیست.

سه شنبه, ۹ آذر ۱۴۰۰، ۰۵:۰۴ ب.ظ

می‌دونی خداجون؟ دیروز وسط گریه‌هام به این فکر کردم که این کار هیچ دلیلی نداره جز این‌که تو راضی باشی. واقعا هیچ‌چیز دیگه‌ای پشتش نیست. حالا که ما خواستیم تو زمینت بازی کنیم می‌شه قواعد بازی رو آسون‌تر کنی؟ می‌شه همون‌طور که گفتیم تو به جای ما قدم برداری؟

این امید و ایمان و اطمینانی که به تو داریم تنها چیزیه که ما رو پیش می‌بره.

یک بار یه آدمی می‌گفت، می‌گفت اگر همیشه سعی کنی تقوا داشته باشی، اون‌جایی که حواست نیست خدا حواسش هست. ایمان دارم بهت. خیلی ایمان دارم بهت.

  • آسو نویس

-407- خوب گفتی.

پنجشنبه, ۴ آذر ۱۴۰۰، ۱۰:۵۸ ب.ظ

تو گفتی: حس کردم ناراحتی، نه! بیشتر از حس. فهمیدم. چون بقیه می‌شناسنت اما من بلدمت.

راست گفتی.

 

  • آسو نویس

-406- برای تو، بهترین امانتدار دنیا

شنبه, ۲۲ آبان ۱۴۰۰، ۰۷:۰۸ ب.ظ
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۲۲ آبان ۰۰ ، ۱۹:۰۸
  • آسو نویس

-405- یه رویا تو بیداری.

پنجشنبه, ۲۰ آبان ۱۴۰۰، ۰۸:۴۸ ب.ظ

اون روزی که دیوارامون پنجره شد، با همه روزای دیگه فرق می‌کرد.

  • آسو نویس

-404- آهای زیبای وحشی

دوشنبه, ۱۰ آبان ۱۴۰۰، ۱۰:۱۹ ب.ظ

لذتِ شنیدن دوسِت دارم از زبونِ تو انقدر عمیق بود که نمی‌تونم بگم شبیه چیزی بود. اما مست شدم. با شنیدنش، دوست‌داشتنت هزارباره در من حلول کرد و روشن شدم. روشن‌تر از همیشه.

 

- هشتِ هشت.

 

«...نفسات نبض منه، بازم چشمات مسته زیاد...»

  • آسو نویس

-403- تو، تو، تو.

پنجشنبه, ۶ آبان ۱۴۰۰، ۰۸:۰۲ ب.ظ

رفتم سر کلاس. هفت و ۵۵دقیقه‌ی صبح. آنتن‌ها قطع بود و اینترنتم وصل نمی‌شد. نرگس پشت میز نشسته بود و لیست حضور و غیاب رو چک می‌کرد، برنامه‌ی صبحگاه شروع شده بود. من صبح خودم رو به زور به مدرسه رسونده بودم، سردرد بسیار و یک حالتی از خماری. سرجمع دو ساعت خوابیده بودم، خوابی که هزار بار وسطش پریده بودم و به کلاس صبح فکر کرده بودم که طرح درسش آماده نیست. به تو فکر کردم.

کوله‌م رو برداشتم و رفتم سر کلاس. ستایش از بچه‌های عزیز کلاس صد و یکه. دیدمش و خوشحال شدم اما همچنان احساس تنگی نفس می‌کردم. سرفیس رو وصل کردم و به خانم اسودی گفتم اینترنت مدرسه رو به لپ‌تاپم وصل کنه. بسم‌الله گفتم و مطمئن بودم سر کلاس حالم بهتر می‌شه. قرار بود درباره توجه و تمرکز با بچه‌ها حرف بزنیم. نفس عمیق کشیدم و شروع کردم. ازشون پرسیدم چه چیزهایی باعث می‌شه که به چیزی توجه کنن. وقتی باهاشون حرف می‌زنم و سر کلاسم همه‌چیز بهتره و دردش کم‌تره، حتی گاهی چیزای خاکستری هم سر کلاس زیبان. به تو فکر کردم. دیدن محبتشون و چشمایی که برق می‌زنه، روح‌های آرومی که گاهی آشفته می‌شه. ایستادن کنارشون، نشستن روی میز و دیدن زیباییاشون قلبم رو گرم می‌کنه.

براشون از تمرکز گفتم، از توجه یه فلش کشیدم به سمت تمرکز و گفتم به توجهی که مستمر و مداوم باشه می‌گن تمرکز و سرم کنار تخته گیج رفت، اما کسی متوجه نشد، به تو فکر کردم. کلاس که تموم شد آنا اومد کنارم وایستاد و گفت خانم من نمی‌فهمم، چرا تو جهان همه‌چیز انقدر به هم مربوط می‌شه؟ چشمام واقعا نمی‌دید ولی بهش گفتم سوال مهم منم همینه. نمی‌دونم چرا ولی جالبیش هم به همینه.به تو فکر کردم. مگه نه آنا؟ سرفیس رو جمع نکردم، رفتم و کنار میز نرگس وایستادم و بهش تکیه دادم و گفتم نرگس خیلی خسته‌م و نرگس گفت می‌ری سر کلاس حالت بهتر می‌شه. راست می‌گفت. باز هم به تو فکر کردم. خانم حیدرزاده و زهرا رو توی این فاصله دیدم و یه لیوان آب خوردم و دوباره برگشتم پیش ۱۰۲ایا.

کلاسشون بهتر از قبل پیش رفت، بهشون گفتم گرایش‌هاتونه که مدل توجهتون رو می‌سازه و سوال آخری که بهش رسیدیم این بود: آیا جنسیت ما روی نوع توجهمون تاثیرگذاره؟ باز به تو فکر کردم. کلاس دوم تموم شد و من انقدر احساس تنگی نفس داشتم که رفتم و توی بالکن اتاق مشاوره وایستادم و سعی کردم آروم و ریتمیک نفس بکشم. مثل دو سال پیش وقتی که دچار اضطراب می‌شدم و نفسم بالا نمیومد. دکتر بهم یاد داده بود نفس‌هام رو بشمرم. تا ده می‌شمردم و یک بازدم و دوباره. چندین بار این کار رو تکرار می‌کردم و دفعه آخر نفسم میومد بالا و دوباره از اول. سه بار نفس‌هام رو شمردم، نفسم برگشت.

از اتاق اومدم بیرون و وسایلمو جمع کردم و رفتم پیش زهرا و خانم حیدرزاده نشستم تا کلاس بعدی شروع بشه. توی کلاس آخر آدم بهتری بودم. با بچه‌ها شوخی کردیم. زهرا مدام می‌پرسید خانم چرا به نتیجه نمی‌رسیم. خیلی ازمون سوال می‌پرسین، مغزمون درد گرفت و من گفتم زهرا از الآن دنبال نتیجه نباش، چون چیزهای زیادی توی جهان هستند که لزوما به نتیجه خاصی نمی‌رسند و باید با تعلیق بسازی و اگه دنبال نتیجه باشی اذیت می‌شی و به تو فکر کردم. روی تخته نوشتم کانونِ توجه و به این فکر کردم که چندین روزه؟ چندین ماهه که تو مرکز توجه منی؟ چندمین باره که وسط تمام روزها و کارهام به تو فکر می‌کنم؟

کلاس این بچه‌ها تموم شد. احساس ضعف شدید داشتم، رفتم توی نمازخونه و نماز خوندم و آخر نماز به تو فکر کردم. تمام مدتی که منتظر اسنپ بودم، قلبم تیر می‌کشید. فکر می‌کردم حالم بهتر شده اما دلتنگی تو این‌طوریه، هست، هست، هست و تماما هست اما در یک لحظه اوج می‌گیره، انگار از سطح قلبم می‌ره توی عمق قلبم، چیزی رو خنجر می‌زنه، ازم خون میاد و به شدت درد می‌گیره، نفسم دوباره بالا نمیومد. توی اسنپ به تو فکر کردم، مثل همیشه، مثل آسمان به ستاره، مثل ستاره به شب و مثل دریا به ادامه‌ی خویش.

 

پ.ن: این صبوری‌ای که دارم دعای کیه در حقم؟ دعای کیه که من هنوز می‌تونم صبر کنم و حتی شوخی کنم؟ دمش گرم.

  • آسو نویس

-402- نیمه‌ی عاشق‌ترم را باد برد

يكشنبه, ۲ آبان ۱۴۰۰، ۱۰:۱۹ ق.ظ

شب‌ها از دلتنگیت می‌میرم و این معجزه‌ی خداست که دوباره صبح‌ها از خواب بلندم می‌کنه. انگار که جونم واقعاً از بدنم خارج می‌شه و صبح نصفه‌جون از خواب پا می‌شم. «دیر کردی، نیمه‌ی عاشق‌ترم را باد برد.» آره همین.

 

*

شانه ات را دیر آوردی ســرم را بــــاد برد

خشت خشت و آجر آجر پیکرم را باد برد

 

آه ای گنجشکهای مضطرب شرمنده ام

لانه ی بر شاخه هــــای لاغرم را باد برد

 

من بلوطی پیــر بـودم پای یک کـــوه بلند

نیمم آتش سوخت ، نیم دیگرم را باد برد

 

از غزلهایم فقط خاکستری مانده بـه جا

بیت های روشن و شعله ورم را باد برد

 

با همین نیمه، همین معمولی ساده بساز

دیــــر کردی، نیمـه ی عاشق ترم را باد برد

 

بال کوبیدم قفس را بشکنم عمرم گذشت

وا نشد بدتر از آن بـــال و پـرم را بـــاد بـرد

  • آسو نویس

-401- بگو که می‌دونی

شنبه, ۱ آبان ۱۴۰۰، ۱۰:۰۳ ق.ظ

آسمون قرمزه، همرنگ آتیشه،

تموم غصه ها انگار تو دلم جا میشه.

  • آسو نویس

-400- جشن چشمان تو شد آغاز*

جمعه, ۳۰ مهر ۱۴۰۰، ۱۲:۴۰ ب.ظ

[ فــاصــلــه ]

تو بارون بودی. من؟ تو بودم و تو، من بودی و انگار هیچ فاصله‌ای بین این سه مفهوم نبود. انگار من و تو بارون هرسه‌مون تبدیل به چیزی واحد شده بودیم. دلم؟ دلِ تو بود و چشمات، بخشی از من بود. دستم؟ حسی نداشت. دست تو اما؟ گرم بود. حرفامون؟ زیاد بود اما «کلام در آغاز همیشه نامطمئن است». ترس؟ از بین رفته بود و قلبم آروم بود درحالی‌که از شدت حس‌های دریافتی می تونستم کنار بکشم. اما تو سبز بودی. یک سبزِ آروم و ملایم که می‌شه بهش اعتماد کرد. تو نگاه کردی. تمام مدت چشم برنداشتی. همه‌چیو دیدی و برام گفتی. من اما سرم پایین بود و حس می‌کردم. تو با چشمات و من با قلبم. تو ازم نظر خواستی و من بهت گفتم می‌فهممت. ازم پرسیدی چی بشه بهتر می‌شه همه‌چی و من تو دلم گفتم اگر تو باشی و به زبون گفتم وقتی پیشتم احساس امنیت می‌کنم. بارون بود. شدید و بی‌وقفه و ممتد. من ترسیده بودم و خیس شده بودم اما دلم نمی‌خواست کنار بکشم و تو مدام زیر گوشم می‌گفتی که چقدر همه‌چیز خوبه و لحظه‌ای شک نکردی. من می‌خواستم بریم زیر سقف وایستیم که بارون خیسمون نکنه و تو گفتی بشینیم روی نیمکت و حرف بزنیم. من با این‌که ترسیده بودم و اگر تنها بودم حتما کنار می‌کشیدم بهت اعتماد کردم و کنارت نشستم و برای اولین بار جرئت کردم سرم رو بیارم بالا و نگات کنم و بهت نزدیک بشم. لحظه‌های با تو صدا داره. شبیه خودت که صدا داری و ازت نور ساطع می‌شه اما اون روز و اون لحظه زمان برای لحظه‌ای متوقف شد و صدای اون آهنگ همه‌ی این فاصله رو پر کرد. نه که تو سرم رو بیاری بالا و من رو از ترس‌هام نجات بدی که هیچ‌وقت انقدر مستقیم این کار رو نمی‌کنی. تو باهام حرف زدی و بهم اطمینان دادی که همه‌چیز با همین ترسناکیش و تعلیقش زیباست و من تونستم آروم آروم سرم رو بیارم بالا و چقدر همه‌چیز شورانگیزتر بود. چه ترس باشکوهی. چقدر دیدن بارون، خیس‌شدن زیرش. سرعت آدم‌ها برای پیداکردن سقف درحالی‌که من کنار تو بودم زیبا و باشکوه بود. چقدر زمزمه‌هات دلگرم‌کننده بود هر بار که اسممو صدا زدی. شاملو راست می‌گفت «چه مومنانه نام مرا آواز می‌کنی.»

[ نِـــگــاه ]

تو گفتی از خودت نبودن بیزاری و من کنارت نشسته بودم و داشتم سعی می‌کردم کتاب بخونم. تو پرسیدی نظر تو چیه؟ و من گفتم عاشق این‌که خودتی شدم و اگر تو، تو نبودی من هرگز این‌جا کنارت نبودم. نزدیکم بودی. خیلی نزدیک. فاصله‌مون اندازه‌ی یه کف دست هم نبود و من حتی نمی‌ترسیدم ازت. اطمینان از حرفات موج می‌زد. من سکوت کرده بودم که صدای تو رو بشنوم. شنیدن قصه‌های تو، لذت‌بخش‌ترین کاریه که تو زندگیم می‌تونم بکنم، وقتی از دیالکتیک ذهنیت می‌گی دلم می‌خواد ذهنت رو ببوسم انقدر که این مقدمه‌چینیات برای هر تصمیم زیبا و دقیقه و بهت گفتم. شور و خوشحالیم رو از تصمیم‌هات نشون دادم. تو نزدیک بودی اما نمی‌تونستم لمست کنم. «همیشه فاصله‌ای هست.» اما ناآروم نبودم. اطمینانِ تو ترس من رو از بین برده بود. تو جابه‌جا شدی و وسط حرفات سکوت کردی. من داشتم کتابمو می‌خوندم و سرم رو بالا نمی‌آوردم. همون‌طوری گفتمت صدات رو می‌شنوم. حرف بزن و تو انگار که داری بدیهی‌ترین حرف دنیا رو می‌زنی گفتی منم دارم نگاهت می‌کنم و همه‌چیز عالیه. من باز سرم رو بالا نیاوردم اما قلبم پروانه‌ای شد. چرخش و رقص پروانه‌ها رو تو قلبم احساس کردم.

[ تــقــســیــم ]

تو برام صبر کردی. همون‌طور که من برات صبر کردم. تو برام حرف زدی، همون‌طور که من برات حرف زدم. لحظه‌های ساده‌ی زیبا ساختیم. از هیچ، یک درامای بزرگ ساخته شد، چون من و تو دو طرف داستان بودیم. نه من و توی قبل این داستان. من و تویی که یه روزی با هم به این تصمیم رسیدیم که معجزه‌ها ساختی‌ن و جفتمون بدون این‌که ازش حرف بزنیم تلاش کردیم که بسازیمش. یه جاهایی من خسته شدم و تو دستمو گرفتی یه جاهایی تو ناآروم شدی و من قلبت رو گرم کردم. کی بیشتر تو این قصه سختی کشید؟ نمی‌دونم و مهم هم نیست. چون ما دیگه از هم جدا نیستیم. هرگز لحظه‌ای فکر نکردم تو دیگری‌ای هستی و من قراره تو رو به عنوان دیگری قبول کنم. تو بخشی از من هم نبودی. تو خود من بودی. تک‌تک سلول‌های بدنم آمیخته شده بود با تو. تو گفتی فلان‌جا، فلان‌چیز رو دیدی و با خودت گفتی ای بابا فاطمه این‌جا هم که هست و من گفتم تو هم همه‌جا هستی. دیگه هیچی تنهایی بهم خوش نمی‌گذره و یاد اون شبی افتاادم که بهت گفتم عشق اون چیزیه که دلت می‌خواد همه‌ی اتفاقای خوبت و بدت رو باهاش شریک شی و تو گفتی این دقیق‌ترین تعریفیه که شنیدی.

[ گـــام ]

«به کجا لیلی من پرسیدم،به کجا پرسیدم، به کجا آخر از این باغ کجا لیلی من؟»

اولین باری که هم‌دیگه رو دیدیم و گفتی لحظه‌های ما با هم صدا دارن، این رو فرستادی. هر بار ازت دور می‌شم. وقتی تو تاریکی هوا گم می‌شم، تازه دور و برمون برام روشن می‌شه. تا قبل اون انگار که یک صحنه‌ی تاریک همه‌جا رو فرا گرفته و نور فقط روی من و توعه. انگار جهان وایمیسته و من و تو می‌شیم مرکز جهانِ خودمون. سیاره‌ی خودمون. وقتی که ازت دور می‌شم و جهان تازه برام روشن می‌شه این صدا، صدای براهنی می‌پیچه تو گوشم. «گام برداشتی و دور شدی، چشم بگشادم و دیدم کس نیست».  می‌بینی، لحظه‌ها با تو کیفیت دیگه‌ای پیدا می‌کنن. من آدم آروم‌تر و صبورتری می‌شم و تو آدم مطمئن‌تری می‌شی.

[ اتــصــال ]

من به تو وصلم. تو هم به من. اتصال روح چیزی فراتر از اتصال جسمه. کمااینکه انگار هرچقدر فاصله روح کم‌تر می‌شه، جسم هم خودش رو به دیگری نزدیک می‌کنه. انگار لمس، چیزی جدانشدنی از اتصاله و دیگه نمی‌تونه دوری رو تحمل کنه. برای همینه که حدس می‌زنم دستای تو گرمه. چشمای تو روشنه و قلبت داغه. 

 

پ.ن: این بار شما برام حرف بزنید. یه چیزی بگید هرچی.

 

*

گام برداشتی از گام درون باغ

غنچه‌ها پرده دریدند زپرده، سرمست

وشکوفان گشتند

خارها حتا

ناگهان گل کردند

تا به چشمان تو گویند، سلام

رنگ‌ها گام تورا تهنیتی خواندند

 

جشن چشمان تو شد آغاز

چشمه اندام تو را در خود شست

دست سودی تو به گیسوی بلند بید

گیسوی سبز و بلند

واژگون از ته آب افشان شد

چشمه بالید به خود، رقصان شد

 

بازگشتی و به من گفتی: «مجنون! برویم؟»

 

 «به کجا لیلی من؟» پرسیدم

«به کجا؟» پرسیدم

«به کجا؟ آخر از این باغ کجا، لیلی من؟»

 

گام برداشتی دور شدی...

| رضا براهنی |

  • آسو نویس

-399- پلنگ من- دل مغرورم-

سه شنبه, ۲۷ مهر ۱۴۰۰، ۱۰:۵۲ ق.ظ

 

می‌گه عشق مثل بلوغه. اگر برای بچه ۷ساله ساعت‌ها درباره بلوغ حرف بزنید نمی‌فهمه. باید بالغ بشه تا بفهمه. عشق رو با توضیح نمیشه دریافت... مثل درده. جز با تجربه نمی‌فهمه. همه‌ی کلاس مثنوی امروز درباره عشقه. انواع عشق و معناهای اون. پر از شعره. من؟ تمام دیشب خواشو دیدم. انقدر خواب عجیبی بود که از خواب پریدم و فهمیدم تب دارم. می‌تونستم بیدار بمونم بعدش، می‌تونستم گریه کنم، می‌تونستم چیزی بنویسم اما نه. تلاش کردم که بخوابم. شبیه همون چیزی که چاووشی می‌گفت: «بدون قصه و بوسه، تلاش کن که بخوابی».

نمی‌دونم چرا فکر می‌کنم حرف زدن حالم رو بهتر می‌کنه، درحالی‌که واقعا فقط به همم می‌ریزه و من رو به فروپاشی روانی می‌کشونه. دیروز زهرا رو دیدم و با هم وسط پارک نشستیم و چای خوردیم. بعدش هم کلی تو بوستان نهج‌البلاغه راه رفتیم و خندیدیم و حرف زدیم. روی تاب نشستیم و حرفای فلسفی زدیم و من جدی پیش این آدم حس امنیت می‌کنم. صبحش دانشکده بود و برام از اتفاقات اون‌روز گفت و من خوشحال از این‌که یکی رو دارم که برام حرف بزنه. عزیز منه این آدم. حالم خیلی بده، به شدت دلتنگم. فیه مافیه توی کتابخونه‌م بهم چشمک می‌زنه. شهبازی سر کلاس‌های مثنوی به شدت دست می‌ذاره روی حس‌هام و دلم می‌خواد وسط خوندن ادبیات، از درد روحی بمیرم. شنیدن حرف‌هاش اذیتم می‌کنه. می‌گه عشق یک موقعیت مرزی و رستاخیزگونه است. این چهاردهمین ویژگی عشقه، ما رو به خودمون همون‌طور که هست نشون می‌ده. یعنی موقعیتی که ما رو از توهمات نجات می‌ده. ما من‌های دروغینی داریم و یک من راستین. «زین دو هزاران من و ما زین عجبا من چه منم». اما موقعیت‌هایی در زندگی هستند که ما رو از توهم‌هامون نسبت خودمون بیرون میارن. این ویژگی عشقه. دیشب انقدر آدم دلتنگی بودم که برای این‌که کار اشتباهی نکنم اینترنت رو خاموش کردم و خوابیدم که مبادا چیزی بگم و حرفی بزنم که وقتی عقلم اومد سر جاش پشیمون بشم. باز شهبازی می‌گه عشق تجربه‌ی رستاخیزگونه است چون ویژگی این کار اینه که بالای وجود ما رو می‌إره زیر، زیر رو میاره بالا و زیر و رو می‌کنه. دارم بالا میارم. از شدت دلتنگی حالت تهوع دارم. فیلسوفان اگزیستانسیالست می‌گن در زندگی ما موقعیت‌هایی وجود داره که ما رو به خودمون نشون می ده. مرگ، رنج، تنهایی و عشق. عشق مثل مستیه. خیام می‌گه اگر کسی پنج رطل شراب بخوره همه‌ آنچه در دل داره می‌گه. پس عشق بد رو به خوب تبدیل نمی‌کنه. بلکه هر آنچه هست را رو می‌کنه. دیروز اتفاقا درباره این با زهرا حرف زدیم. که عشق واقعا ما رو عوض می‌کنه؟ اگه عشق از این موقعیت‌های مست‌گونه باشه پس می‌تونه ما رو به ذات وجودیمون نزدیک کنه.

امروز خیلی آدم سمی‌ای‌م. منفی و غمگین. یه لیست نوشتم از کارهایی که باید توی این هفته بکنم، یه کار جدید رو توی مدرسه قبول کردم. چون دارم با کار خودم رو خفه می‌کنم. اگر نکنم، بیشتر دلتنگت می‌شم و نمی‌خوام. دلتنگی رو نمی‌خوام. دیروز وسط همه‌ی بدبختیام بهت فکر کردم و دلم مچاله شد و سرم گیج رفت و نتونستم ادامه بدم. فکر کنم خیلی تو مهارکردن این عشق خوب نیستم. شهبازی این رو هم به عنوان ویژگی عشق می‌گه، مهارناپذیری. نمی‌دونم، گاهی بهت شک می‌کنم، گاهی محبت‌هات رو یادم می‌ره، اما هر بار یاد چشم‌های روشنت می‌افتم قلبم گرم می‌شه. اما راستشو بخوای، موقتیه. گرمای وجودت تا وقتی که قطعی نباشه دلم رو تمام مدت گرم نمی‌کنه. دیروز وقتی داشتم از ماه خوشگل و کامل شب عکس می‌گرفتم برای زهرا تعریف کردم و گفتم که اگر تو بودی زودتر از من ماه رو می‌دیدی و عکس بهتری می‌گرفتی. جات همه‌جا خالیه. خیلی وقتا جات خالیه، درست کنار من.سر این کلاس مثنوی تمام مدت قلبم درد می‌کنه. تا الآن بالای پونصدبار شهبازی از کلمه عشق استفاده کرده و من دارم دیوونه می‌شم. جزوه‌ی این جلسه رو غزاله تایپ می‌کنه اما من سر کلاس هستم و حاضر نیستم بیام بیرون. دیشب خوابتو دیدم. توی خوابم هم به شدت زیبا بودی. زیبا، زیبا، زیبا و امن. وقتی حالم خیلی بده منزوی می‌خونم. نه که من بخونمش، خودش میاد جلو. دیروز هزار بار شعر ماه و پلنگ منزوی رو خوندم برای خودم. 

خیال خام پلنگ من به سوی ماه جهیدن بود/ و ماه را ز بلندایش به روی خاک کشیدن بود/ پلنگ من - دل مغرورم - پرید و پنجه به خالی زد/ که عشق - ماه بلند من - ورای دست رسیدن بود/ گل شکفته! خداحافظ اگر چه لحظه دیدارت/ شروع وسوسه‌ای در من به نام دیدن و چیدن بود/ من و تو آن دو خطیم آری موازیان به ناچاری/ که هر دو باورمان زآغاز به یکدگر نرسیدن بود/ اگر چه هیچ گل مرده دوباره زنده نشد اما/ بهار در گل شیپوری مدام گرم دمیدن بود/ شراب خواستم و عمرم شرنگ ریخت به کام من/ فریبکار دغل‌پیشه بهانه‌اش نشنیدن بود/ چه سرنوشت غم‌انگیزی که کرم کوچک ابریشم/ تمام عمر قفس می‌بافت ولی به فکر پریدن بود

منزوی شاعر محبوبمه، باید بیشتر ازش شعر بخونم. یک بار که هنوز توییترم رو حذف نکرده بودم، نوشتم که باید از تغییر میل و ذائفه‌م نسبت به شعر بنویسم. انگار که میلم به شعرخوندن زیاد شده، این درحالیه که اصلا در گذشته چنین نبود. من آدم شعرخونی نبودم. اما الآن، بدنم کمبود شعر رو حس می‌کنه. ترکیب‌ها و عباراتش جونم رو زیاد می‌کنه. خوب شد توییترم رو حذف کردم. آرامش روانیم بیشتر شد. اما وای که حب چه چیز عجیبیه. حالم هنوز خوبه، با همه‌ی حالت تهوعی که دارم و دلتنگی‌ای که نفسم رو می‌بره هنوز زور دارم. باید تا حالم خوبه کارام رو انجام بدم، ممکنه به زودی از پا بیفتم. کاش دوباره برم مشهد. کاش دوباره برم مشهد. کاش این بار آدم بهتری باشم و بیشتر دور امام رضا بگردم که تنهاییم رو حس کنه.  شهبازی هنوز داره حرف می‌زنه الآن درباره عشق موجودات به خدا حرف می‌زنه. انگار که همه موجودات عاشقن. دلم بی‌تابه. امروز بیشتر از روزهای قبل. کاش باهام حرف می‌زدی و کاش من هم باهات حرف می‌زدم. 

 

*عکس: بوستان نهج‌البلاغه، غروب ۲۶مهرماه.

  • آسو نویس

-398- کاش کاش!

يكشنبه, ۲۵ مهر ۱۴۰۰، ۰۲:۱۷ ب.ظ

ای کاش نویسنده بودم، کاش کلمات تو مشتم بودن.

  • آسو نویس

 

«هنوزم اون شبای گریه‌ی مستی رو یادم هست.»

خیلی چیزها یادمه، یادمه شب‌ها چطور دچار حمله‌ی تاریخ و کلمه می‌شم. یادمه که چطور باید به خودم بپیچم تا خوابم ببره، اگر که ببره! ، می‌فهمم که صبح‌ها که پامی‌شم انگار که شب قبل تماما کابوس بوده. شب‌ها تب درونی دارم، اگر باهات قبلش حرف زده باشم یا نزده باشم توی حالم فرقی ایجاد نمی‌کنه. فقط داغم، خیلی تب دارم. تبی که از بیرون احساس نمی‌شه، یک داغی درونیه. تبِ عشق که می‌گن اینه؟ اون چیزی که می‌گن عاشق تب و تاب داره لابد همینیه که من دارم تجربه‌ش می‌کنم. شب‌ها دچار حمله‌های کلمات می‌شم. اگر باهات حرف بزنم دردش کم‌تر می‌شه اما همچنان هست. دلم تنگ می‌شه، همون‌طور که تو. دلم بی تاب می‌شه، همون‌طور که تو. اما ما چیزی به زبون نمیاریم؟ درست‌تر اینه که همه‌چیز رو یه طوری می‌گیم اما هیچی رو مستقیم نه. بیشترین وقتیه که انقدر از استعاره استفاده می‌کنم. تا اطلاع ثانوی از هرچی آرایه‌ی ادبیه متنفرم. من، مدال برنز دوره ۳۱ المپیاد ادبی، از ادبیات و استعاره و آرایه و کنایه و مجاز متنفرم. دلم گاهی کلمات ساده و بدون تکلف می‌خواد. بدون این‌که مجبور باشم یه طوری بگم دوستت دارم بدون این‌که از کلمه‌ش استفاده کنم. دلم می‌خواد بتونم ساده بگم که دوستت دارم به جای این‌که کلی مقدمه‌ بچینم که چقدر آدم دقیقی هستی. دلم می‌خواد ساده بشنوم که دوستم داری به جای این‌که برام هزارتا موقعیت رو توصیف کنی که توشون یاد من افتادی و با خودت گفتی کاش منم اون‌جا بودم. دلم می‌خواد یه بار که تو چشم‌هات نگاه کردم و گفتم مراقب خودت باش چشمامو ازت ندزدم، دلم می‌خواد وقتی می‌خوای محبتتو ابراز کنی مجبور نشی آخر جمله‌هات رو بخوری، چون هنوز به مرحله‌ی اعتراف نرسیدیم. من خسته‌م. خیلی خسته‌م از تموم این تنش‌های عاطفی. از این درامای زیبا که گاهی نفسم رو ازم می‌گیره. تو که بهترین پیونددهنده قلب منی، باهام حرف بزن. دردآشنا، هم‌زبان. خودت گفتی پیدا کردن هم‌زبان همه چیو برات راحت‌تر کرده. بذار درداتو ببوسم تا نوبت به خنده‌ها برسه.

 

پ.ن: 

«میان آغاز و پایان»

کسی که به دورها نگاه می‌کند
از رفتن باز می‌ماند، بر جای خود می‌ایستد و
نگاه می‌کند؛ -نمی‌بیند.
همیشه کلام در آغاز، نامطمئن است.
و بعد این تویی که قادر نیستی از آن دست بکشی.
شاید میان آغاز و پایان، هنوز جایی برای معجزه باشد
در فراسوی معناهای سنگین‌بار، خانه‌های سر در هم فرو برده،
تیرک‌های تلگراف،

در فراسوی دستورالعمل های قانونی، کارِ روزمزدها،
در چشم‌انداز گلدان‌های پر از گیاه خشکیده‌ی کنار پله ها
یا صورتک های ملال‌آور مقوایی تباه شده از آفتاب
که بیرون
بر دیوار مغازه‌ی خرده فروشی حومه‌ی شهر
آویزانند.

 

|یانیس ریتسوس|

  • آسو نویس