تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان
تا افق را نظاره خواهم کرد


۱۴۰ مطلب توسط «آسو نویس» ثبت شده است

دلمان می‌گیرد برای چیزی که نیستیم..دلتنگِ تمام روزهای نبودنمان می‌شویم..لحظاتی که در خیالمان تصور کردیم و زندگی کردیم و همه‌اش خیالی بیش نبود..گویا وهم عجیبی دورمان را فرا گرفته بود و نمی‌گذاشت جهانِ واقعیِ گاه زشت را باور کنیم..خوشحال بودیم و بی‌دغدغه..همچون کودکی با قلبی خالص و چشمانی پاک که گمان می‌کند برای دیدن زیبایی‌ها آمده است.

فکر می‌کنیم خوشحالیم و راضی..اما درون قلبمان..حسی درونی به ما آرامشی تزریق نمی‌کند..تا سعی می‌کنیم خودمان را قوی جلوه دهیم..یک حرف به ظاهر ساده وقتی در قلبمان نفوذ می‌کند حالمان را تغییر می‌دهد.

دلمان برای خودمان نیست انگار..چیزی برای بودن برای تجربه‌کردن..برای جار زدنِ این فریادهای عمیق درونی وجود ندارد..دلمان می‌تپد برای یک‌دیگر..برای قلب‌هایی که حس می‌کنند با یک‌دیگر یکی هستند اما در واقعیت همه‌شان دروغی بیش نیست.

دلمان را می‌سپاریم به بودن‌.به زندگی کردن..به خوشحال بودن با چیزی که به دست آورده‌ایم..خودمان را عادت می‌دهیم به غم..به حرف‌ها و حتی به ناگفته‌هایی که تا ابد می‌مانند و کلمه نمی‌شوند..



آسو نویس ۹۷-۴-۲۶ ۱ ۱ ۱۳

آسو نویس ۹۷-۴-۲۶ ۱ ۱ ۱۳



کلمه‌ی سبزِ پذیرفته شده را که دیدم..قلبم امیدوار شد..جوانه‌های امید در دلم زنده شدند*..همان روزی که یک سال منتظرش نشستم..روزها را شمردم..دردها را چشیدم..خوشبختی را با تک‌تک سلول‌هایم حس کردم و خندیدم..از تهِ دلم خندیدم..ابعادی از خودم را کشف کردم که حتی فکر نمی‌کردم وجود داشه باشند..فاطمه‌‌ای جدید را ساختم..فاطمه‌ای صبور، قابلِ اعتماد‌تر..مصمم‌تر..کلمه سبز را که دیدم صدایِ کسی در گوشم پیچید که جلویِ رویم ایستاد و گفت «تو که نمی‌تونی،چرا الکی وقتتو تلف می‌کنی» پوزخند کسی جلوی چشمم ظاهر شد که می‌گفت « المپیاد خی‌لی ریسکش بالا است سعی کن بیشتر به درسات برسی» پچ‌پچ‌هایی در ذهنم چرخید که می‌گفتند « خب به این یه نفر که امیدی نیست»و یادم آمد که چه شب‌هایی را با گریه خوابیدم، شب‌هایی که از ته قلبم مطمئن بودم  هیچ‌وقت آن‌ها را نمی‌بخشم..مطمئن بودم هیچ‌وقت نمی‌توانم فراموش کنم اما فراموش کردم..«توام بخند و بگذر و فراموش کن که دنیا محل گذره»..کاری که برایِ خودم بود..خوشحالی که برای من بود..برای ذاتِ خودم.. چیزی که برایش تلاش کرده بودم..برای منِ جدیدی که دوستش داشتم..برای اطلاعات جدیدی که حاضر نبودم با چیزی عوض کنم..همه‌‌ی آن گریه‌هایم به خاطر حرف‌هایشان را بخشیدم به گریه‌های سبکی که بعد از دیدن کلمه سبزرنگ کردم.
کلمه‌ی سبزرنگ را که دیدم حرف‌های دیگری هم-پررنگ‌تر از نتوانستن‌ها-در خاطرم یادآور شد..مثلا خنده‌هایش میان زنگ تفریح‌هایمان..جدی شدنش که نشه کم بیاریدا...ادامه بدید عوض کنید همه چیز رو. وقت‌هایی که تماما گوش می‌شد برای حالِ بدمان..برای غرغر کردنمان..
آن شبی را یادم آمد که تا صبح از شدت هیجان قلبم آرام نمی‌گرفت..شبی که نمی‌دانستم باید چه‌کار کنم اما می‌دانستم باید کاری کنم..شبی که برای اولین بار با هدیه حرف زدم..شبی که فهمید چه می‌گویم..شبی که بالای صدبار تکه‌ی فیلمِ تار را پلی کردم و هر روز صبح با خودم زمزمه کردم:
«برای خودتون هدف تعیین کنید..آرزوهاتونو بنویسید و بهش برسید..هیچ کس تو این دنیا نمیاد چیزی رو که شما میخواین دو دستی بده بهتون..بنویسید و به آرزوهاتون برسید..»
روزهایی را یادم آمد که روی جزوه‌ها خوابیدم و شب‌ها سعدی و مولانا را در مکاشفه‌های عارفانه دیدم..روزهایی را یادم آمد که پشیمان شدم..سرد شدم..ناامید شدم..روزهایی که با خودم گفتم تهش که چی؟اما گم نکردم..هیچ‌وقت رویایم راگم نکردم..من فاطمه را ساختم..همان فاطمه‌ای که آخر فیلمِ توضیح دادم..«منِ بی‌نظمِ با فکر نامرتب تبدیل شده بودم به آدمی که همه کاراش رو با برنامه انجام می‌ده.»
و انگیزه‌ای درونی که هیچ‌وقت هیچ‌کجا نگفتمش..گذاشته‌ام در دلم بماند..برایِ خودم رازی شخصی..توانی که مرا به حرکت بازمی‌دارد..برای ادامه‌ی راه..
غمگینم..این را همان شبی فهمیدم که دیگر از خلسه اعلام نتایج بیرون آمده بودم..غمگین بودم..با تمامِ سلول های بدنم احساس غم می‌کردم..احساسِ گریه..درست مثل همان روزی که روی پای ساحل دراز کشیدم و به آسمانِ بالایِ سرم خیره شدم..غمگین بودم مثل روزی که هزاربار دورِ حیاط فرهنگ راه رفتم که فقط گریه نکنم..غمگیم بودم مثلِ روزی که زودتر به خانه برگشتم و تمامِ مترو را فکر کردم..غمگین بودم به خاطر نبود کسانی که با آن‌ها رویاپردازی کرده بودم..همه‌چیز را با آن‌ها دیده بودم..آدم‌هایی با فکر مشترک..ذهن مشترک و در حقیقت رویایی مشترک..
گریه کردم برای تنهاییِ خودم..برایِ سحر..برای لیلی برای غزاله..برای عکس چهارنفره‌ای که به آن دل‌بسته بودیم..قلبم می‌گیرد..مچاله می‌شود..مرکزی‌ترین نقطه‌قلبم می گوید «نترس و انجامش بده..نترس و انجامش بده..الآن وقتش نیست.»صداشون..لبخندشون اجازه نمی‌دهد بترسم..حرف‌هایشان وادارم می‌کند که قشنگ بگذرونم این سه‌ماه رو.
-و چیزهایی هست که دیگران نمی‌دانند-
و به قولِ نگار «نمی‌خواهم بداند هیچ‌کس ما را»

و حالا محکم‌تر زمزمه می‌کنم :‌آه ای یقینِ یافته بازت نمی‌نهم

* روی ستاره‌ی قرمز رنگِ داخل متن کلیک کنید و پاراگرافِ آخر رو بخونید

آسو نویس ۹۷-۴-۲۳ ۱ ۱ ۳۳

آسو نویس ۹۷-۴-۲۳ ۱ ۱ ۳۳


بابایِ من از قانون‌های جدیدِ ذهنی‌ام این است که دیگر هیچ اتفاقی را به کسی ربط ندهم و همه‌چیز را با عملکرد خودم مقایسه کنم..


آسو نویس ۹۷-۴-۱۰ ۳ ۲۵

آسو نویس ۹۷-۴-۱۰ ۳ ۲۵


فوتبالی نیستم اما این روزها از هر چیزی که مرا از روزمرگی خسته کننده‌ام نجات دهد استقبال میکنم..حاشیه‌های بازی ایران و پرتغال را می‌خوانم و کیروش گفته است رویای یک ملت بر روی دوش من است!

این صحنه‌های ملی، این همبستگی، فارغ از پوشش فارغ از جنسیت و فارغ از سن و سال..این بغض فروخورده در گلو..در دقیقه‌هایی که داورِ بازی به خاطر رونالدو بودن کارت قرمز حتمی را زرد می‌کند..این بغض فروخورده..این درگیری‌های درون تیم ..این بغض فروخورده وقتی نزدیک به اتمام بازی است و التهاب و شور و شوق ایرانیان درون ورزشگاه بیداد می‌کنند...این بغض فروخورده وقتی بالاخره برای ما پنالتی می‌گیرند..معنای کامل یک ملت یک ضربان‌قلب..این بغض فروخورده که بالاخره اشک می‌شود..آرامشِ همراه با اضطرابی که انصاری‌فر موقع پرتاب توپ داشت..اشک‌های ایرانی‌هایی که تبدیل به هق‌هق می‌شود..و پرتابی از طارمی که گل نمی‌شود و اشک‌هایی که مسیرشان را سریع‌تر طی می‌کنند..عکس‌های بعد از بازی از گریه‌های سردار..از ضجه‌زدن های طارمی..عکسِ گروهی قبل از بازی..قلبم می‌رود《...‏می‌دونین چیه من از باخت باشکوه خسته شدم.از "چیزی از ارزش‌هامون کم نشد". دلم یه برد ساده و معمولی می‌خواد. تو همه چی نه فقط فوتبال...》

صحنه‌ای از سرودملی خواندنمان با اشک.‌.صحنه‌ای از در آغوش گرفتن طارمی..دست سردار را گرفتن و بلند کردنش..صحنه‌ای از شادی پس از گل کیروش..همه‌این‌ها باعث می‌شود بگویم تلاش و امید و پشتکار دستِ آخر نتیجه می‌دهد و زیرلب با اشک‌هایی از شوق و غم شعر شاملو را زمزمه می‌کنم:

احساس می کنم
در بدترین دقایق این شام مرگ‌زای
چندین هزار چشمه خورشید
در دلم
می جوشد از یقین؛
احساس می کنم
در هر کنار و گوشه این شوره زار یاس
چندین هزار جنگل شاداب
ناگهان
می روید از زمین.
***
آه ای یقین گمشده، ای ماهی گریز
در برکه های آینه لغزیده تو به تو!
من آبگیر صافیم، اینک! به سحر عشق؛
از برکه های آینه راهی به من بجو!
***
من فکر می کنم
هرگز نبوده
دست من
این سان بزرگ و شاد

احساس می کنم
در چشم من
به آبشر اشک سرخگون
خورشید بی غروب سرودی کشد نفس؛
احساس می کنم
در هر رگم
به تپش قلب من
کنون
بیدار باش قافله‌ئی می زند جرس.
***
آمد شبی برهنه ام از در
چو روح آب
در سینه اش
دو ماهی و در دستش آینه
گیسوی خیس او خزه بو، چون خزه به هم.
من بانگ بر گشیدم از آستان یاس:
(( - آه ای یقین یافته، بازت نمی نهم! ))


پ.ن : متن داخل گیومه در متن از خودم نیست


آسو نویس ۹۷-۴-۰۵ ۰ ۲ ۳۷

آسو نویس ۹۷-۴-۰۵ ۰ ۲ ۳۷


فکر می‌کنم دو هفته‌ی تمام طول کشید..شب‌هایی که بیدار ماندم و فیلم‌ها و حرف‌ها را بارها و بارها دیدم..جدا کردم..صوت‌ها را رویِ فیلم قرار دادم..خاطرات استادها را طبقه‌بندی کردم و ترسیدم..حقیقتا ترسیدم از روزی که فیلم روی پرده برود و بچه‌ها طوری نگاه کنند که انگار ساده‌ترین آپشن‌های ادیت را هم ندارد و پشیمان شوند..این بزرگ‌ترین ترسی بود که داشتم.

آن روزی که این ایده را وسطِ گریه های سحر دادم فکر نمی‌کردم انقدر منسجم و خوب جلو برود و هیچ‌وقت در مغزم نمی‌گنجید کاری به نسبت حرفه‌ای و گروهی با این آدم‌ها انجام دهیم!و خوشحالم حقیقتا از بودنِ آدم‌های خوش‌قول و خلاق و حرفه‌ای و پر از عشق خوشحالم..

فیلم تمام شد..خروجی‌اش را دیدم..سیو کردم..برایشان روی فلش ریختم و قرار گذاشتیم که امروز با یک‌دیگر ببینیم..نشد..مدرسه برایمان همایش کنکور و این‌طور مسخره‌بازی‌ها گذاشت و برنامه‌هایمان را به هم ریخت..قرار شد هر کس تنها ببیند..

از وقتی آمده‌آم خانه نگرانم..از واکنش‌هایشان می‌ترسم..خصوصا این‌که یکی از همین افراد(ساحل) ادیتور حرفه‌ای است و ما به دلیل مسایل شخصی نمی‌خواستیم این کار را به او بسپاریم..دو ساعت گذشت و هیچ‌کس هیچ‌چیز نگفت..ساحل پیام داد..ویس بود..بازش نکردم..ضربان قلبم شدت گرفت..اگر تیکه‌ای بیندازد یا اگر بگوید کاش من انجامش می‌دادم چه بگویم؟ویس را پلی کردم:«هی پسر!خی‌لی خوببب بود..یه روز بیا مخصوص فیلم بغلت کنم! این فیلم رو بابام هم دید-پدر ساحل آتلیه عکاسی و فیلمبرداری از عروس دارد و به طور حرفه‌ای ادیت می‌کند-و گفت خی‌لی خوبه!»و بلافاصله توی گروه پیام داد : «پیشنهاد می‌کنم یه جعبه دستمال کاغذی بذارین کنار دستتون و بعد فیلم رو ببینید!»پشت سرش سوگل گفت :‌«فکر می‌کردم فقط خودم گریه کرده ‌ام»  یاسمن قربان‌صدقه‌‌ام رفت و خوشحال بود و می‌گفت دوست دارد دوباره با هم این فیلم را ببینیم..
قلبم آرام میگیرد و عمیقا احساس خوشحالی می‌کنم..این بار جسارتم در کاری که تنها یک بار انجامش داده بودم و در واقع چیزی به صورت تئوری از آن نمی‌دانستم و صرفا کارهای تجربی بود جواب داد!

و دوباره به خودم امیدوار شدم که هر وقت برای چیزی انرژی و وقت بگذارم آن کار به بهترین نحو انجام می‌شود، البته که میزان عشقی که در این کار دخیل بود از همه‌ی این ها مهم تر بود..خود من هنگام ادیت‌های شبانه کم اشک نریختم..

تا چند روز دیگر تکلیفِ ما هم مشخص می‌شود..قرار است شانزدهم تیر کجا باشیم؟

پ.ن : توییت کردم « اون نفسِ راحتی که بعد رضایت بچه‌ها از فیلم کشیدم رو با هیچی عوض نمی‌کنم»


آسو نویس ۹۷-۳-۲۹ ۵ ۰ ۵۷

آسو نویس ۹۷-۳-۲۹ ۵ ۰ ۵۷


الآن..در همین لحظه همه‌ی چیزهای مبهم زندگیم و درگیری‌های رفتاری و اخلاقیم رو درک کردم و فهمیدم همچین چیزی ایده‌آل چند سال پیشم بود و حالا که فهمیدم خی‌لی از بابتش خوشحالم!

آسو نویس ۹۷-۳-۲۵ ۲ ۳۸

آسو نویس ۹۷-۳-۲۵ ۲ ۳۸


بابا لنگ‌درازِ عزیزم..همه‌ی امیدها و عشق‌های جهان یک‌باره به قلبم هجوم آورده‌اند..

درست همان زمان که همه‌چیز را رها کردم،همه‌چیز درست شد!

+هنوز رویایِ تو دنبالِ منه..


آسو نویس ۹۷-۳-۲۳ ۴ ۲ ۶۵

آسو نویس ۹۷-۳-۲۳ ۴ ۲ ۶۵


من جزو آن دسته‌ای بودم که خواهان وصال فرهاد و شهرزاد بود..زوج عاشقی که معنای ادبیات و عشق و انسانیت را درک می‌کردند و با یک‌دیگر خوشحال بودند..اما شهرزاد واقعی‌ترین حرف‌ را زد..همه چیز اونطور که ما فکر می‌کنیم نمی‌شه..شهرزاد راست می‌گفت..انگار در این دنیای کثیف و زشت و غیرقابل اعتماد جایی برای عشق و محبت و مهربانی نیست.

من طرفدار وصال فرهاد و شهرزاد بودم تا جایی که شهرزاد آخرین حرف‌ها را با قباد زد و از دردهایش گفت و داستان زندگی‌اش را برای قباد تعریف کرد..من آن‌جا فهمیدم که گاهی بودن و زنده‌کردن آدمی بر عشق اولویت دارد《...من تو چشمای تو همدم دیدم..زندان‌بان ندیدم قباد..》

قباد تو خوش‌شانس ترین بودی..دیر فهمیدی اما بالاخره فهمیدی..وجودِ تو..خون تو آمادگی این رو داشت که آدم باشه..تو عشق رو ساختی..درکش کردی..تو عوض شدی و این کاری بود که شهرزاد انجامش داد ..نمی‌دونم اما شاید تهِ قلبت اون عشق وجود داشت که شعله‌ور شد..وگرنه وجود زشت و کثیف هیچ‌وقت برنمی‌گرده قباد..تو همون ملک جوانبختی شدی که به وصال نرسید..اون دستی که هیچ وقت به شهرزاد نرسید اما چیزی که مهمه روحته!روح تو گره خورد به شهرزاد..به خوبی..تو نماد تغییر و تحولی..همونی که آخرِ قصه عاقبت به خیر می‌شه..اونی که یاد می‌گیره بشه چیزی که دوستش داره و باهاش خوشحال‌تره..مرسی که بلد شدی چطوری عاشقی کنی..مرسی که تهش بخش خوب وجودتو نشون دادی..مرسی که انقدر خوشگل تهش عاشقی کردی..

فرهاد تو نماد پاک بودن و انسانیت بودی..از اول قصه اون مرد ادبیاتی عاشقِ ایده‌آل ..اما فرهاد! نمی‌شه..تو دنیای واقعی چیزی طبق خواسته‌های ما پیش نمی‌ره..تو عاشق بودی..تو می‌فهمیدی عشق یعنی چی .. اما انگار دنیا قرار نبود باهات راه بیاد و نمی‌دونم..اگه ته این قصه قرار بود تو به شهرزاد برسی ممکن بود این رسیدن و این وصال به همون اندازه که درک از عاشق بودن و محبت زیبا است زیبا نباشه..حقیقت عشق هم ممکنه همین باشه..وصال عشق رو از بین می‌بره..نمی‌دونم..فرهاد مطمئن نیستم..اما ندیدن بهتر از نبودنه..

شهرزاد..بانو شهرزاد سعادت..خانم دکتر..تو نماد استواری‌،مقاومت،عشق و درک متقابلی..تو همونی هستی که باید باشی‌، بهترین تعریف رو قباد از تو کرد《..من می‌خوام پسرم مثل تو بزرگ بشه..می‌خوام پسرم شش‌دونگ بکشه به مادرش ...درست،سالم،محکم،آدم..》تو شهرزاد قصه‌گویی هستی که عشق رو به قباد نشون داد..تو با محبت کردن آدمی رو زنده کردی..زندگی برای تو اون‌قدر قشنگ نبود..شاید هیچ‌وقت آرامش رو اون‌طور که باید احساس نکردی اما می‌دونی در تندباد حوادث عشق اولین قربانی است..شهرزاد تو به من ثابت کردی می‌شه..سخته اما می‌شه محبت کرد، می‌شه سعی کرد که زندگی رو با عشق پیش برد..تو عاشقی و تعهد و تو دل نگه‌داشتن واقعیت‌ها رو شعار ندادی..انجام دادی..

هزار و یک شب..در روزهایی نه چندان دور می‌خونمت..باید ببینم چه راز و جادویی تو این کتابه که قباد رو برگردوند..ببینم ممکنه این عشق تو دلِ من هم بریزه یا نه!

مجموعه شهرزاد من دو سال تمام با شما خوشحال شدم..درگیر شدم..فکر کردم..دنبال بهترین راه گشتم..من یاد گرفتم زندگی کنم..در سخت‌ترین شرایط کم نیارم..نمی‌دونم شاید شهرزاد بشه یه بخشی از اون صندوقچه خاطرات قدیمیم که وقتی حالم بد بشه بهش فکر کنم وببینمش ..شهرزاد بخش هیجان و عشق قلبمو که خی‌لی روزا خاموشش می‌کنم رو بیدار کرد..از همون مرغِ آمینی که فرهاد خوند تا حرفای آخر قباد که گفت این ملک جوان‌بختیه که خودت ساختی شهرزاد..من خی‌لی خوشحالم که قبل هجده سالگی شهرزاد دیدم و دیدم نسبت به دنیا و آدمای اطرافم عوض شد..

با این حال هنوز معتقدم کاش قسمت آخر رو نمی‌دیدم..دلم یه‌طور عجیبی گرفته..بخش عشق و شوقِ درونم جون گرفته دوباره..


پ.ن: نشد نفس بکشم نفس کشیدنتو

چقدر غریبه شدی منم منم من تو


پ.ن : اتفاق زیبای امروز ..بالاخره بعد چند وقت از اون حال خکبا بودم..گریه کردم ولی انگار سبک شدم..بشینم فصل یک رو نگاه کنم روحم تازه بشه..قباد چرا انقدر خوشگل عاشقی می‌کنی آخه:(

آسو نویس ۹۷-۳-۲۲ ۴ ۱ ۱۳۹

آسو نویس ۹۷-۳-۲۲ ۴ ۱ ۱۳۹


برنامه‌ای که ادیت فیلم‌ها را با آن انجام می‌دهم یک بخش میزکار دارد..یکی از مهم‌ترین کارکردهایش هم این است که می‌توانی تمام فیلم ها و عکس‌ها و صوت‌های موردنیازت را آن‌جا دسته‌بندی و ذخیره کنی و هر زمان نیازت شد از بین آن‌ها انتخاب و استفاده کنی،اما قابلیت مهم دیگری که توجهم را جلب کرد چیزی است به نام گزینش..فیلترکردن انتخاب‌ها، به این صورت که می‌توانی انتخاب کنی در آن لحظه از آن همه صوت و فیلم و عکس به طور مثال تنها بخش صوت برایت قابل نمایش باشد.
نقلِ قولی موجود است با این مضمون که در این شب‌های قدر با خدای خودتان عهد ببندید یکی از کارهای زشتتان را تا‌آخر سال ترک کنید و در تمام سال برای ترکِ‌ آن تلاش کنید..امشب که بیست و سومین روز از ماه مبارک رمضان است و حالم به خاطر خی‌لی از حرف‌ها و شرایط خانوادگی و روحی خوب نیست می‌خواهم خوب ببینم..می‌خواهم گزینش کنم..عینکِ خوش‌بینی را به چشمم بزنم که در میانِ آن همه نگاه بد و شلوغ و گاهی هم حتی اشتباه زیبایی‌ها را ببینم..اول از همه نکات مثبت خودم و سپس نکات مثبت افراد را دسته‌بندی کنم..درست‌تر که نگاه می‌کنم مشکل ما همین است.همه چیز را با سوء‌ظن نگاه می‌کنیم از این‌که چرا فلان آدم همچین کاری کرد در حالی که ما حتی نمی‌دانیم دو دقیقه پیش چه حرفی با او ردوبدل شده است چه صدایی به گوشش خورده است و یا حتی او چه رفتاری از ما دیده است!
وقتی خود خدا می‌گوید هرطور که من را تصور کنید من همان‌طور در زندگی‌تان حضور پیدا می‌کنم..وقتی گفته است با حسن نیت تصورم کنید..با صفت رحمان و رحیم صدایم کنید پس حتما حکمتی پشت این حرف است ..ما برای حفظ روابمان نیاز به این نوع نگاه کردن داریم..

یا به قولِ سهراب «چشم‌ها را باید شست،جورِ دیگر باید دید..»

پ.ن :‌ عنوان یادآوری از صفحه‌ای از دفترخاطراتم است، حدودا هشت یا نه ساله بودم که دوستِ برادرم با خطی خوش برایم نوشت به خدایِ خودم قول می‌دهم که..


آسو نویس ۹۷-۳-۱۷ ۴ ۳ ۴۹

آسو نویس ۹۷-۳-۱۷ ۴ ۳ ۴۹



آرشیوِ تک‌تکِ وبلاگ‌هایی که در این چند سال خوانده‌ام را مرور می‌کنم..از روزهایی که طرلان تازه ازدواج کرده بود و از دعواهایشان می‌نوشت تا عاشقانه‌هایشان و حالا که خبر به دنیا آمدن پسرش را داده است..کامنت‌هایی که گذاشته‌ام را می‌خوانم و لبخند روی لبم می‌نشیند..دلم برای ساده شیرازی و حرف‌هایمان تنگ می‌شود..دوستی پاک و زیبایی که با هم داشتیم..شبی مثل همین شب بود که تا صبح بیدار ماندیم و حرف زدیم..از اشتراکاتمان و حرف‌هایی که تمام نمی‌شدند..واقعا تمام نمی‌شدند..-آخخ-

نه تنها به جانِ وبلاگ‌ها افتاده ام که پست های اینستاگرام آدم ها را مرور می‌کنم و انقدر این کار را تکرار کرده‌ام که تعداد کامنت‌ها و حرف‌ها را در هر کدام از پست‌هایشان می‌دانم.لیستِ تگ شده‌ها را می‌بینم..عکس‌هایی که بی‌ربط به من بوده‌اند و تگ شده‌ام..-تعدادِ زیادی- از پست‌های اینستا را پاک می‌کنم..افراد زیادی را از استوری‌هایم هاید می‌کنم و خی‌لی ها را بلاک و آنفالو می‌کنم..اسم برخی را در لیست کانتکت‌هایم تغییر می‌دهم و حتی خی‌لی از آن‌ها را پاک می‌کنم.

چه چیزهایی تغییر کرده‌اند؟نکته این‌جا است که نمی‌دانم و همه چیز را دایورت کرده‌ام.

این روزها که ساعت‌ها می‌نشینم و حرف‌های بچه‌ها را ادیت می‌کنم گه‌گاهی فیلم هایشان را برای چندمین بار نگاه می‌کنم و با خودم می‌گویم چند سال بعد هر کداممان کجا هستیم؟چه می‌کنیم؟چندتایمان قرار است با یک‌دیگر باشیم..

سحر تنها کسی است که فیلمش را هنوز کامل ندیده‌ام.چشمانم را می‌مالم و فیلم سحر را پلی می‌کنم..این دوازدهمین ساعتی است که بدون این‌که لحظه‌ای از پای کامپیوتر بلند شوم در حال ادیت کردنم..این حجم از یادآوری خاطرات قلبم را به درد می‌آورد..قول می‌دهم این آخرین بخشی باشد که قرار است ادیت کنم و برایِ امروزم کافی است..چشمانم را می‌بندم و می‌گذارم استراحت کنند، سحر شروع می‌کند..از آقای سری می‌گوید..خانم سعیدی..مولودجون و می‌رسد به من..حرف می‌زند :«فاطمه برای من دوست نیست..همراه نیست..رفیقه..به معنای واقعی کلمه رفیقه..می‌دونم قراره خی‌لی راه‌ها رو با هم طی کنیم..خی‌لی مسیرا رو پشت سر بگذاریم و خب کسیه که می‌خواد با من ادبیات بخونه..»لیلی می‌خواهد از نفر بعدی سوال کند اما سحر دوباره ادامه می‌دهد که :«راستیی..فاطمه می‌خواد ادبیات داستانی بخونه..اگه نمی‌دونین بدونین..»واقعا قلبم درد می‌گیرد از سالِ پیشِ رویم که همه چیزش وابسته به دو کلمه «پذیرفته‌شده» یا «پذیرفته‌نشده» است..روزشمار برای اعلام نتایج گذاشته‌ایم..چهارنفره..به امید همان عکس چهارنفره‌ی اتفاقی که خودمان بعد از دیدنش ذوق کردیم.

این روزها حرف نمی‌زنم..نه حضوری و نه حتی تایپ کردنی..تنها کسی که از من حرف کشید نگار بود..که بعد از یک ساعت تنها واکنشم پس از روزها حرف نزدن گریه بود..گریه‌ای که نیاز بود.انگار تمامِ آن حرف‌ها مرا برد به یک سال قبل.به گذشته‌ای که دوستش داشتم..به روابطی که به همه‌شان می‌بالیدم و جارشان می‌زدم و حالا حتی حوصله نگه داشتنش را هم ندارم.
لیلی توییت کرده است «روابطم دارن به هم می‌خورن و من حالِ زیباسازی‌شون رو ندارم» راست می‌گوید.. نگران روابطم هستم اما کاری هم برایش انجام نمی‌دهم،نمونه کامل شیفت کردن به مکان و زمانی دیگر.

کسی پیام داده است که «آره دیدی برگشتی تلگرام...دیدی دووم نیاوردی..دیدی فلان..»با این فرض که مهربان است و صمیمی و رفیق ..اما نیست..نمی‌داند که نیست..نمی‌داند که بیشترین نامردی‌ها را از او دیده‌ام و حرف نزدم..نه این‌که نخواهم..نتوانسته‌ام..زورش را نداشته‌ام..حرف می‌زنم..روزی هم برای درست کردن رابطه‌ام با او می‌گذارم..اما حالا نه..الآن واقعا وقتش نیست..
در راستای این‌که همه‌ی ما به نوعی انزوا و درون‌گرایی دچار شده‌ایم تصمیم گرفتیم کتاب بخوانیم..در راستای دوره برنامه ریزی کرده‌‌ایم که ادوار بخوانیم ..این‌که همچین کاری چه‌قدر جواب است را نمی‌دانم اما تقلا می‌کنیم ببینیم نتیجه‌ای دارد یا نه!

نمی‌دانم برای این رابطه چه اتفاقی افتاد که سرد شد وقتی تمام زورم را برای نگه داشتنش زدم..واقعا نمی‌دانم به طوری که گاهی از ندانستن گریه‌م می‌گیرد..می‌نشینم و کادویی که برایش خریده‌ام را نگاه می‌کنم و می‌گویم نکند تا وقتِ دیدنش این رابطه تمام شود!..من بمانم و خاطرات قشنگ آن روزها..نگرانم..از همه بیشتر نگران روابطم هستم اما نمی‌توانم..توانِ نگه داشتنش را ندارم.. بیخیال شده‌ام.به همه‌چیز بعد از اعلام نتایج فکر می‌کنم..

همه چیز به اندازه‌ای تغییر کرده است که الهه درباره رابطه من و او سوال می‌کند..گفته است بروم کتابخانه چون می‌خواهد با من درباره مسئله مهمی حرف بزند...وقتی می‌گویم آن‌جا نه..باور نمی‌کند..نمی‌فهمد کتابخانه تمام روزهای خوبی را به یادم می‌آورد که دیگر ندارمشان.نمی‌فهمد چند وقت است که وارد آن‌جا نشدم و نمی‌خواهم بشوم..چشمم که به آن‌جا بیفتد غصه‌ام می‌گیرد..حالم بد می‌شود..با وجود تمام این حرف‌ها می‌نشینم می‌گذارم حرف بزند و می‌گوید می‌دونی بعضی رابطه ها چقدر قشنگن؟رابطه تو و فلانی هم همین بود..می‌گم آره همین بود و تمام آن شش ماه را برایش تعریف می‌کنمن..از من می‌خواهد برای درست شدن رابطه جلو بروم..اما این بار نه..اصلا حوصله بحث و توجیه کردن ندارم..چه از طرف خودم چه از طرف او..ترجیح می دهم به همین رابطه نصفه و نیمه ادامه بدهم..

صبر می‌کنم ببینم زمان قراره چه چیزهایی رو ترمیم کنه..

پ.ن : با این‌که تا حالا تجربه ادیت کردن داشتم اما حالا می‌فهمم چه‌قدر قابلیت وجود داشته که من بلد نبودم‌..در واقع چهارسال پیش چقدر دوره..

پ.ن : عنوان از سیدعلی صالحی

پ.ن :‌مشتاقی و مهجوری دور از تو چنانم کرد کز دست بخواهد شد پایابِ شکیبایی..



آسو نویس ۹۷-۳-۱۵ ۳ ۲ ۶۰

آسو نویس ۹۷-۳-۱۵ ۳ ۲ ۶۰


۱ ۲ ۳ ... ۱۲ ۱۳ ۱۴

هوا که آرام شد به خوشحالی هایمان فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که دنیا جای عجیبی است،هیچ چیز قابل پیش بینی نیست و در عین حال همه چیز قابل پیش بینی است.
مدام میدوی و میدوی و گاهی میرسی و گاهی هم نمیرسی...در بین راه زمین میخوری و بلندت میکنند...امیدوار میشوی و ناامید میشوی...پر و خالی میشوی...
با آدم هایی روبه رو میشوی...که هیچ کدامشان شبیه هم نیستند و دقیقا شبیه هم هستند،دنیا مکان عجیبی است...پر از تعادل است و تعادلی ندارد...


نویسندگان