تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان
تا افق را نظاره خواهم کرد


۱۷۰ مطلب توسط «آسو نویس» ثبت شده است



هر روز صبح خوشحال میومدی..چون خودت بودی..دنبال چیزای کوچیک خوشحال‌کننده می‌گشتی..به خودت و آدمای اطرافت اهمیت می‌دادی اما منو نمی‌دیدی..تو هیچ‌وقت منو نمی‌دیدی.شاید گفتنش هیچ‌وقت درست نباشه‌‌..شاید درست‌تر این باشه که ما با هم حرف می‌زدیم..دیالوگ برقرار می‌کردیم اما جفتمون همه‌چیز رو به چشمِ یک بازی می دیدیم..انگار اتفاقات دورمون رو باور نمی‌کردیم.
من می‌دیدمت.من حواسم به حرف‌زدنت بود..به نگاه کردنت..وقتی دستاتو می‌زدی زیرچونه‌ت و فکر می‌کردی وقتی با خودکار روی کاغذ خط‌های نامنظم می‌کشیدی..من حواسم به چشمات بود وقتی بلندبلند می‌خندیدی.
فکر می‌کنم یادم رفته اما حقیقت اینه که خوابتو می‌بینم..شبا نفسم از یادآوری خاطرات می‌گیره و یاد خنده‌هات می‌افتم می‌خندم..به شوخیایی که می‌کردی، به نظرای متفاوتی که می‌دادی فکر می‌کنم و می‌بینم چقدر دوستت داشتم.به اون  روز فکر می‌کنم که نشستیم یه گوشه و حرف زدیم..من مرکز توجه نبودم..اما می‌دیدمت..از تماشا کردنت لذت می‌بردم.
من شور و شوقتو می‌فهمیدم..با تموم وجودم می‌فهمیدم که چقدر از اتفاقات دورت خوشحال و هیجان‌زده‌ای..می‌فهمیدم و می‌تونستم کاری کنم که خوشحال‌تر باشی اما نمی‌تونستم .. چون تو نمی‌خواستی و من به خودم اجازه نمی‌دادم تا وقتی ازم نخوای وارد حریمت بشم..چون منم مثل تو دست داشتم تجربه کنم و متوجه حال خوب تجربه کردن چیزای جدید بودم..من نگاهتو یادم مونده وقتی دستاتو تو هم گره زده بوی و به توجیهاتم فکر می‌کردی..یادمه داشتم چرت و پرت می‌گفتم و سعی می‌کردم منطقی به‌نظر بیام..یادمه به روم نیاوردی..اما همون‌قدر که تو توی دریافت نگاه تیز بودی منم تیز بودم..من می‌فهمم..ببین من خی‌لی چیزا رو می‌فهمم..زودتر از بقیه اما به‌روی خودم نمی‌آرم..خودمو می‌زنم به خنگ بودن به نفهمیدن..که ناراحت نشم .اما از دست تو ناراحت نمی‌شدم..بهت حق می‌دادم..من همیشه بهت حق می‌دادم حتی وقتی که دلم برات میسوخت و دلم می‌خواست بکشمت کنار و بگم به‌خدا  داری اشتباه می‌کنی..من می‌شناسم این آدما‌ رو ..اما اجازه نمی‌دادم وارد حریمت بشم..تا وقتی که نخوای کنار وایمیستم و نگات می‌کنم.
ببین من یادم می‌مونه وقتی متن می‌فرستی و تحلیل می‌کنی..یادم می‌مونه قدرت نوشتن رو..یادم می‌مونه اون کلمه یعنی‌چی.
و یادم می‌مونه چیا دوست داری و چیا خوشحالت می‌کنه.
نمی‌دونم یه‌روز به درد می‌خوره همه‌ی این دونستانا ..همه‌ی این خنده‌هایی که تو می‌کنی و انرژیایی که سرشار از تازگی و طراوتن نمی‌دونم فقط هر کجا که باشم..هر کجای این دنیا که وایستاده باشم..و هر زمان از این زمان ازلی ابدی باشه..دلم نمی‌خواد طراوت و تازگیت از بین بره..نمی‌خوام درگیر عادت بشی..نمی‌خوام از عشق کناره‌گیری کنی..چون انقدر این حس مقدس و پاکه که نباید این‌طوری بشه...حداقل درباره‌ی تو 
از آشنایی با تو..از حرف‌های فلسفی تو..خوشحالم و این طراوتِ تو من رو یاد سال‌های پیش خودم می‌اندازه و من رو برای آینده سرپا نگه می‌داره..چون قطعا دلم نمی‌خواد وقتی دوباره می‌بینمت تبدیل شده باشم به یه آدم منزوی و گوشه‌گیر که حاضر نیست برای چیزی تلاش کنه..
انرژی درونِ تو منو به حرکت وادار می‌کنه..و از این حقیقتی که ناخواسته نشونم دادی ممنونم.

پ.ن : یک نیم رخت الست منکم ببعید/یک نیم دگر ان عذابی لشدید

بر گرد رخت نبشته یحی و یمیت/من مات من العشق فقد مات شهید

-ابوسعید ابوالخیر-

پ.ن : دلم طراوت می‌خواد..یه‌چیزی که حسای مرده رو بریزه دور و شروع به رد کردن بکنه


آسو نویس ۹۷-۸-۱۹ ۱ ۱۷

آسو نویس ۹۷-۸-۱۹ ۱ ۱۷


شبیه وارد شدن به بازی‌ای می‌مونه که قواعدشو بلد نیستی، فقط سعی می‌کنی صحیح‌ترین کار رو توی لحظه انجام بدی اما این‌که اون‌کار واقعا صحیحه یا نه کسی چه می‌دونه؟
این‌که اون بیرون چه شرایطی تو رو احاطه کرده ،چندنفر گیرت انداختن وسط یه محاصره و مدام می‌زننت و تو فقط می‌تونی از خودت دفاع کنی.
اما درست همون وقته که دورت حصار می‌کشی،از دنیای آدما دور می‌شی و سعی می‌کنی با چیزی که درونته زندگی کنی..دیگه هیچی عمیقا خوشحال یا ناراحتت نمی‌کنه،نمی‌تونی ساعت‌ها به چیزی فکر کنی و غرق لذت بشی.
کاری رو انجام می‌دی که حق مسلمته اما آدما به خودشون اجازه می‌دن مسخرت کنن،آرزوهاتو به بازی بگیرند و از حرفات جاهایی رو که دوست دارند بکشن بیرون و همون رو تا چندین روز به روت بیارند..چون تو دورت حصار کشیدی و دیگه نمی‌تونی از تله‌ی خودت بیرون بیای.
و توی این مرحله دیگه هیچ حرفی رو باور نمی‌کنی ..هیچ شوخی‌ای برات یه شوخی ساده نیست..هیچ به‌خدا با تو نبودمی قسم راست نیست و هیچ دوثت دارمی قابل اعتماد نیست.چون تو دورت حصار کشیدی نمی‌خوای کسی رو وارد این محدوده بکنی..حتی اگه دیگران هم بخوان تو نمی‌تونی..چون ترسیدی..چون آدما ترسوندنت.
وقتی خودتو دوست نداری همه‌ی محبتا به چشمت دروغین میاد..فکر می‌کنی همه‌ی تعریفا از تو یه شوخیِ مسخره است برای از سر باز کردن.
درونت نمی‌خواد باور کنه این حصار باید یه‌جایی بشکنه..اصلا به‌فرض باور کنه..کیه که بتونه این حصار رو بشکونه؟

تهش چی می‌شه؟تبدیل می‌شین به یه آدم منفرد که نمی‌ذاره هیچ‌کس به محدوده‌ی امنش تجاوز کنه،تهش می‌شه یه جوجه‌‌ای که زیر بارون پرای کوچیکش خیس شده اما حاضر نیست رو به هیچ‌کس بزنه و انقدر زیر بارون می‌مونه تا سرما گرمای قلبشو منجمد کنه..
"تو چشم آدمایی که دوستتون ندارن مستقیم نگاه نکنید چون چشم آیینه‌ی روحه"

پ.ن : زندگی در لای رگ‌هایم فسرد

ای همه گل‌های از سرما کبود

|از سرما کبود-آیدا شاه قاسمی|


آسو نویس ۹۷-۸-۱۵ ۲ ۰ ۳۴

آسو نویس ۹۷-۸-۱۵ ۲ ۰ ۳۴


یک.صبر کن ببینم..تو! خنده‌هات نوسان داره..با شوخیام می‌خندی اما یه‌چیزی دوباره فکرتو مشغول می‌کنه می‌ری تو خودت.‌..اشتباه می‌کنم؟

دلشاد انقدر ریزبینه که همه‌ی اینا رو می‌فهمه.

دو.اگه ادبیات خوندین استاد دانشگاه بشین..یا حداقل یه‌چیزی بشین که هیچ‌ربطی به کنکور نداشته باشه..من الآن از کنکور و مشتقاتش متنفرم..دوتایی با لیلی به هم دیگه نگاه می‌کنیم و می‌گیم چقدر قاضی رو دوست داریم و تایید می‌کنیم چقدر آدم تواناییه و چقدر شبیه آرزوهاش نشده اما همون‌قدر تلاش می‌کنه تا تو زندگیش خوشحال باشه..می‌گم لیلی قاضی می‌تونست خودشو مثل من نبخشه اما داره لذت می‌بره...کاش کمال‌گرایی‌م رو ازم بگیرن و شبیه قاضی خوشحال باشم.
سه.فاطمه اگه زیاد بمونی تو لاک‌خودت مهدی‌زاده می‌فهمه و میاد باهات حرف می‌زنه چون حال دانش‌آموزاش براش مهمه
چهار.وسط راهرو با سری حرف می‌زنیم..زنگ خورده و معلما دونه‌دونه دارن می‌رن خونه..اون می‌فهمه حالم رو و خدافظی می‌کنه و بهم لبخند می‌زنه..تو نگاهش می‌خونم که دوباره خوشحالی رو از چشمام خونده.
پنج.ساحل می‌گه فاطمه تو اوایل که اومدی فلان آدما نسبت بهت گارد داشتن و ازت متنفر بودن تا الآن که حالت اوکی نشده بود بهت نگفتم اما از امروز بدون که رفتاراتو مدیریت کنی.می‌گم چرا؟می‌گه به‌خاطر مدالت.
شش.وسط راهرو نشاط لبخند گنده تحویلم می‌ده و می‌گه بابا مردم هنوزم مهربونن..ناراحت نباش از حرفاشون.
هفت.مولودجون بین کلاسای المپیادیای دهم میاد توی حیاط پیشمون می‌گه احساس می‌کنم خوشحال نیستین بچه‌های من و ما مثل همیشه می‌خندیم و می‌گیم این چیزی نیست که می‌خوایم.
هشت.وسط حرفامون سری می‌گه چهره‌هاتون خی‌لی خسته است و فاجو می‌گه خب اون موقع‌ها که هشت‌شب برمی‌گشتیم خونه ادبیات می‌خوندیم ولی حالا..
نه.ببین به خودت اجازه نده بیای مدرسه و تو هم مثل بقیه بچه‌ها بگی درس نخوندم.چون تو فرق داری با همه.
ده.دلمان برای هرچیز کوچک چقدر تنگ است.



آسو نویس ۹۷-۸-۰۴ ۱ ۱ ۴۵

آسو نویس ۹۷-۸-۰۴ ۱ ۱ ۴۵


《همه‌ی آدما دنبال لیلی‌ن فقط بعضیا راه رو اشتباه میرن》*

سیمین به جلال نوشته بود عشق من از نوع عشقی معنوی و روحانی است و این چیزی است که آمریکایی‌های سرد و بی‌روح متوجه نمی‌شوند.
جلال برای من نمونه‌ی مرد شرقی است که میان تجدد و سنت گیر افتاده است در حقیقت زندگی خانوادگی و دوران کودکی او باعث شده است از سنت کناره‌گیری کند و از آن متنفر شود ،در یکی از نامه‌هایش برای سیمین به‌طور کامل شرح می‌دهد که چرا از سنت بدش می‌آید و چرا از کسانی که اسم روحانیت را یدک می‌کشند متنفر است.با این‌حال گویی که جلال به دنبال عشق پاکی می‌گردد که به او آرامش دهد..کسی که بتواند تلاطم روحی او رااز بین ببرد و این عشق را در سیمین پیدا می‌کند و اما سیمین نمونه‌ی زن روشنفکر ایرانی کسی که برای شخصیت خودش احترام قائل است و موج روشنفکری و فمینیسم او را هم تحت سلطه درمی‌آورد..او کسی است که می‌خواهد درست زندگی کند خارج از چهارجوب‌هایی که برای زن‌ها در نظر گرفته شده است..ویکتوریا دانشور در مصاحبه‌ای که درباره‌ی آشنایی جلال و سیمین انجام می‌دهد ذکر می‌کند 《خانم سیمین در منزل کار نمی‌کرد و البته حیف هم بود.. روزهای اول زندگی‌شان غذای حاضری می‌خوردند..چند روز که گذشت آقای آل‌احمد دیدند این‌طور نمی‌شود و کلفت گرفتند و تا آخرین روزها هم خانم سیمین دست به سیاه و سفید نزد》این نمونه‌ی زنی در دهه‌ی سی و چهل است و دوره‌ای که مردسالاری غلبه دارد و موج روشنفکری و مشروطه‌خواهی همه‌ی کشور را درگیر کرده است.
سیمین یک‌سال برای تحصیل به آمریکا سفر می‌کند و ریز به ریز جزییاتش را برای جلال می‌نویسد..از دردهای عادت‌ماهیانه‌ش بگیر تا روند تحصیلاتش‌.از تجدد و تحولات صنعتی آمریکا..طرز کار آسانسور و پله‌برقی را می‌نویسد و مدام ذکر می‌کند که دلش برای کشورش ایران می‌سوزد..برای آرامشی که ایرانیان هیچ‌گاه نداشتند..برای زن‌هایی که حقشان از زندگی ادا نشده است..و حتی مادر جلال را مصداق کامل زن‌ایرانی می‌داند که دردها را درون خود جای می‌دهد و دم برنمی‌آورد.
اما سیمین همان‌قدر که به تجدد روی آورده است نسبت به آن نقد دادد..او از زن‌های آمریکایی متنفر شده است و می‌گوید من به وحدت اعتقاد دارم به وحدتِ عشق..و این‌جا زن‌ها از وابستگی به یک مرد می‌ترسند و برای همین است که با کوچک‌ترین اشاره‌ای از مردها به سمت آن‌ها هجوم می‌برند اما من از ارزان بودن می‌ترسم..از قابل دسترس بودن می‌ترسم و جلال این‌که من به مردهای دیگر نگاه نمی‌کنم برای همین است‌‌من نمی‌توانم بیشتر از یک‌نفر را دوست داشته باشم.سیمین در نامه‌هایش بارها به خدایی قسم می‌خورد که خودش قبول دارد و جلال قبولش ندارد..حتی گاهی با جلال دعوا می‌کند که باید به عقاید میلیون‌ها آدم احترام گذاشت و از او می‌خواهد به خدا اعتقاد داشته باشد زیرا فقط او است که می‌تواند به آن‌ها کمک کند.
در این یک‌سال زندگی در آمریکا سیمین قسم می‌خورد که خیانتی به زندگی زناشویی‌شان نکرده است و این دلیلی محکم دارد، چه دلیلی بالاتر از عشقی که بین آن دو در جریان است؟
اما شخصیت جلال..شخصیتی تندخو..زودجوش..عصبانی‌‌ و تلگرافی‌نویس.در نگاه سیمین کسی که با نویسنده بودنش برای او معنا دارد..سیمین در مقاله‌ی شوهر من جلال پس از مرگ او می‌نویسد که زندگی با یک هنرمند برای مردم این تصور را به وجود می‌آورد که همسرانشان تنها او را به عنوان یک مرد می‌شناسند اما من این‌طور نیستم من جلال آل احمد را مردی نویسنده می‌دانم و در سفر آمریکا به این رسیدم که در عشق نباید افراد را تغییر داد بلکه باید او را همان‌طور که هست دوست داشت.از این رو جلال را مردی نویسنده می‌داند و کسی که با تمام احساسات خشن و عصبانیتش گاهی بسیار رمانتیک است.سیمین تاکید می‌کند که گاهی جلال شروع می‌کرد به داد زدن و دعوا کردن و من از قصد دعوا را ادامه می‌دادم چون می‌دانستم جلال بعد از این‌که فریادهایش را بزند با کلمات محبت‌آمیز برمی‌گردد و قربان‌صدقه‌م می‌رود.
با همه‌ی این اوصاف..با ریزبینی در نامه‌های سیمین و جلال من هم به دنبال تعریفی از عشق پاک بودم..عشقی که اخوان آن را در عشق به میهن یافت..نامه‌ی آخر را که خواندم..مطمئن شدم..این همان عشقی است که من دنبالش می‌گردم..عشقی که طرف مقابل را همان‌طور که هست دوست بداریم..تاکیدهای سیمین بر این‌که خانه‌مان هرچقدر محقر هم باشد بودن من کنار تو مهم است..خانه‌ای که در نقشه‌های رد‌و‌بدل شده در نامه‌های این زوج از فضای فیزیکی آن خی‌لی بحث نمی‌شود این سخنان جلال درباره آجرهای قرمز و عشقی  که باعث بالا رفتن خانه می‌شود در نامه پررنگ می‌شود..این عشق برای هردوی آن‌ها مهم‌تر از فقر و بی‌پولی است که در زندگی دارند.
عشق شاید همین تفاوت‌هایی است که سیمین و جلال را از هم متمایز می‌کند و به گفته خودشان تکمیل می‌شوند..شخصیتی ریزبین،نکته‌سنج،صبور،محکم و استوار ،با بارقه‌هایی از روشنفکری و از آن طرف شخصیتی تندخو،سریع و گاهی رمانتیک با نظمی مثال‌زدنی و جسارتی که سیمین همیشه به آن غبطه می‌خورد.
نامه‌های سیمین و جلال تمام شد و در جست‌جوهای اسم این زوج به نامه‌ای از سیمین برخورد کردم که در سال ۴۱ نوشته شده‌بود؛ یعنی حدود هفت سال پیش از مرگ مرموز جلال..نامه‌ای که نمونه‌ی شخصیت محکم سیمین است..و قلبم به یک‌باره از تمام چیزهای ساخته شده فرو می‌ریزد..هیلدا..زنی به نام هیلدا‌. [کلیک‌کنید]

بعد از خواندن نامه‌ی استوار سیمین و ستایش شخصیت او که باز هم در عین مضطرب بودن آرامش و صلابت خود را حفظ کرده است به یاد حرف‌های کسی افتادم..
《محبت هیچ انسانی در زمین پاسخ داده نمی‌شه..عشق یعنی کسی رو بیشتر از خودت دوست داشته باشی..در ادبیات فارسی می‌گن گر از برت برانی گر نزد خود بخوانی رو کن به هر که خواهی گل پشت و رو ندارد..آیا برای ما این‌گونه است؟؟رو کن به هر که خواهی؟خیر این‌طور نیست.‌.غلط می‌کنی به هر کس که می‌خواهی رو کنی..ما تبعات عشق را می‌خواهیم اما لوازمش را رعایت نمی‌کنیم..عشق یعنی محبت زیاد که اگر در آن چیزی مختل شود تبدیل به نفرت شود..این فیلمایی هم که می‌سازن و مشهورترینش تایتانیکه و موفق می‌شه و پر از مفهوم عشقه..برای اینه که آخرش سر یکی رو می‌کنن تو آب..یکی می‌میره که این عشق باقی بمونه..وگرنه این نوع عشق در دنیا پاسخ داده نمی‌شه》
با خودم فکر می‌کنم عشقی که چهارده‌سال سیمین و جلال به یک‌دیگر داشتند چرا در یک سال دوری شدت گرفت؟شاید دوری بود که این معنا را برای آ‌ن‌ها عمیق‌تر کرد..و بعد در اواخر‌..جلال که به اروپا سفر کرد و با هیلدا آشنا شد همه‌چیز تغییر کرد.شاید قضیه این‌جا است که وقتی انسان‌ها از یک‌دیگر دور می‌شوند تنها خوبی‌های یک‌دیگر را به یاد می‌سپارند و به خاطرات چنگ می‌زنند و همین نکته باعث این می‌شود که به یک‌دیگر از همیه نزدیک‌تر باشند اما وقتی رابطه به روزهای واقعی خود کشیده می‌شود ماجرا فرق می‌کند.
البته سیمین این قضیه را نوعی دیگر برداشت می‌کند که در نامه‌اش به جلال کاملا مشخص است و حتی از نظر او سهمش را از عشق دریافت کرده است و همین تا ابدیت برای او کافی است.
آیا واقعا عشق تمام‌شدنی است؟و آیا قلب انسان توانایی تحمل این
حجم از محبت را ندارد؟
یقینی که داشتم دوباره به تردید بدل می‌شود..
*دیالوگ فیلمی بود که اسمش رو فراموش کردم

آسو نویس ۹۷-۸-۰۱ ۲ ۰ ۳۱

آسو نویس ۹۷-۸-۰۱ ۲ ۰ ۳۱


تمام هفته را سپری می‌کنم تا پنج‌شنبه‌ها را لمس کنم..پنج‌شنبه‌ها روز امیدواریِ من است..روزی که دلم می‌خواهد با تمام وجودم بخندم و شاد باشم..انرژی و انگیزه‌هایم هر هفته پنج‌شنبه تمدید می‌شود..روزهای اولِ مدرسه که حالم بد بود و نسبت به همه‌ی جهان گارد گرفته بودم نمی‌توانستم بخندم..همه‌چیز در نظر من زشت و سیاه می‌آمد..شوخی‌های هیچ‌کس به دلم نمی‌نشست و نمی‌توانستم درست بخندم..و گاهی حتی از شوخی‌هایشان حالت تهوع می‌گرفتم..از این همه جبری که من را در بر گرفته بود حالم بد می‌شد..هربار که می‌خواستم با معلمی صحبت کنم تا درس‌های عقب‌افتاده را جبران کنم بغض می‌کردم..هربار این صحبت را به تعویق می‌انداختم که جلوی آن‌ها ضعف نشان ندهم.
پنج‌شنبه‌ی اولی که با قاضی کلاس داشتیم همین بودم..استادی که قرار بود ادبیات درس دهد بزرگ‌ترین غول بود..کسی که مطمئنا قرار بود بارها با او بحثم شود و دعوا کنم.
پنج‌شنبه‌ی اول سر زنگ ادبیات انقدر انرژی داشتم که خودم باورم نشد..خودم را کنترل کردم..به خودم گفتم نخند..نباید بخندی..شرایطتت بدتر از این‌ها است..چرا خنده‌ات می‌گیرد..خودت راجمع کن..اما نمی‌توانستم..زنگ قاضی تنها زنگی بود که برای اولین بار با وزن زدن خندیدم..گاردی که گرفته بودم کمی سست‌تر از قبل شد..زنگ بعد دلشاد با آن هیبتش وارد کلاس شد و این‌بار بلندتر خندیدم..چیزی ته دلم خی‌لی وقت بود تکان نخورده بود..شور و شوقی که ماه‌ها بود از بین رفته بود با حرف‌های دلشاد جان گرفت..وقتی گفت رزق و روزی که فقط چیزای مادی نیست..آدمایی که سرراهت قرار می‌گیرند رزق تو محسوب می‌شوند..جنبه‌ی دینی قلبم ماه‌ها بود خاموش شده بود..از داشته‌هایم راضی نبودم و نه تنها با خودم بلکه با خدا هم دعوا می‌کردم..همه‌چیز را فراموش کرده بودم..یادم رفته بود من با چه‌کسی معامله کرده بودم..یادم رفته بود که در بهشت‌ثامن نشستم و به ستون تکیه دادم و سه‌ساعت حرف زدم..یادم رفته‌بود از مشهد زنگ زدم و ثبت‌نام کردم..یادم رفت قبل مرحله‌ی یک زنگ زدم مشهد و یک‌دل‌سیر گریه کردم..یادم رفته‌بود که به چه‌ کسی قول دادم تا هدفم چیزدیگری باشد..من قول داده‌ بودم که برای او درس بخوانم..درس بخوانم تا مفید واقع شوم..تا یک‌قدم در راهِ او بردارم..کاری که از دست من برمی‌آمد درس‌خواندن بود..مدال‌ها که مشخص شد فراموش کردم..واقعا تف بر منی که انقدر فراموش‌کارم..تف بر منی که هدفم را فراموش کردم.یادم رفت روز اعتکاف برای ریحانه حرف زدم و بعد قبولی زنگ زد و گفت فاطمه یادت نره با کی معامله کردی..یادت نره زحمتاتو از بین ببری..اجرتو از بین نبر و ناشکری نکن.باور نکردم..قلبم سیاه و چرک شده بود.دلشاد بخش مطمئن و قوی وجودم را فعال کرد..به‌طوری که دوباره بعد کلاسش گریه کردم..اما این‌بار گریه‌م ترس نداشت..ناشکری نداشت..فقط دلش برای چیزی که بود تنگ شده بود.آن روز که تمام شد گفتم فقط یک‌جلسه بود..اما هر پنج‌شنبه که با حرف‌های قاضی..با نگاه‌های قاضی به راهم مطمئن‌تر می‌شوم می‌فهمم یک‌بار نبود..وقتی سوال جواب می‌دهم و قاضی با رضایت نگاهم می‌کند خوشحاال می‌شوم..از اعماق قلبم شاد می‌شوم که می‌توانم دستم را بزنم زیرچانه‌م و یک‌ربع تمام به حرف‌های جدی دلشاد گوش کنم..با قلبم لبخند میزنم وقتی من و لیلی و سحر سر تست‌های ادبیات می‌توانیم حرف بزنیم و دلگرم باشیم..خاطرات را مرور کنیم و نگران نشویم..زنگ ساعت قاضی ساعت کلاس‌های المپیاد است..شش‌ونیم که می‌شود..باران که می‌گیرد..سرم را می‌گذارم روی شانه‌ی لیلی و دستانش را می‌گیرم و می‌گویم:《 می‌بینی اخوان می‌خونه برامون؟می‌شنوی؟》
《..به دشخواری فرو می‌برد بغضی را که قوت‌غالبش آن بود..》
دستم را محکم‌تر فشار می‌دهد و می‌گوید می‌شنوم.
پنج‌شنبه‌هایِ مطبوعِ دلپذیر!

آسو نویس ۹۷-۷-۲۷ ۱ ۱ ۳۵

آسو نویس ۹۷-۷-۲۷ ۱ ۱ ۳۵


بابالنگ‌درازِ عزیز،تا تکلیفم با خودم مشخص می‌شود یک‌نفر می‌آید و همه‌چیز را به‌هم می‌ریزد و این دو جنبه مثبت و منفی دارد،جنبه‌ منفی‌ش آن‌جایی است که خانواده‌م مدام توی گوشم می‌خوانند که درس بخوان و من روی این جمله حساس شده‌م، حالم از این جمله به‌هم می‌خورد از این‌که خانواده‌م دردم را نمی‌دانند و نمی‌خواهند هم بدانند.

جنبه‌ی مثبتش آن‌جا است که تصمیم می‌گیرم درس بخوانم و یک‌هو پارسا پیام می‌دهد و حرف می‌زنیم و تاکید می‌کند :" ببین امسال سال مهمیه، سعی کن برای خودت باشی." و من دوباره هوایی می‌شوم..کتاب‌های نخوانده،جلسات شرکت‌نکرده..تحلیل‌های نخوانده.

جواب می‌دهم "می‌فهمم" و دوباره درگیری‌های درونی‌م پا می‌گیرند.

کتابِ نامه‌های جلال به سیمین این‌طرف میز و جزوه‌های ریاضی آن‌طرف‌تر

از این‌جا مانده و از آن‌جا رانده منم.


آسو نویس ۹۷-۷-۱۹ ۴ ۲ ۶۲

آسو نویس ۹۷-۷-۱۹ ۴ ۲ ۶۲


《کنارت یاد گرفتم برم دنبالِ آرزوهام و این چیز کمی نیست.برآورده‌شدن آرزوها رو باور دارم و می‌دونم که تو هم داری.حتی اگر هم برآورده نشن مهم نیست.الفبای موضوع رو شیخ ما،قدس‌الله روحه العزیز گفته : در راه نگار کشته باید گشتن》

غزاله تو پست تولدم اینو نوشته‌بود.الآن می‌فهمم


آسو نویس ۹۷-۷-۱۶ ۰ ۲ ۴۲

آسو نویس ۹۷-۷-۱۶ ۰ ۲ ۴۲


هیچی، هیچییی مثل دیدن آقای سری تو کتابخونه و دوباره جمع شدنمون دورِ هم نمی‌تونست حالمو خوب کنه و انرژی رو بریزه تو وجودم، خی‌لی وقت بود این‌طوری واقعی و از ته‌دل نخندیده بودم.

حتی خودمون هم بعد اون دیدار عوض شدیم، وقتی بحث پارسال پیش میاد همه ناخودآگاه مهربون می‌شیم و اون بعد خوشگلمونو نشون هم‌دیگه می‌دیم.



آسو نویس ۹۷-۷-۱۶ ۳ ۱ ۵۴

آسو نویس ۹۷-۷-۱۶ ۳ ۱ ۵۴


دیدی یه‌جایی خسته‌ می‌شی؟خودت از خودت؟از حال خودت؟از گفت‌و‌گوهای درونیت،از تضادهای درونیت..دیدی شجاعت و جسارتت رو از دست می‌دی؟جسارتمو از دست دادم..جسارتی که یه سال بود به‌دستش آورده بودم و با چنگ و دندون نگهش داشته بودم..جسارتی که از ترس‌های بینش نمی‌ترسیدم‌..شجاعتم رفته..اما آرومم..به اندازه تمام یک سال پریشونی و آشفته بودن آرومم..ته‌دلم انقدر آرامش داره که حالم ازش به هم می‌خوره..دلم می‌خواد شور داشته باشه ..انقدر نسبت به همه‌چیز بی‌تفاوت نباشه.هرکاری می‌کنم که حالم خوب بشه..داوطلبانه می‌رم جلوش وایمیستم و ازش می‌خوام حرف بزنیم..محکومم می‌کنه می‌گه کمال‌گرایی نابودت می‌کنه..می‌گه تو دشمن خودتی، می‌گه چرا بهتر نمی‌شی؟می‌گه فکر کردی این چهارسال کل زندگی توئه؟نه نیست..دعوام می‌کنه..رسما دعوام می‌کنه..سرزنشم می‌کنه..ناراحت نمی‌شم..عجیبه..مبینا بهش می‌گه فاطمه از اول المپیاد همین‌قدر پریشون بود و از نظر عاطفی حساس شده..می‌گه حساسه،لطیفه و کمال‌گرا است و کمال‌گراها خودشونو نابود می‌کنن..می‌گه باید توقعتو بیاری پایین..می‌گم نمی‌تونم..می‌فهمی نمی‌تونم یعنی چی؟بهم حق نمی‌ده..بهم حق نمی‌ده که قوی نباشم.فقط وقتی داشت وسایلشو جمع می‌کرد که بره گفت فاطمه می‌خوای موفق باشی؟این شعار رو بذار سرلوحه‌ی زندگیت..این قانون رو بذار که از زمان‌حالت لذت ببری..خسته شدم از حرف زدن با آدما..خسته شدم از درون‌گرایی که احاطه‌م کرده..خسته‌م از بی‌هیجان بودن..خسته‌م از نتونستن برای ابراز محبت‌کردن..خسته‌م از خودم..از گریه‌هام ..از حالِ بدم..خسته‌م که لیلی بهم محبت کنه..نمی‌خوام..می‌خوام قوی باشم اما نمی‌تونم..شجاعتم رفته.دوباره عادتای قبل از این یک‌سال برگشته بهم..نمی‌تونم تو چشم آدما نگاه کنم چیزی که درمانش کرده بودم..موقع حرف زدنم هول می‌شم..چیزی که برای تغییر دادنش یک‌سال تلاش کردم..اعتماد به‌نفسم کاملا از بین‌رفته..دقیقا زمانی که همه‌ی کسایی که نمی‌شناسنم فکر  می‌کنن ..من تو اوج اعتماد به‌نفسی‌م ..انقدر فکر می‌کنن که وقتی ورودی جدید باهام حرف زد و من باهاش مهربون برخورد کردم تعجب کرد..گفت وای من فکر کردم خودتو می‌گیری..نمی‌دونست چقدر منِ جدید عوض شده..نمی‌دونست من چقدر حرف می‌زدم..چقدر ارتباط برقرار می‌کردم..نمی‌دونست من چی بودم و چی شدم...به‌خاطر حالِ درون‌گرایی‌م سرکلاس بلند حرف نمی‌زنم و وقتی معلم یه‌سوال می‌پرسه و من جواب می‌دم نمی‌شنوه..این مسئله سر کلاسای ادبیات بیشتر نمود پیدا می‌کنه..سر زنگ آقای قاضی یه بیت رو خواست معنی کنیم و هیج‌کس نمی‌تونست درست معنیش کنه و قاضی گفت فقط یه‌نفر تونسته تو کلاس‌قبلی و من معنیشو می‌دونستم اما دستمو نمی‌تونستم بلند کنم..می‌ترسیدم..برای سحر و لیلی معنی رو گفتم و وقتی قاضی معنیش کرد دقیقا همونی بود که می‌گفتم..فرداش این مسئله سرِ چندتا چیز دیگه هم اتفاق افتاد و فاطمه و ساحل و سوگل بهم تاختند که اگه دفعه‌ی بعد بلند نگی نظرتو ما داد می‌زنیم فاطمه می‌خواد حرف بزنه..انقدر وضعیتم روی اعصاب شده!مبینا حواسش به همه‌چی هست..به همه‌چی..هرکاری از دستش برمیاد برام می‌کنه..و من نمی‌تونم بهش بگم چقدر دوثش دارم..نمی‌تونم قربون‌صدقه‌ش برم..یادم رفته چطوری ابراز محبت می‌کردم..یادم رفته بی‌پروا بودنو..و نمی‌خوام این‌طوری باشم.سوگل می‌گه وقتی خودت از خودت راضی نیستی مدام فکر می‌کنی دیگران هم تو رو اون‌طوری می‌بینن..فکر می‌کنی ازت ناراضی‌ن همه‌چیو به خودت می‌گیری و ناراحت می‌شی..واسه همینه که وقتی سحر به شوخی می‌گه اضافه‌ای ناراحت می‌شی و جلوش می‌زنی زیرگریه..شونه‌هام رو می‌گیره تو دستش و می‌گه تو همون قدر خفنی برای ما دوستات که برای اون ورودی جدید خفنی.قلبم شاد نمی‌شه..قلبم دیگه از هیچی شاد نمی‌شه..خاکستری شده..خوشحالیا رو نمی‌بینه.به مدرسی می‌گم همه این چیزایی که شما می‌گین رو من به دیگران می‌گم اما نمی‌تونم عملیش کنم..سخته..می‌زنم تو سر خودم و می‌گه باید قوی باشی.

غزاله این روزا تنها کسیه که من رو یاد قبل می‌اندازه..شده خاطره‌هات رو یادت نیاد؟شده فکر کنی مال تو نیستن؟شده خودتو روحی تصور کنی که هیچی نمی‌فهمه؟آره.این روزا همینه.
از درون‌گرایی‌م خسته شدم..فقط می‌دونم که بلد نیستم چی‌کار کنم تا حالم خوب بشه..نذر کردم..نذر کردم که حالم خوب بشه..نذر کردم زندگیم رنگ‌وبو بگیره و از خاکستری بودن دربیاد.
درس می‌خونم..انقدر دارم درس می‌خونم که فکر نکنم..اجازه ندم فکر کنم..فکر کردن تا وقتی چیزی رو حل نکنه به چه دردی می‌خوره؟یادآوری روزای قبل چقدر می‌تونه مفید باشه مگه؟
مهتاب به مدرسی گفته بچه‌ها به من تبریک نگفتن..نه مرحله یک نه مرحله دو و نه طلا..و گفته ناراحتم..قلبم درد گرفت..قلبم یه‌لحظه فشرده شد..اون روز رو یادمه..روزی که ما داشتیم با قلبامون گریه می‌کردیم و نگران بودیم برگشت گفت برام مهم نیست قبول بشم..من از ادبیات خوشم نمیاد و کاش قبول نشم.یادمه اون روز که سحر گریه کرد و گفت مهتاب اومده مدرسه و کیک خریده برا دوستاش و ما رو دیده  و سلام نکرده ..یادمه همه‌ی اینا رو..چقدر با ما مهربون برخورد کرده که توقع تبریک داشته؟و هزاران مسائلی که تو هروی با سحر و لیلی زیردرختا ازشون حرف زدیم و فقط غصه خوردیم..نمی‌فهمن اینا رو..آدما از بیرون نگاه می‌کنن به همه‌چی.
فرهنگ برام مثل قدیم نیست..توش غم داره..دیواراش غم داره..آدماش غم دارن..یه غبار کثیف رو همه‌چیزش نشسته..و زورشو ندارم کنار بزنم این غبارها رو.

نذر کردم که خدا خوشحالم کنه
شبیه شعر قاصدک اخوان:

قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟
از کجا وز که خبر آوردی ؟
خوش خبر باشی ، اما ،‌اما
گرد بام و در من
بی ثمر می گردی

 

انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تو را منتظرند

 

قاصدک
در دل من همه کورند و کرند
دست بردار ازین در وطن خویش غریب
قاصد تجربه های همه تلخ
با دلم می گوید
که دروغی تو ، دروغ
که فریبی تو. ، فریب

 

قاصدک
هان،
ولی ... آخر ... ای وای
راستی آیا رفتی با باد ؟
با توام ، آی! کجا رفتی ؟ آی

 

راستی آیا جایی خبری هست هنوز ؟
مانده خاکستر گرمی ، جایی ؟
در اجاقی طمع شعله نمی بندم خردک شرری هست هنوز ؟

 

قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گریند 


آسو نویس ۹۷-۷-۱۵ ۰ ۰ ۵۰

آسو نویس ۹۷-۷-۱۵ ۰ ۰ ۵۰


صبحا غزاله بغلم می‌کنه و بوسم می‌کنه، کیمیا قربون‌صدقم می‌ره و بهم حق می‌ده وسط کلاس بغض کنم، سوگل می‌گه اگه بخوام می‌تونه به حرفام گوش کنه، لیلی حواسش به جزوه‌ها و درسای عقب‌مونده‌م هست، سحر هرچند دقیقه یه‌بار بهم لبخند می‌زنه..خدایا شکرت بابتِ بودنشون.

+صدای جابری می‌پیچه تو گوشم اون وقتی که فریاد می‌زنه، می‌دونم کنکور احمقانه است اما برای دو چیز،استقلال اقتصادی و شان اجتماعی باید درس بخونید، فلش‌کارتاشو می‌ذارم جلوم و هزاربار تکرار می‌کنم.

appreciation  درک قدر یا بهای چیزی

appreciation  درک قدر یا بهای چیزی

appreciation  درک قدر یا بهای چیزی

...                              ...


آسو نویس ۹۷-۷-۰۵ ۱ ۳ ۶۶

آسو نویس ۹۷-۷-۰۵ ۱ ۳ ۶۶


۱ ۲ ۳ ... ۱۵ ۱۶ ۱۷

هوا که آرام شد به خوشحالی هایمان فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که دنیا جای عجیبی است،هیچ چیز قابل پیش بینی نیست و در عین حال همه چیز قابل پیش بینی است.
مدام میدوی و میدوی و گاهی میرسی و گاهی هم نمیرسی...در بین راه زمین میخوری و بلندت میکنند...امیدوار میشوی و ناامید میشوی...پر و خالی میشوی...
با آدم هایی روبه رو میشوی...که هیچ کدامشان شبیه هم نیستند و دقیقا شبیه هم هستند،دنیا مکان عجیبی است...پر از تعادل است و تعادلی ندارد...


نویسندگان