تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان
تا افق را نظاره خواهم کرد


۳ مطلب در مرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است

دلم دنبالِ چیزی میگردد که دائمی باشد و از تمام شدنش نترسم..که مدام دلم نلرزد از رفتنش،از پایان یافتنش..درست در تمامِ این دل نگرانی ها عکسِ او در فضای مجازی پخش می شود..شهادتت مبارک..گریه ام میگیرد..در آن لحظه بیشتر از این که شوکه شوم..بیشتر از اینکه دلم برای مظلومیتش بسوزد..گریه ام میگیرد..ناگهان دلم می رود به پیاده روی های طولانیِ مان در گلزار شهدای اصفهان..از آن شبی که خانوم جلالیان بلند نمی شد..که با چشمانش التماس می کرد کمی بیشتر بنشینیم..که من با بهت نگاه می کردم..که مسخره ام می آمد..برایِ یک جسد؟برای کسی که حالا معلوم نیست کجا است؟ در گوشی به بشری میگویم چرا پانمیشه؟چرا نمیریم؟ نمیفهمیم هیچ کدام درکش نمی کنیم..تولدم بود..همدیگر را خیس می کنیم..میخندیم..تمامِ توانمان می رود روی تخت هایمان ولو می شویم..شبِ آخر است روی آسفالت های اردوگاه مینشینیم و حلقه میزنیم و حرف میزنیم..

بیشتر همه این ها را نشانه میبینم..خبر شهادت محسن حججی را در روز تولدم..دیدن عکس مشترکش با شهید قربانی..چله هایِ عاشورا شروع شده است..دلم دچار ولوله ی عجیبی شده است..انقدر خودم را قوی نشان داده ام که همه باور کرده اند توانِ تحمل هر دردی را دارم..

تا اتفاقی پیش می آید با خودم فکر میکنم کار درست چیست؟همان را انتخاب میکنم اما هیچ کدام جواب نمیدهند..هیچ چیز درست پیش نمی رود..دلم میخواهد از تمام شبکه های اجتماعی..از تمام آدم ها..از تک تک کسانی که با آن ها رابطه دارم فرار کنم..دلم میخواهد قسمت پی وی تلگرام را نابود کنم..تمام گروه های تلگرامی را ترک کنم..در جواب هرچیزی داد بزنم و بگویم نمیخواهم جواب دهم....اصلا میخواهم همه دنیا را تعطیل کنم..فرو بروم داخلِ تمامِ تنهاییِ عمیقی که روحم عجیب نیازمندش شده است *

سرش را بریده اند میفهمی؟اسیرش کرده اند؟تهدیدش کرده اند!چاقو کشیده اند!آن لحظه به چه چیزی فکر می کرده است؟کدام تصویر جلویِ صورتش آمده است؟چهره مضطرب مادرش؟دلهره ی پدرش؟گریه هاای همسرش؟چهره ی معصوم پسرش؟قلبش لرزیده است؟لبخندهایِ حضرتِ آقا تسکینش داده اند؟به بی بی فکر کرده است؟روضه علی اصغر شش ماهه آرامش کرده است؟لب های خشکیده اربابِ بی سر وقتی اسب های تازه نعل شده روی پیکر بی جانش می دویدند(آخ) یادش آمده است؟چشم هایش را دیده اید؟صلابت و قدرتش را دیده اید؟صدایش را شنیده اید وقتی برایِ پسرش وصیت می کند؟وقتی آخرش گریه می کند؟وقتی صدایش میلرزد و می گوید : بابا بذار خدا عاشقت بشه..

[گـــوش بــدیـــد]

نمیدونم چی درسته چی غلطه..کجا باید محبت کرد؟کجا نکرد؟اگه محبت کردن کار درستیه پس چرا بقیه جوابشو نمیدن؟پس چرا ازت دور میشن؟پس چرا وقتی میگم میای بریم فلان جا؟میگه نه کار دارم ولی وقته اون یکی میگه میام..یه هو میگه به خاطر اون میام؟نمیفهمم.

همه چیز از همان جا شروع می شود..از همان شبِ آخر.از همان گریزهایی که برایمان گفت..از استادهایی که همیشه زندگی آدم هایِ بزرگ را جهت داده اند.میخواهم زار بزنم..به جایی بروم که کسی نباشد که فریاد بزنم نمیبینی منو؟اربعین پارسال کنج خانه از حال رفته بودم..انقدر گریه کرده بودم که پاهایم سست شده بود..چشم هایم تار میدید..غر زدم..شکایت کردم..التماس کردم..به تمام معصوم ها قسم خوردم..نشد..نرفتم..دنیا برایم همان روز تمام شد.


چرا انقدر دلهره دارم؟چرا پراکنده حرف میزنم..چرا هیچ چیز به هم مربوط نیست؟تاریخ مشهد مشخص شده است.من آن تاریخ کجا هستم؟مدرسه!تسلیم شده ام؟نه!قرار است بروم و هرطوری که شده رضایت مدرسه را بگیرم..همین یک سال برایِ تنها بودنم کافی است..دلم مشهد میخواهد..با همان گروهی که همیشه هست..

پ.ن : زخم دل حسین مرهم نداره و...

پ.ن : مدافع حرمِ بی بی نیستیم اما مدافع حریمش که میتونیم باشیم..

پ.ن : دلم اون سخنرانیایِ استاد پناهیانو میخواد که دلمو محکم میکنه..

* از تنهایی گله نکنیم

انسان موجودی تنهاست. کسی نمی‌تواند از تنهایی و غربت ذاتیش رهایی پیدا کند. خانواده و رفقا تا حدی می‌توانند این تنهایی و غربت را بر طرف کنند ولی غربت انسان هیچ گاه به طور کامل زائل نمی‌شود. خدا انسان را طوری آفریده که تنهاییش فقط با خدا بر طرف شود. از غربت و تنهایی گله نکنیم و آن را تقصیر این و آن نیندازیم.
                                                                       /علیرضا پناهیان/

 پ.ن : وصیت شهید محسن حججی خطاب به همسرش :
سلام به همسر گلم راستش گوشیم زیاد شارژ نداره گفتم تا قبل اینکه خاموش بشه چند جمله ای باهات حرف بزنم..زهرا جان خی لی دوستت دارم و خوشحالم از اینکه من با تو ازدواج کردم..یادم میاد روز اول عقدمون که بهت گفتم دوست دارم با ازدواج با تو به سعادت برسم و سعادت همون شهادته و سرنوشت من با ازدواج با تو خی لی تغییر کرد..شغل خوبی پیدا کردم..راه و روش خوبی پیدا کردم و همه رو یه جورایی مدیون توام.ممنونم..الان دوباره قسمتم شده برم نوکری حضرت زینب نمیدونم این بار سرنوشتم به شهادت میرسه یا نه..اما خیلی دوست دارم روسفید بشم.حالا چه با شهادت چه با لیاقت نوکری..اما دلم میخواد موثر باشم.دعا کن شرمنده حضرت زینب نشم..دعا کن اونجا مفید باشم بتونم خدمتی بکنم به اسلام..کاری از دستم بربیاد..کمکی بکنم..خدایی نکرده نرم اونجا چیزی بلد نباشم..ترس بهم غلبه بکنه..دلبستگی غلبه بکنه..
زهرا جان من ازت میخوام حلالم کنی..اگه بدی کردم اگه با اخلاقم تندی کردم..اگه یه موقع تو زندگی هر از گاهی نمک زندگیمون کم و زیاد شد..ولی خب زندگی قشنگی داشتیم..من واقعن از تو راضیم..هم از تو و هم از زندگیم و هم از سرنوشتم.
دلم میخواد برام دعا کنی روسفید بشم..هرچه قسمت باشه هر چی خدا بخواد..راضیم به رضای خدا..اگه قسمتم شهادت بود که به آرزوم رسیدم اگرم نبود میدونم صلاح خدا چیز دیگه ایه..فقط میخوام حلالم کنی..خی لی دوستت دارم..مواظب خودت و پسرم باش..مواظب پدر و مادرت باش..مواظب پدر و مادر من باش..همیشه بهشون سر بزن..همیشه باهاشون باش..همیشه به یاد من باش..خلاصه خی لی مواظب خودتون باشین..پسرمم یه جوری تربیت کن که سرنوشتش هر چی شد ختم به سعادت بشه،ختم به سربازی امام زمان بشه..خی لی دلم میخواد یه پاسدار بشه یا یه روحانی اما انتخاب با خودشه..هرجوری که خودش دوست داشت..فقط یه جوری تربیتش کن که تو این جامعه تربیت بشه برا امام زمان.خی لی دوستتون دارم..مواظب خودتون باشید..برام دعا کنید..از طرف من هر کی رو دیدید حلالیت بگیرید.بگید محسن گفت خوبی بدی..یه موقع غیبتی کردم..دلی رو رنجوندم یا حرفی زدم ببخشید..ان شاء الله حرم حضرت رقیه حرم حضرت زینب جاهایی که میرم برا جنگ..برای نوکری همیشه به یادتون هستم،همیشه دعاتون میکنم و همیشه دعا میکنم ان شاء الله یه روزی سوریه باز بشه و همتون بیاید زیارت..التماس دعا..خداحافظ


آسو نویس ۹۶-۵-۲۱ ۶ ۰ ۱۲۲

آسو نویس ۹۶-۵-۲۱ ۶ ۰ ۱۲۲


شب که میشد...نگاهشو بهم می دوخت..همیشه مییدمش که داره خودشو از لا به لای پنجره نشون میده..گاه هلال ..گاهی نیمه و یه وقتای هم کامل.همیشه روزنه امید بود‌‌‌...روزنه نور بین اون همه تاریکی محض.
دلم که میگرفت صداش میکردم اون از همه به من نزدیک تر بود..کم کم از پشت ابرها بیرون میومد و مینشست کنار پنجره..کنار گل های شمعدونیم..من براش درد و دل میکردم و اون شمعدونی ها رو نوازش میکرد..هر شب بهش فکر میکردم..
الهه براورده کردن رویا ها بود..دستامو میگرفت و منو با خودش میبرد وسطِ آرزوها...
روز که ب اواخرش می رسید مینشستم و منتظرش میشدم و میدبدمش که داره آروم آروم از پشت کوه ها میاد بیرون..اون شب انقدر بهش فکر کردم که خوابشو دیدم..خواب دیدم اومده نشسته بالای سرم و دستامو و گرفته.‌به مشت ستاره از آسمون جمع کرده بود و برام آورده بود‌‌‌..وقتی بیدار شدم دیگه نبود..فقط یه خورشید توی آسمون بود...بین کوه ها گم شده بود..


پ.ن : شبِ بیستم مردادِ نود و شش


آسو نویس ۹۶-۵-۱۹ ۳ ۲ ۱۱۰

آسو نویس ۹۶-۵-۱۹ ۳ ۲ ۱۱۰




photo by : me
اگر بتوانم تناقض میان خودم را حل کنم احساس خوشبختی خواهم کرد..اینکه دلم میخواست شب بود و اتوبان بود و ترافیک و مسیررر دورر..برای گوش کردن پازل بند و گریه کردن ..میان تمام دوگانگی هایی ک بین خودم رخ می دهد‌‌
درست بعد از هر عروسی یا عقد یا حتی محضر گریه ام میگیرد.و این بحث وقتی عروسی برادرهایم بوده است بیشتر شدت گرفته است..انقدر که زار زده ام و زار زده ام و زار زده ام..بین دعاهای عاقد و میان لبخندهای عروس و داماد گم میشوم میروم ب دنیایی دیگر از زمین..انگار جایی میان زمین و آسمان رها میشوم و پرواز میکنم..از دیدن لحظات عاشقانه کیف میکنم..از نگاه های زیرزیرکی داماد و پاک کردن عرق هایش میمیرم..از شیطنت های دخترها وقتی دستان داماد خجالتی را دور سرشان میچرخانتد و ناز میکنند میمیرم..
من در تمام لحظات اتاق عقد حالی بین گریه و خنده دارم..با عمیق ترین خنده هایم گریه میکنم.
ما با فامیل هایمان رابطه خوبی داریم اما نه آنقدر..ب خاطر تفاوت های فرهنگی و عقیدتی و هزارجور چیز دیگر..
پسرعمویم ازدواج کرده است و رفته ایم محضر..خانمش؟خوش اخلاق ترین است و از همان هایی که میتوانند دست پسر را بگیرند و تا جاهای دور ببرند و حال کنند..ک بتوانند داماد خجالتیمان را بخندانند و نقل بپاشند و از تمام کلیشه های دنیا رها شوند..
دختر عمه ام (که درواقع عروسی پسردایی اش میشود و فاصله سنی کمی با داماد دارد)می رود عکس میگیرد کل میکشد..با عروس گرم میگیرد..شعر میخواند..و من به این فکر میکنم که کوچک ترین نوه پدری محسوب میشوم و این اختلاف سنی ها گاهی جذاب هم میتواند باشد..میخندم کیف میکنم..مسخره بازی درمیاورم و با دخترعمه هایم چرت میگوییم و عکس میبینیم و ب داماد میخندیم:)))
و من هنوز میان تناقض حال خوب و بد مانده ام..
جلوی در داماد ایستاده است.بابا خداحافظی میکند و مامان تبریک میگوید..مودب تر از همیشه جلو می آید و تشکر میکند..و من هنوز هم معتقدم پسرها بعدازازدواج مرد میشوند..همان لحظه که تعهد زنی را می پذیرند..دلشان گیر لبخند کسی میشود..حلقه دستشان میکنند ب یکباره تغییر میکنند آقا میشوند
نمیدانم خودم چقدر در حال و هوای عاشقانه موفق باشم یا چه طور خواهم بود اما این را میدانم که از کیف کردن زن و شوهرها کیف میکنم..از دلبری های دخترها میخندم.من پسرها را میشناسم..به خاطر برادرهایم..میدانم چه زمانی ممکن است چه چیزی بخواهند و چه وقتی ممکن است کیف کنند و بیشتر از هر کسی میدانم که همه چیز تغییر میکند وقتی دلشان گیر میفتد میان خنده های دختری..میان انگشت کشیده دست چپی که حلقه دارد..

پ.ن : عکس در پل خواجو از زوج ناشناس گرفته شده
پ.ن : در مورد مراسم عروسی یه سری نظرات دارم که قطعا روزی مینویسمشون..یه سری مرزها و کارها..
پ.ن : ارجاعتون میدم به آهنگ دلارام از پازل بند [دانلودانه...]
وای وای دلِ من شده عاشق نگاش
وای که نمیدونستم میشم پریشونِ چشاش
وای وای وای دلِ من شده دیوونه ی اون
دلِ دیوونه ی من اسیرِِ مستِ مویِ اون...


آسو نویس ۹۶-۵-۱۳ ۷ ۰ ۱۳۹

آسو نویس ۹۶-۵-۱۳ ۷ ۰ ۱۳۹


هوا که آرام شد به خوشحالی هایمان فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که دنیا جای عجیبی است،هیچ چیز قابل پیش بینی نیست و در عین حال همه چیز قابل پیش بینی است.
مدام میدوی و میدوی و گاهی میرسی و گاهی هم نمیرسی...در بین راه زمین میخوری و بلندت میکنند...امیدوار میشوی و ناامید میشوی...پر و خالی میشوی...
با آدم هایی روبه رو میشوی...که هیچ کدامشان شبیه هم نیستند و دقیقا شبیه هم هستند،دنیا مکان عجیبی است...پر از تعادل است و تعادلی ندارد...


نویسندگان