تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان
تا افق را نظاره خواهم کرد


دلم می‌خواد یه نفر بیاد از فضای دوره و آدما و کتابا بکشتم بیرون و بهم بگه مهم نیست که المپیاد چیه..مهم نیست که بهت مدال میدن یا نه..مهم نیست که مرحله دو قبول شدی یا چی..مهم خودتی..و من خودتو..بدون این انتصابای الکی دوست دارم

-کاش حداقل انقدر گیج نبودم و می‌تونستم بنویسم-

+عنوان از اخوان

+کدواژه : رحیمی-معاصر-اخوان-مکان مناسب-بیضایی-نوجوون-راه-سوسول‌بازی-سلفی-خویش‌کاری-شفیعی-مقابله در برابر زیبایی-هنر-آخرین جلسه


آسو نویس ۹۷-۵-۲۴ ۰ ۲۰

آسو نویس ۹۷-۵-۲۴ ۰ ۲۰


قبل این‌که شمع هفده‌سالگیمو فوت کنم آرزو کردم "خویش‌کاری‌م" رو پیدا کنم.

...


آسو نویس ۹۷-۵-۲۰ ۲ ۲۴

آسو نویس ۹۷-۵-۲۰ ۲ ۲۴


این‌جا آخر خطه
من روبه‌رویِ پرده‌یِ آخر
رفیقِ خوبم ،صدای قلبم، تنها گواهه، به هر چی میگم
زندگی رو با غم و شادیش، حبس و آزادیش، تجربه کردم
اما من همیشه راهمو رفتم...!
پشیمونی، منم داشتم
ولی باید دل به دریا زد
وقتی می‌دونی
نمی‌شه جا زد
نباید بیخود هی دست و پا زد
هر گوشه ی راه
چاله و چاهه
هر روز تازه‌اش حسرت و آهه
اما من همیشه راهمو رفتم
هم راهم راهِ منه
این تنها راهِ منه
تا رد شم از این همه درد 
گاهی می‌شه معجزه کرد 
تنها با این سایه‌ی سرد
راهمو رفتم
از عشق، از گریه و خنده
تنهایی، می‌شه سهم بازنده
انگار از این رویا
از این سکوت
از این صدا
چیزی نمی‌دونی، تو هم با من نمی‌مونی
تنها بودم اما
راهمو رفتم
این‌ چمدون خالیه از خاطره‌ی این همه راه
راهی که بی‌گم شدنه 
این چمدون، قلب منه
من که فقط 
تا ته خط
راهمو رفتم...!

|پرده‌یِ آخر از اشکان خطیبی|
[دانلود]
پ.ن : هر روز..هر دقیقه..تو گوشم می‌خونه..

آسو نویس ۹۷-۵-۰۸ ۱ ۰ ۳۳

آسو نویس ۹۷-۵-۰۸ ۱ ۰ ۳۳


می‌دونی بابالنگ‌دراز بحث یه شب و دوشب نیست..اگه قبول کنم این حس رو..بدبختی رو تا یه عمر تو ذهنم نشوندم.


آسو نویس ۹۷-۵-۰۸ ۱ ۱۶

آسو نویس ۹۷-۵-۰۸ ۱ ۱۶




این متن رو بعد از دیدن فیلم بخونید چون تقریبا همه‌ چیز رو مشخص می‌کنه

اون‌جایی که مرتضی می‌زنه به گاوِ وسطِ جاده و با دستای خونی مینا رو صدا می‌زنه که بیاد بیرون و بهش می‌گه می‌خوام بکشمش که راحت بشه داره زجرکش می‌شه..همون موقع یه وانت از راه می‌رسه..مینا می‌ره دنبال کمک..راننده وانت در جواب مرتضی که می‌گه چاقو داری بکشیمش؟ می‌گه زنده می‌مونه..بهش یه ذره آب بده و پاشو ببند..مینا می‌ره کنار رودخونه و دستاشو می‌شوره..از کل فیلم کنعان و تحلیلاش این جا جاییه که قلبمو منقلب می‌کنه و حس می‌کنم قلب مینا منقلب می‌شه..اون‌جا است که فکر می‌کنه رفتن شاید بهترین راه نیست..شاید باید موند و ترمیم کرد این زخم‌هایی که ریشه زده به قلبِ زندگیمون..شاید باید موند و فرصت داد..زخمی بودن رو درمان کرد..باید شست‌شو داد زخما رو با حرف‌زدن، با باور کردن جمله‌ی "من هنوز عاشقتم مینا"

مرتضی..تلاشش برای موندن مینا..ترسِ از دست دادن کسی که هم خودش می‌دونه نباید بره و هم این‌که مدام بهش یادآوری می‌کنن نباید بذاری بره اما بلد نیست‌‌مرتضی منیه که می‌دونه باید مینا رو نگه‌داره اما بلدش نیست.‌نمی‌دونه چطوری بچسبونه به هم زخم‌های کهنه‌ای که ازشون خبر نداره‌‌..که عشقش بعد ده‌سال زندگی هنوز نابود نشده..هنوز هست..هنوز نفس می‌کشه..هنوز زور داره..هنوز انقدر زور داره که گریه‌های نصفه‌شبِ مینا رو آروم کنه.

مینا هم منم..کسی که دیگه عشقی براش نمونده..احساس سرخوردگی می‌کنه..احساس می‌کنه همه‌ی حسای خوبش از بین رفته..دیگه کسی نیست که بخوادش..و در واقع دیگه دلش نمی‌خواد کسی دوستش داشته باشه..مینا منم..کسی که ترحمش هنوز هست اما عشقش دیگه نیست..شاید دیگه از بین رفته و خودشم می‌ترسه از نبودِ هیچ عشقی تو زندگیش..و برای همین فرار می‌کنه از مرتضی..از حرف زدن باهاش..از این‌که بگه دردش چیه.

آخرین سکانس فیلم دیگه مرتضی دست می‌کشه از عشقش..می‌دونه هنوز مینا رو دوست داره اما نمی‌تونه کسی رو که نمی‌خواد بمونه رو به زور نگه داره و در جواب درخواست مینا که می‌گه می‌خوام بمونم‌.بمونم؟ جوابی نمی‌ده و فیلم تموم می‌شه..

جفت این دو روحِ متناقض لحظات زندگیِ این روزایِ منن..درست مثل مینا نمی‌دونم چرا..اما دلم نمی‌خواد کسی وجود داشته باشه..درست مثل مینا تلاش می‌کنم برای حرف‌نزدن و فرار کردن از زخمایی که هنوز رد و نشونی ازشون پیدا نیست..دست‌وپا می‌زنم تو زندگی‌ای که باید بسازمش اما زورشو ندارم..و در عین حال من درست مثل مرتضی‌ام که تغییر کرده، بعد ده‌سال زندگی مشترک و استادیِ دانشگاه و عشقِ تو دلش یه‌هو فهمیده مینا می‌خواد رهاش کنه و بره و هم می‌خواد مقاوم باشه هم می‌خواد ترحم کنه..هم نمی‌خواد عشقش نادیده گرفته بشه..

مرتضی دلش می‌خواد مینا بمونه اما نمی‌خواد قلبش مال اون نباشه..اون روحِ مینا رو می‌خواد..پس می‌گه :"به‌خدا که منم همینو می‌خوام اما این راهش نیست"

موسیقیِ متنِ فیلمِ کنعان [دانلود]

پ.ن : به سانِ رود

که در نشیبِ دره سر به سنگ می‌زند

رونده باش

امیدِ هیچ معجزی ز مرده نیست

زنده باش

/سایه/


آسو نویس ۹۷-۵-۰۴ ۱ ۱ ۳۲

آسو نویس ۹۷-۵-۰۴ ۱ ۱ ۳۲


از جشن قبولی المپیاد متنفرم..از اینکه بقیه از خوشحالیم خوشحال بشن هم متنفرم..از مهربونیای ظاهری دیگران متنفرمم.. از هرچیزی که مربوط باشه به کلیشه متنفرم..از هرچیزی که غیرواقعی باشه..از بودن همراه با ترسِ آدما تا سرحد مرگ متنفرم.

《...من صبح که پا می‌شم، دلم می‌خواد کسی باهام حرف نزنه… می‌خوام از خونه که برم بیرون، کسی منتظرم نباشه که برگردم… دل کسی واسم تنگ نشه… کسی منو نخواد… می‌خوام تنها باشم…》

/کنعان/


آسو نویس ۹۷-۵-۰۴ ۰ ۲۱

آسو نویس ۹۷-۵-۰۴ ۰ ۲۱


برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

آسو نویس ۹۷-۵-۰۳ ۳۴

آسو نویس ۹۷-۵-۰۳ ۳۴


دلمان می‌گیرد برای چیزی که نیستیم..دلتنگِ تمام روزهای نبودنمان می‌شویم..لحظاتی که در خیالمان تصور کردیم و زندگی کردیم و همه‌اش خیالی بیش نبود..گویا وهم عجیبی دورمان را فرا گرفته بود و نمی‌گذاشت جهانِ واقعیِ گاه زشت را باور کنیم..خوشحال بودیم و بی‌دغدغه..همچون کودکی با قلبی خالص و چشمانی پاک که گمان می‌کند برای دیدن زیبایی‌ها آمده است.

فکر می‌کنیم خوشحالیم و راضی..اما درون قلبمان..حسی درونی به ما آرامشی تزریق نمی‌کند..تا سعی می‌کنیم خودمان را قوی جلوه دهیم..یک حرف به ظاهر ساده وقتی در قلبمان نفوذ می‌کند حالمان را تغییر می‌دهد.

دلمان برای خودمان نیست انگار..چیزی برای بودن برای تجربه‌کردن..برای جار زدنِ این فریادهای عمیق درونی وجود ندارد..دلمان می‌تپد برای یک‌دیگر..برای قلب‌هایی که حس می‌کنند با یک‌دیگر یکی هستند اما در واقعیت همه‌شان دروغی بیش نیست.

دلمان را می‌سپاریم به بودن‌.به زندگی کردن..به خوشحال بودن با چیزی که به دست آورده‌ایم..خودمان را عادت می‌دهیم به غم..به حرف‌ها و حتی به ناگفته‌هایی که تا ابد می‌مانند و کلمه نمی‌شوند..



آسو نویس ۹۷-۴-۲۶ ۲ ۱ ۵۱

آسو نویس ۹۷-۴-۲۶ ۲ ۱ ۵۱



کلمه‌ی سبزِ پذیرفته شده را که دیدم..قلبم امیدوار شد..جوانه‌های امید در دلم زنده شدند*..همان روزی که یک سال منتظرش نشستم..روزها را شمردم..دردها را چشیدم..خوشبختی را با تک‌تک سلول‌هایم حس کردم و خندیدم..از تهِ دلم خندیدم..ابعادی از خودم را کشف کردم که حتی فکر نمی‌کردم وجود داشه باشند..فاطمه‌‌ای جدید را ساختم..فاطمه‌ای صبور، قابلِ اعتماد‌تر..مصمم‌تر..کلمه سبز را که دیدم صدایِ کسی در گوشم پیچید که جلویِ رویم ایستاد و گفت «تو که نمی‌تونی،چرا الکی وقتتو تلف می‌کنی» پوزخند کسی جلوی چشمم ظاهر شد که می‌گفت « المپیاد خی‌لی ریسکش بالا است سعی کن بیشتر به درسات برسی» پچ‌پچ‌هایی در ذهنم چرخید که می‌گفتند « خب به این یه نفر که امیدی نیست»و یادم آمد که چه شب‌هایی را با گریه خوابیدم، شب‌هایی که از ته قلبم مطمئن بودم  هیچ‌وقت آن‌ها را نمی‌بخشم..مطمئن بودم هیچ‌وقت نمی‌توانم فراموش کنم اما فراموش کردم..«توام بخند و بگذر و فراموش کن که دنیا محل گذره»..کاری که برایِ خودم بود..خوشحالی که برای من بود..برای ذاتِ خودم.. چیزی که برایش تلاش کرده بودم..برای منِ جدیدی که دوستش داشتم..برای اطلاعات جدیدی که حاضر نبودم با چیزی عوض کنم..همه‌‌ی آن گریه‌هایم به خاطر حرف‌هایشان را بخشیدم به گریه‌های سبکی که بعد از دیدن کلمه سبزرنگ کردم.
کلمه‌ی سبزرنگ را که دیدم حرف‌های دیگری هم-پررنگ‌تر از نتوانستن‌ها-در خاطرم یادآور شد..مثلا خنده‌هایش میان زنگ تفریح‌هایمان..جدی شدنش که نشه کم بیاریدا...ادامه بدید عوض کنید همه چیز رو. وقت‌هایی که تماما گوش می‌شد برای حالِ بدمان..برای غرغر کردنمان..
آن شبی را یادم آمد که تا صبح از شدت هیجان قلبم آرام نمی‌گرفت..شبی که نمی‌دانستم باید چه‌کار کنم اما می‌دانستم باید کاری کنم..شبی که برای اولین بار با هدیه حرف زدم..شبی که فهمید چه می‌گویم..شبی که بالای صدبار تکه‌ی فیلمِ تار را پلی کردم و هر روز صبح با خودم زمزمه کردم:
«برای خودتون هدف تعیین کنید..آرزوهاتونو بنویسید و بهش برسید..هیچ کس تو این دنیا نمیاد چیزی رو که شما میخواین دو دستی بده بهتون..بنویسید و به آرزوهاتون برسید..»
روزهایی را یادم آمد که روی جزوه‌ها خوابیدم و شب‌ها سعدی و مولانا را در مکاشفه‌های عارفانه دیدم..روزهایی را یادم آمد که پشیمان شدم..سرد شدم..ناامید شدم..روزهایی که با خودم گفتم تهش که چی؟اما گم نکردم..هیچ‌وقت رویایم راگم نکردم..من فاطمه را ساختم..همان فاطمه‌ای که آخر فیلمِ توضیح دادم..«منِ بی‌نظمِ با فکر نامرتب تبدیل شده بودم به آدمی که همه کاراش رو با برنامه انجام می‌ده.»
و انگیزه‌ای درونی که هیچ‌وقت هیچ‌کجا نگفتمش..گذاشته‌ام در دلم بماند..برایِ خودم رازی شخصی..توانی که مرا به حرکت بازمی‌دارد..برای ادامه‌ی راه..
غمگینم..این را همان شبی فهمیدم که دیگر از خلسه اعلام نتایج بیرون آمده بودم..غمگین بودم..با تمامِ سلول های بدنم احساس غم می‌کردم..احساسِ گریه..درست مثل همان روزی که روی پای ساحل دراز کشیدم و به آسمانِ بالایِ سرم خیره شدم..غمگین بودم مثل روزی که هزاربار دورِ حیاط فرهنگ راه رفتم که فقط گریه نکنم..غمگیم بودم مثلِ روزی که زودتر به خانه برگشتم و تمامِ مترو را فکر کردم..غمگین بودم به خاطر نبود کسانی که با آن‌ها رویاپردازی کرده بودم..همه‌چیز را با آن‌ها دیده بودم..آدم‌هایی با فکر مشترک..ذهن مشترک و در حقیقت رویایی مشترک..
گریه کردم برای تنهاییِ خودم..برایِ سحر..برای لیلی برای غزاله..برای عکس چهارنفره‌ای که به آن دل‌بسته بودیم..قلبم می‌گیرد..مچاله می‌شود..مرکزی‌ترین نقطه‌قلبم می گوید «نترس و انجامش بده..نترس و انجامش بده..الآن وقتش نیست.»صداشون..لبخندشون اجازه نمی‌دهد بترسم..حرف‌هایشان وادارم می‌کند که قشنگ بگذرونم این سه‌ماه رو.
-و چیزهایی هست که دیگران نمی‌دانند-
و به قولِ نگار «نمی‌خواهم بداند هیچ‌کس ما را»

و حالا محکم‌تر زمزمه می‌کنم :‌آه ای یقینِ یافته بازت نمی‌نهم

* روی ستاره‌ی قرمز رنگِ داخل متن کلیک کنید و پاراگرافِ آخر رو بخونید

آسو نویس ۹۷-۴-۲۳ ۱ ۱ ۵۲

آسو نویس ۹۷-۴-۲۳ ۱ ۱ ۵۲


بابایِ من از قانون‌های جدیدِ ذهنی‌ام این است که دیگر هیچ اتفاقی را به کسی ربط ندهم و همه‌چیز را با عملکرد خودم مقایسه کنم..


آسو نویس ۹۷-۴-۱۰ ۳ ۴۱

آسو نویس ۹۷-۴-۱۰ ۳ ۴۱


۱ ۲ ۳ ... ۱۳ ۱۴ ۱۵

هوا که آرام شد به خوشحالی هایمان فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که دنیا جای عجیبی است،هیچ چیز قابل پیش بینی نیست و در عین حال همه چیز قابل پیش بینی است.
مدام میدوی و میدوی و گاهی میرسی و گاهی هم نمیرسی...در بین راه زمین میخوری و بلندت میکنند...امیدوار میشوی و ناامید میشوی...پر و خالی میشوی...
با آدم هایی روبه رو میشوی...که هیچ کدامشان شبیه هم نیستند و دقیقا شبیه هم هستند،دنیا مکان عجیبی است...پر از تعادل است و تعادلی ندارد...


نویسندگان