تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان
تا افق را نظاره خواهم کرد


شب که میشد...نگاهشو بهم می دوخت..همیشه مییدمش که داره خودشو از لا به لای پنجره نشون میده..گاه هلال ..گاهی نیمه و یه وقتای هم کامل.همیشه روزنه امید بود‌‌‌...روزنه نور بین اون همه تاریکی محض.
دلم که میگرفت صداش میکردم اون از همه به من نزدیک تر بود..کم کم از پشت ابرها بیرون میومد و مینشست کنار پنجره..کنار گل های شمعدونیم..من براش درد و دل میکردم و اون شمعدونی ها رو نوازش میکرد..هر شب بهش فکر میکردم..
الهه براورده کردن رویا ها بود..دستامو میگرفت و منو با خودش میبرد وسطِ آرزوها...
روز که ب اواخرش می رسید مینشستم و منتظرش میشدم و میدبدمش که داره آروم آروم از پشت کوه ها میاد بیرون..اون شب انقدر بهش فکر کردم که خوابشو دیدم..خواب دیدم اومده نشسته بالای سرم و دستامو و گرفته.‌به مشت ستاره از آسمون جمع کرده بود و برام آورده بود‌‌‌..وقتی بیدار شدم دیگه نبود..فقط یه خورشید توی آسمون بود...بین کوه ها گم شده بود..


پ.ن : شبِ بیستم مردادِ نود و شش

آسو نویس ۱۹ مرداد ۹۶ ، ۲۱:۲۲ ۳ ۲ ۱۰۱

نظرات (۳)

  • Neg
    جمعه ۲۰ مرداد ۹۶ , ۰۰:۴۷
    چگونه بی‌شعور‌بازی درآوریم؟
    پستت رو دوباره بخون، ویراستاری می‌خواد غلط تایپیاش.🚶 :-”
  • شایا قاف
    جمعه ۲۰ مرداد ۹۶ , ۰۱:۱۸
    چه قد قشنگگگ ! :)))
    • author avatar
      آسو نویس
      ۲۰ مرداد ۹۶، ۱۳:۳۲
      عااااا ماه داده توش
  • ع. ا.
    جمعه ۲۰ مرداد ۹۶ , ۰۲:۴۴
    نوشته‌ت تصویر میاره تو ذهن آدم! انگار که دیده‌باشمش.
    • author avatar
      آسو نویس
      ۲۰ مرداد ۹۶، ۱۳:۳۲
      چون ماه داره‌. :))منم ماه میبینم یاد تو می افتم
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی

هوا که آرام شد به خوشحالی هایمان فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که دنیا جای عجیبی است،هیچ چیز قابل پیش بینی نیست و در عین حال همه چیز قابل پیش بینی است.
مدام میدوی و میدوی و گاهی میرسی و گاهی هم نمیرسی...در بین راه زمین میخوری و بلندت میکنند...امیدوار میشوی و ناامید میشوی...پر و خالی میشوی...
با آدم هایی روبه رو میشوی...که هیچ کدامشان شبیه هم نیستند و دقیقا شبیه هم هستند،دنیا مکان عجیبی است...پر از تعادل است و تعادلی ندارد...


نویسندگان