تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان
تا افق را نظاره خواهم کرد



از زمانی که رامبد تو زندگیم پیدا شد خودم رو پیدا کردم و فهمیدم موجودی در این جهان هستی وجود داره که باید وجودیت داشته باشه..باید حالش با خودش و آدمای اطرافش خوب باشه..وسط همون روزای سیزده سالگیم که رامبد مثل یه بمب توی مغزم ترکید همه تصوراتم نسبت به زندگی و جهان هستی تغییر کرد..من از خی لی سال پیش میدونستم رامبد آدمیه که میشه دوسِش داشت میشه بهش افتخار و اعتماد کرد با این که شناختی از رامبد نداشتم جز فیلم مسافران..من جذابیت رامبد رو درک می کردم ولی نمیفهمیدم چرا؟نمیفهمیدم چرا با وجود داشتن فقط ده سال هیچ قسمتیش رو از دست نمیدادم و با فرید حرص میخوردم و میخندیدم و متعجب میشدم..نمیفهمیدم چرا سکانس آخرشو با هزارجور بدبختی پیدا کردم و با رامبد زار زار گریه کردم..شبایی که خندوانه میبینم با تک تک دیالوگا و حرکات و خنده های رامبد زندگی یاد می گیرم..این که چی بگم؟کجا بگم؟کجا سکوت کنم و هزارجور چیزای دیگه..من از رامبد به معنای واقعی کلمه مهربونی یاد گرفتم و فهمیدم برایِ من حداقل هیچ کس به جز رامبد انقدر واقعی شعار خودت باش رو عملی نمیکنه..من میتونم با تموم وجودم به رامبد و حرفاش و کارهاش اعتماد کنم..رامبد خودشه و بقیه رو دوست داره..بلده کجا عصبانی بشه و کجا مهربونی کنه و این چیزیه که من بلد نیستم و مدام سعی میکنم که یاد بگیرمش..رامبد تونسته منو از یه دختر غرغروی تکلیف نامعلومِ بی نظمی که هیچی براش مهم نبود عوض کنه به یه آدمی که بیشتر مراقب خودش و سلامتیشه..مراقب آدمای دورشه که کمتر ناراحت باشن..یا حداقل کسی که تلاششو میکنه تا خوشحال باشه و خوشحال باشن.رامبد کسیه که قلبم شبیهشه..حسش شبیهمه و انقدر غرق شدم توی زندگیش که گاهی خودم نمیفهمم چرا باهاش تلپاتی پیدا کردم حتی!شاید این به خاطر هر روز و هر شب بودن باهاشه یا هرچی.وقتی رامبد رو شناختم قاعدتا اشکان رو هم شناختم..اشکانِ کوچکی که توی شام ایرانی نظرای چرت و خنگ می داد و من حداقل حس میکردم رامبد ساپورتش میکنه چه قدر بزرگ شده و چه قدر مرد شده و این منو خوشحال میکنه و بهم امید میده..اشکان پر از احساس مسئولیته..پر از ریسکه و کنجکاوه..رامبد منظم ترین کسیه که میتونستم در زندگیم ببینم و این باعث میشه حس مسئولیت تو وجودم روز به روز قوی تر بشه و به این فکر نکنم که الان باید غر بزنم و سعی کنم امید داشته باشم و مسئولیتم رو درست انجام بدم..پیش خودمون بمونه که خی لی وقتا نمیشه اما خب همین تلاششم برام قشنگه.اشکان امشب گریه کرد ورامبد هم پشت بندش گریه کرد..کاری ندارم که چرا گریه کردن و چه قدر این احساس درست بود اما تنها چیزی که من اون لحظه میفهمیدم این بود که احساسات چیز قشنگیه و آدم باید به حسش اعتماد کنه..دلم میخواست اشکان و رامبد رو بغل بگیرم تا آروم شن..من چند بار فقط تو کلِ زندگیم احساس امیدِ واقعی کردم انقدر که خوابم نبرد و تا خود صبح از هیجان پلک نمیزدم..بیشترین میزان هیجان رو موقع مسافران و خانه سبز پیدا کردم انقدر که وقتی ناامید میشم از همه چی..و کم میارم میرم آپارات و فقط یه سکانس ازشون میبینم و امیدوار میشم و نفس عمیق میکشم و ادامه میدم..هیچ وقت کل سی دیاش رو نداشتم و این قطعن جزو آرزوهامه..انقدر که هربار که میرم تو شهرکتاب..تو بخش سی دیاش دنبال این دوتا میگردم و دقیقه ها نگاهشون میکنم..مسافران رو که نگم چه قدر دوسِش دارم و دوسِش دارم و دوسِش دارم..و بار دیگه اش استندآپ صفر بیست و یک بود (سجاد افشاریان)در طول تمام اون اجرا نفسم بالا نمیومد..نه میخندیدم و نه گریه میکردم حتا..هیچ واکنشی نداشتم جز اینکه عرق سرد کرده بودم..از میزان تسلطش..از میزان جذابیت متنش..و از حس هم ذات پنداری با صفر بیست و یک..من صفر بیست و یک رو نمیشناختم حتی نمیدونستم از رفیقای صمیمی رامبده..من اون شب دیدمش..من از روز قرعه کشی دیدم که صفر بیست و یک نویسنده است و من به انرژی نویسنده ها ایمان دارم..به حالِ خوبشون شک ندارم و میدونستم قراره بترکونه اما نه انقدر که من از تعحب تا کلی بعد اجراش هاج و واج بمونم..آخر اجراش حرف رامبد رو یادم نمیره وقتی گفت باریکلا بهش..اجرای خوب و تمیز..کلی گذشت تا جون برگشت تو وجودم و رفتم تو چت با ساده و دیدم ساده داره تایپ میکنه و هر دومون اینطوری بودیم که واییی چطورررر انقدر خوبه و تا کلی بعدش داشتیم حرف می زدیم...دفعه دیگه ای که من دوباره انقدر حس امید داشتم ساعت ۱۲ شب بود وقتی به طور اتفاقی به کلیپ رامبد برخوردم و اونجایی که گفت : «برای خودتون هدف تعیین کنید..آرزوهاتونو بنویسید و بهش برسید..هیچ کس تو این دنیا نمیاد چیزی رو که شما میخواین دو دستی بده بهتون..بنویسید و به آرزوهاتون برسید..»

اون شب مُردم و واقعا نمیدونم چرا اون قدر از هیجان گریه کردم

رامبد یه چیزی تو وجودش داره که منو جذب میکنه به سمت خودش..چیزی که باعث میشه تهِ قلبم یه جوونه باقی بمونه و مدام رشد کنه و بزرگ تر بشه تا روزی که بگم آخیش..به چیزی که میخواستم رسیدم و کسی که این جوونه امید رو توی قلبم کاشت رامبد بود..


پ.ن :‌کاش بفهمید که رامبد برام چیزی فراتر از این عشقای نوجوونیه

پ.ن : این واقعی ترین چیزیه که میتونستم بگم .. بعد نیمه شب نوشتمش و پر از حسه..

پ.ن :‌ آدمِ من رامبد بود..بگردید و آدم زندگیتونو پیدا کنید

پ.ن : رویِ اسم ساده کلیک کنید تا وبلاگش رو ببینید.

پ.ن :‌این تصویرِ پشت و روی دست نوشته ی این متنه به بدخط ترین حالتِ ممکن :) [کـلـیـکــ] [کـلـیـکــ]

آسو نویس ۲۵ تیر ۹۶ ، ۱۹:۳۹ ۱۱ ۱ ۲۷۹

نظرات (۱۱)

  • Neg
    يكشنبه ۲۵ تیر ۹۶ , ۲۲:۰۸
    ببین حس کردم برا دیشب نیست و دیرتر وارد وبت کردی، نمی دونم حالا. بعد این که، در عکس به آستینت و اون بلوزت اشاره می کنه کلا :-"
    بعد، ببین، نه به اندازه تو، ولی من هم حس خوبی دارم نسبت به رامبد واقعا.
    و کاش اون استند آپ سجاد افشاریان رو دیده بودم. -_- می تونی مثلا یه بار که دیدمت، نشونم بدی تو گوشیت. :-"
    • author avatar
      آسو نویس
      ۲۵ تیر ۹۶، ۲۲:۲۲
      خب ببین مال چند شب پیشه..بعدتر وارد وبم کردن دقیقا.
      و اینکه لباسمو خودمم عاشقم😂
      خوشحالم ک همتون ب رامبد حس خوبی دارین.
      میخای بریزم رو سی دی بدم بهت؟
  • Mr. Moradi
    يكشنبه ۲۵ تیر ۹۶ , ۲۳:۰۳
    یعنی یه‌جورایی عشق کردم با این پست :دی منم قبلا یه آدمی رو به این شکل داشتم ولی اونقدری «قبلا» بوده که الان حتی یادم نیست که کی بوده :دی ضمنِ اینکه یادمه اون زمان اینطور نبود بشه رفت کلیپ دید و دلِ آدم غنج بره بخاطرش!! باید صبر میکردم که بیارنش یا بیاد پشت تلویزیون تا ببینمش مثلا یا اگه آدمِ حقیقی بود هم باید صبر میکردم که بیاد و بتونم ببینمش یا مثلاً باید صبر میکردم که پس از مدت‌ها اون سریال موردنظر بازپخش بشه :دی اینقدر دسترسی‌ها راحت نشده بودن هنوز...
    خیلی وقته همچین آدمی رو ندارم توی زندگی... نسبت به رامبد هم حسِ خاصی ندارم. اون ایده‌آل‌های ذهنیِ من رو واسه دوست‌داشته‌شدنِ عمیق - :| - نداره...
    ولی خوبه بودنِ همیچین آدم‌هایی توی زندگی. مخصوصاً اگه تأثیراتش در جهات مثبت - مثل نظم و راضی بودن از زندگی و با نشاط زندگی کردن و... - باشه...
    + به گمانم بشه سریال‌ها رو از جمله مسافران رو، به طور کامل دانلود کرد...
    • author avatar
      آسو نویس
      ۲۶ تیر ۹۶، ۱۲:۱۷
      یادتون بمونه عشقاتونو بابا=))البته ک شما پسرا فلانید ولی خب=)))
      +نیشه دانلود کرد اما حسش اون نیست مستر مرادی
  • شایا قاف
    دوشنبه ۲۶ تیر ۹۶ , ۰۰:۰۹
    کاش رامبد یه روزی بدونه یه فاطمه ای هست که اینهمه احساسِ قشنگ و خالص داره بهش و با تک تک حرفاش زندگی کرده.
    • author avatar
      آسو نویس
      ۲۶ تیر ۹۶، ۱۲:۱۶
      شایا کاش اینو وقتی بفهمه ک من ی چیزی شده باشم ک بگم ببین رامبد الان ب اینجا رسیدم..و تو باعث و بانیش بودی..

      +شایا میترسم..میترسم روزی ک من تو نقطه خوبی وایستادم رامبدی نباشه..
  • غزاله*
    دوشنبه ۲۶ تیر ۹۶ , ۱۱:۱۵
    جالبه،خیلی جالبه.
    داشتم بلاگفا رو چرخ میزدم تا اتفاقی به بلاگ تو خوردم.بدون این که بدونم مالِ توِ.بعد که تموم شد حس کردم یکی داره احساساتِ منو مینویسه.یکی هست که منو بلده و داره از رو احساساتِ من از رامبد مینویسه..خواستم بهش پیام بدم تا آشنا شم باهاش ببینم کی..فکرشم نمیکردم که تو باشی و با دیدن پروفایلِت چند لحظه ای در شوک بودم...
    کلی حسِ خوب داشت..بعضی جملات رو چند بار خوندم...و دوباره مرور کردم...بعد از خندوانه ما چی میشیم؟؟؟؟؟
    • author avatar
      آسو نویس
      ۲۶ تیر ۹۶، ۱۲:۱۵
      شت غزاله!شتتتتت!!!!
      چیزی ندارم بگم واقعن :-"
  • میم
    دوشنبه ۲۶ تیر ۹۶ , ۱۶:۴۲
    پس آدم زندگیه من بهزاده :)
    تو دانشگاه تهران فیزیک خونده و خی لی خفنه :)
    بی اندازه خلاقه :)
    رفتارش با شکست اونقدر خوب بود که شده الگوم :)
    خیلی مهربونه :)
    عشقی که به خانمش داره خی لی خوبه :)
    • author avatar
      آسو نویس
      ۲۶ تیر ۹۶، ۱۶:۴۷
      کی ممکنه باشی تو؟ :-"
      بهزاد هم خفنه..میفمم چی میگی و منم دقیقن همینا ک میگی رو قبول دارم
  • Neg
    دوشنبه ۲۶ تیر ۹۶ , ۲۰:۰۱
    سی دی.. ایده قشنگی بود. :)) ممنون می شم و فلان. :-"
    بعد این که، در مورد بلوزت منظورم فقط زیباییش نبود، به چیز دیگه ای داشتم اشاره می کردم. -_-
  • میم
    سه شنبه ۲۷ تیر ۹۶ , ۱۱:۲۱
    میشناسیم :)
    اما حالا مگه اهمیتی داره؟
    • author avatar
      آسو نویس
      ۲۷ تیر ۹۶، ۱۳:۱۴
      خب اینطوری بودم ک کاش میدونستم کی ای و چجوری باس جوابتو بدم ولی خب اگرم فلانه لازم نیس:)))
      خوشحالم ک میخونی
  • میم
    سه شنبه ۲۷ تیر ۹۶ , ۱۶:۵۲
    مثلا می خواستی چه جوری جوابمو بدی؟
    +دخترم :)
  • آبان ...
    سه شنبه ۲۷ تیر ۹۶ , ۱۹:۰۱
    اینکه هر ادمی حق داره زندگی خصوصی خودش را داشته باشه ..کاملا درسته و محترم ..
    اما من یکی به شخصه به خاطر حواشی پیرامون رامبد به عنوان یه زن نمی تونم ازش یه الگو بسازم ‌...
    خندیدن خوبه ...خیلی ..شاد کردن هم خوبه ...اما من ترجیح میدهم دورهمی مهران مدیری را ببینم که حاشیه زندگی خصوصی اش نباشه 
    • author avatar
      آسو نویس
      ۲۷ تیر ۹۶، ۱۹:۱۲
      منم میتونم ب این جنبه نگاه کنم که چقدر از زندگی خصوصیش و روابطش خبر دارم و قضاوتش نکنم.
      و فک نمیکنم این دوتا برنامه باهم منافاتی داشته باشن
      بعدشم شما ی کالای خی لی خوب و حرفه ای رو نمیخرین مثلن چون نمیدونین سازندش چن تا زن داره؟زندگی شخصی و حرفه ای از هم  تفکیک میشه
      کاری ب اینکه الگوتون نیس ندادم با این مشکل دارم ک برنامه حرفه ای رو نمیبینید ب خاطر زندگی شخصی رامبد

  • ع. ا.
    جمعه ۳۰ تیر ۹۶ , ۰۰:۴۵
    من نشستم با دقت تمام هم پستت و خوندم هم کامنتاتو.
    فقط خواستم بگم من وقتی بچه بودم، خانه‌ی سبز رو به عشق رامبد جوان می‌دیدم 🚶 بعد یه فیلم بود به اسم اسپاگتی در هشت دقیقه. خیلی لوس بود ولی من اونو هم هی به عشق رامبد جوان می‌دیدم. 🚶 خلاصه که در دوران کودکی ارادت داشتم خدمتشون. 
    مرسی. خدافظ.
    • author avatar
      آسو نویس
      ۳۰ تیر ۹۶، ۰۹:۰۲
      خدایِ من..عررر :-اشک و فغان
  • ناشناس
    جمعه ۳۰ تیر ۹۶ , ۱۷:۵۳
    ببخشید قالبِ وبلاگتون چیه؟
    • author avatar
      آسو نویس
      ۳۰ تیر ۹۶، ۱۹:۱۴
      ناشناس چرا ؟
      ته قالبم نوشته مال کجاس
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی

هوا که آرام شد به خوشحالی هایمان فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که دنیا جای عجیبی است،هیچ چیز قابل پیش بینی نیست و در عین حال همه چیز قابل پیش بینی است.
مدام میدوی و میدوی و گاهی میرسی و گاهی هم نمیرسی...در بین راه زمین میخوری و بلندت میکنند...امیدوار میشوی و ناامید میشوی...پر و خالی میشوی...
با آدم هایی روبه رو میشوی...که هیچ کدامشان شبیه هم نیستند و دقیقا شبیه هم هستند،دنیا مکان عجیبی است...پر از تعادل است و تعادلی ندارد...


نویسندگان