تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان
تا افق را نظاره خواهم کرد


از وقتی پایم را از قطار پایین گذاشته ام بغض امانم نداده است،مدام تحمل کرده ام،لبخند زده ام...به یاد خاطرات سفر خندیده ام...اما همین که داخل خانه شدم،پا به پای روضه جواد مقدم اشک ریخته ام...تمام ساعت های امشب بغض دارم...آشوبم...برای جدایی از حرم...جدایی از معشوقم...به یاد تمام روزهایی که حال خوبی داشتم...حرم پناهم بود...مرا در خود آرام می کرد...نمی گذاشت بترسم...نگران نبودم...آشوب را تجربه نمی کردم...اما حالا...بیست و چهار ساعت است که از پناهگاهم دورم...مدام حالت تهوع دارم...آرام نمی گیرم...دور خانه راه می روم و یاد پیاده روی های شبانگاهه حرم می افتم...سرم را به دیوار تکیه میدهم و یاد تکیه دادن به دیوارهای حرم می افتم...مداحی گوش می دهم....روضه های حرم را تجربه می کنم...اینجا خفه است...چیزی ندارد که بتوان آرام شد...هیچ کس نیست پناهم بدهد یا آغوشش را برایِ منِ دیوانه باز کند...اینجا غریبم...من در شهر خودم غریبم...تنهاترینم...هیچ وقت تا این اندازه احساس بی کسی و تنهایی نکرده ام...آب میبینم،آب های خنک سقاخانه هوس میکنم...تسبیح میبینم صلوات های در راه حرم را دلم میخواهد...آرام قدم بر میدارم به یاد ساعت های دیشب که برای دور شدن از حرم آرام قدم برمیداشتم تا شاید هنوز راهی برای برگشت باشد...هر چند قدم برمیگشتم و دوباره قدم بر میداشتم تا وقتی که دیگر چیزی از گنبد معلوم نبود...وقتی صلوات خاصه امام رضا در گوشم زمزمه شد و قطار در خلسه ای عمیق فرو رفت...شبی که آدم های قطار زودتر از شب های دیگر خوابیدند...این ساعت ها عجیب آشوبم...امشب هوای نفس کشیدن ندارم...

پ.ن : بعدها به این پست عکس اضافه می شود

پ.ن :  دلا هوایی دیار طوسِ امشب [دانلودانه]

آسو نویس ۰۷ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۵:۲۹ ۰ ۰ ۳۰

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی

هوا که آرام شد به خوشحالی هایمان فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که دنیا جای عجیبی است،هیچ چیز قابل پیش بینی نیست و در عین حال همه چیز قابل پیش بینی است.
مدام میدوی و میدوی و گاهی میرسی و گاهی هم نمیرسی...در بین راه زمین میخوری و بلندت میکنند...امیدوار میشوی و ناامید میشوی...پر و خالی میشوی...
با آدم هایی روبه رو میشوی...که هیچ کدامشان شبیه هم نیستند و دقیقا شبیه هم هستند،دنیا مکان عجیبی است...پر از تعادل است و تعادلی ندارد...


نویسندگان