تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان
تا افق را نظاره خواهم کرد


این متن را در زمان درگیری هایم و خراب شدن بلاگفا نوشته ام،حالا لازم است حالِ آن زمان را با حالا مقایسه کنم،متن طولانی است،اما کسانی که من را میشناسند حتما بخوانند.

به روزهایِ آخر که میرسیم حس میکنم تکه ای از وجودم در حال کنده شدن است، انگار که سعی کنی دو طرف کش را بگیری و بکشی و میدانید ک کش سخت پاره میشود و وقتی پاره میشود درد میکشد...وجودم مانند کش شده است،انگار ک کسی دارد تکه ای اش را میکشد و تو هی درد میکشی و وقتی پاره میشود دیگر نای راه رفتن نداری...انگار که وجودم دارد تمام میشود...ذره ذره همه چیزم گرفته میشود...دچار دوگانگی میشوم خیلی وقت ها...منِ منطقی مینشینم و ساعت ها راجع ب درست و یا غلط بودن کاری فکر میکنم و نمیتوانم خودم را قانع کنم...در برهه زمانی بدی قرار گرفته ام،هر روز میخاهم فکر کنم اما فکر نمیکنم...یعنی می آیم و مینشینم تا شروع میکنم گریه ام میگیرد فلسفه این حس جدید را هنوز نمیدانم...من دارم فرو میریزم...شاید هم دارم خیلی چیزها را بالا می آورم،تمام مرزهایی که برای خودم گذاشته بودم،تمام برنامه ها را...من دارم دوستی هایم را بالا می آورم...فکر میکنم و فکر میکنم و یک هو حالت تهوع میگیرم...شاید این کلماتند که باید بیرون بیایند... منِ منطقی،منی ک هر کس نمیتوانست چیزی را باور کند پیش من می آمد و میخاست ک قانعش کنم با خودم درگیر شده ام...یک چیزی شبیه یونسِ روی ماه خداوند را ببوس...همانقدر درگیر اما یک چیزی ک بینمان فرق دارد این است ک یونس علی داشت،علی ک راهنمایی اش کند،تذکر بدهد یا حتا دستش را بگیرد و ب زور در راه درست قرار بدهد...اما من چی؟
من هیچ وقت علی نداشته ام،تمام دوستی های خوبم را زیر سوال نمیبرم اما هیچ وقت کسی نبوده است ک علی ام باشد...من یونس بودم اما او همدم داشت و همراه...من چی؟
امروز آرزو کردم کاش تویِ اتاقم ب غیر از کاغذ و مداد و کتاب یک چاه داشتم...یک چاهی ک تماما برای من بود و من میتوانستم وقت هایی با او درد و دل کنم...خوش ب حال امام علی (ع) خدا را داشت اما من چی؟من هم خدا را دارم اما بعضی وقت ها دیگر حس تمام شدن را میکنم...همین امروز ب فاطمه میگفتم ک نمیتوانم این تموم شدن را قبول کنم و از این اتفاق مسخره ام میگیرد...من هیچ وقت اینطور نبوده ام ،من همان آدمک منطقی بودم ک ادای فیلسوف ها را در می آوردم و میخاستم ک همیشه منطق را جلوی احساس قرار بدهم...اما کم آورده بودم...جدای کم آوردن خیلی چیزها را بالا آورده بودم تمام مرزها را...

و اما بعد از نوشتن این متن و گذشت یک هفته :

حالا من نا خودآگاه عوض شده ام،وقتی عوض شدم که پایِ کسی به زندگیم باز شد که برایم علی بود،حالا دقیقا من همان یونس روی ماه خداوند را ببوس بودم ولی این بار تنها نبودم و علی داشتم،ولی علیِ من اسمش فاطمه بود...خوشحال بودم،از اینکه کسی را در زندگیم دارم که باعث میشود خوب باشم،باعث میشود خودم را گم نکنم...من دوباره برگشته ام،با همان آرزوها...هنوز هم همان دخترکِ منطقیِ عاشقِ نوشتن هستم...قلبم...قلبم حالش خیلی خوب است،منظم میتپد...دیگر مانند قبل ها از شدت هیجان نفس کم نمیارم،دیگر آدم شده ام و همه اینها از آن روزی شروع شد که کنار کشیدی ام و مجبورم کردی برایت حرف بزنم و بعد خیلی راحت جلویم راه حل گذاشتی...خوشحالم از این که باعث شدی خودم را پیدا کنم...هزاران بوسِ شاتوتی برایِ لپ هایت :*

پ.ن : رعنایِ عزیز نتوانستم پاسخ سوالت را بدهم،یک آدرسی چیزی برایم بگذار...

آسو نویس ۰۲ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۲:۱۴ ۰ ۰ ۳۶

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی

هوا که آرام شد به خوشحالی هایمان فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که دنیا جای عجیبی است،هیچ چیز قابل پیش بینی نیست و در عین حال همه چیز قابل پیش بینی است.
مدام میدوی و میدوی و گاهی میرسی و گاهی هم نمیرسی...در بین راه زمین میخوری و بلندت میکنند...امیدوار میشوی و ناامید میشوی...پر و خالی میشوی...
با آدم هایی روبه رو میشوی...که هیچ کدامشان شبیه هم نیستند و دقیقا شبیه هم هستند،دنیا مکان عجیبی است...پر از تعادل است و تعادلی ندارد...


نویسندگان