تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان
تا افق را نظاره خواهم کرد


آینده را می‌بینم..وقتی پیر شده‌ایم..چهره‌هایمان تغییر کرده است اما هنوز آشناییم..از دور می‌شناسمتان.به سمتتان می‌دوم..پوشش‌هایتان تغییر کرده است..سر و صورتتان..موهایتان ریخته است.اما باز هم خودتانید..دستمان را به هم می‌دهیم و می‌چرخیم و می‌خندیم و شعر می‌خوانیم. اما چهره‌ی او تغییر کرده است‌از همیشه پیرتر است..دیگر همان انسان خنده‌روی قدیمی نیست..درست نمی‌شنود..درست نمی‌خندد و حتی ما را به یاد نمی‌آورد.میم در آغوشش می‌گیرد و محکم در بغل می‌فشاردش.عکس‌العملی نشان نمی‌دهد..گریه‌م می‌گیرد و چیزی نمی‌گویم تنها به چین‌و‌چروک صورتش خیره می‌شوم..کاف عوض شده است..بزرگ شده است..لباسش تغییر کرده است..به حلقه در دستش خیره میشوم..با کسی ازدواج کرده است که مطمئنم دوستش ندارد..و میم هم حلقه‌ای در دستش است..آرام است اما خوشحال نیست..کمرش خم شده است.ژاکت قهوه‌ای پوشیده است و بغلم می‌کند و من ممانعت نمی‌کنم...خی‌لی دلتنگ شده‌م..دلم برای بوی تنش تنگ شده است و در آغوشش اشک می‌ریزم..از شور و شوق همه‌مان کاسته شده است..هیچ‌کدام همان آدم‌های قبلی نیستیم..آرزوهایمان را دنبال کرده‌ایم ولی خوشحال نیستیم..حلقه‌ی میم نشان می‌دهد جبر زندگی همه ما را احاطه کرده است و یاد داده است "همیشه اونجوری که ما می‌خوایم پیش نمی‌ره"
پ.ن : کابوس‌هایی که می‌بینم.
پ.ن : خواب دیدم نیستی/تعبیر آمد می‌رسی
هرچه‌ من دیوانه بودم/ابن‌سیرین بیشتر
|امیرعلی‌سلیمانی|
پ.ن : چیزی که در رابطه‌م با او هرگز از آن خسته نمی‌شدم، شناختن‌ش بود. همواره کنار زدن لایه‌های سطحی و تماشای لایه‌های عمیق‌ترش برایم لذت‌بخش بود. انگار که دلم می‌خواست تا ابد در مرحله‌ی "آشنایی" قفل شویم و من بارها و بارها بشناسم‌ش. بارها از سطح به عمق نفوذ کنم و هر بار جزئیات جدیدی درباره‌ی او کشف کنم.
|کانال فاوانیا|
آسو نویس ۰۴ مهر ۹۷ ، ۰۹:۲۸ ۱ ۱ ۸۹

نظرات (۱)

  • Reza رضا
    چهارشنبه ۴ مهر ۹۷ , ۰۹:۳۳
    سلام لطفا به وبلاگ من سر بزنید
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی

هوا که آرام شد به خوشحالی هایمان فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که دنیا جای عجیبی است،هیچ چیز قابل پیش بینی نیست و در عین حال همه چیز قابل پیش بینی است.
مدام میدوی و میدوی و گاهی میرسی و گاهی هم نمیرسی...در بین راه زمین میخوری و بلندت میکنند...امیدوار میشوی و ناامید میشوی...پر و خالی میشوی...
با آدم هایی روبه رو میشوی...که هیچ کدامشان شبیه هم نیستند و دقیقا شبیه هم هستند،دنیا مکان عجیبی است...پر از تعادل است و تعادلی ندارد...


نویسندگان