تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان
تا افق را نظاره خواهم کرد


بابا جان نمی‌توانم باور کنم که دیدمش،درست کنارم ایستاده بود..با آن فاصله‌ی کم..چرا چیزی نگفتم؟حتی به او سلام هم نکردم..فقط نگاهش کردم..نگاهم نکرد..شاید حتی نشناختم..ولی چند ثانیه‌..درست چند ثانیه احساس کردم نفسم بالا نمی‌آید..کاملا قفل شدم.هیچ صدایی نشنیدم..جالب این‌جا است که نگاهش کردم..درست و اساسی..و او عکس‌العملی نشان نداد احتمالا اصلا متوجه نشده بود.
آن دفعه‌ای که فلانی را صدا زدم و مجبور بودم در نزدیک‌ترین فاصله در گوشش چیزی را زمزمه کنم این‌طور نشدم..اعتماد به نفسم روی مرز صد بود حتی زمانی که نشنید مفرد خطابش کردم و گفتم "بابا بیا جلوتر"اما نفسم قطع نشد..
"تو نمی‌فهمی..تو نمی‌بینی..انقدر نگاه نمی‌کنی که فکر نمی‌کنم چیزی رو به یاد بیاری.."
بابای من
بیا منطقی باشیم..اگر در آن لحظه آخر که فلانی از من پرسید چه شد و همه برگشتند و نگاهم کردند تا توضیح بدهم، اگر او هم در آن جمع وجود داشت انقدر راحت حرف می‌زدم؟کسی چه می‌داند؟چرا انقدر راحت به آ‌ن‌ها واکنش نشان می‌دهم؟چرا به فلانی می‌خندم و در مقابل او ساکت می‌شم..چرا وقتی خواستم آن روز را تعریف کنم گفتم کاش او نبود.هر کسی بود جز او؟چرا گفتم کاش فلانی بود تا راحت سلام می‌کردم و می‌خندیدم و حرف می‌زدم؟چرا نسبت به او انقدر لالم؟
شراره‌ای مرا به کام می‌کشد
مرا به اوج می‌برد
مرا به دام می‌کشد
-نگاه کن تمام آسمان من پر از شهاب می‌شود-
تو آمدی ز دورها و دورها
ز سرزمین عطرها و نورها
مرا ببر امید دل‌نواز من
ببر به شهر شعرها و شورها
پ.ن : کی می‌دونه؟هیچ‌کس نمی‌دونه.

آسو نویس ۰۷ شهریور ۹۷ ، ۱۴:۵۷ ۳ ۱ ۶۲

نظرات (۳)

  • ع. ا.
    چهارشنبه ۷ شهریور ۹۷ , ۲۰:۳۱
    وقتس داشتم می‌خوندمش به این فکر کردم که معمولا کامنت پستای نامه‌هات به بابا بسته ان.
    داشتم فکر می‌کردم بیام ازت بخوام به صورت شخصی برام حرف بزنی. بگم کامنتات بسته بود پس به خودم بگو.
    تهش دیدم می‌شه کامنت گذاشت و دیگه ایده‌ای ندارم که چی کار کنم! :))
    • author avatar
      آسو نویس
      ۷ شهریور ۹۷، ۲۳:۳۹
      گفتم یه تنوعی بدم=))
      -رفتار ظاهربینانه‌ت رو اصلاح کن-
      #نمک
  • شایا قاف
    پنجشنبه ۸ شهریور ۹۷ , ۰۱:۲۶
    به ع. الف بگو دفعه آخرش باشه به صورت شخصی ازت توضیح می‌خواد.
    چرا که شاعر می‌گه " اون پی‌وی رو به غیر ِِ من به روی هیشکی وا نکن" 
    • author avatar
      آسو نویس
      ۸ شهریور ۹۷، ۱۴:۳۳
      مشکلاتتونو نریزین تو وبلاگ من:-"
  • محمدرضا دهایی
    دوشنبه ۱۲ شهریور ۹۷ , ۱۴:۴۸
    با سلام عالی بود
    من وبلاگ شما را دنبال می کنم شما هم اگر خواستید وبلاگ مرا دنبال کنید در آدرس زیر :
    http://jangenarmegharb.blog.ir/
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی

هوا که آرام شد به خوشحالی هایمان فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که دنیا جای عجیبی است،هیچ چیز قابل پیش بینی نیست و در عین حال همه چیز قابل پیش بینی است.
مدام میدوی و میدوی و گاهی میرسی و گاهی هم نمیرسی...در بین راه زمین میخوری و بلندت میکنند...امیدوار میشوی و ناامید میشوی...پر و خالی میشوی...
با آدم هایی روبه رو میشوی...که هیچ کدامشان شبیه هم نیستند و دقیقا شبیه هم هستند،دنیا مکان عجیبی است...پر از تعادل است و تعادلی ندارد...


نویسندگان