تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان
تا افق را نظاره خواهم کرد


1
می‌تونم امروز رو به عنوان عجیب ترین روز در سال های اخیر ثبت کنم ..یک تجربه عمیق..از اینکه بیفتی و گریه کنی و دوباره بلند بشی..که آدمای اطرافم شعار ندادن..افتادن و سعی کردن بلند بشن و سعی کردیم بلندشون کنیم. هربار خودمون با خودمون حرف می‌زدیم بچه‌ها اشتباهی به نتایج می‌گفتن منابع..سوگل می‌گفت تا وقتی به نتایج بگین منابع نمیاد نتیجه‌ها..یک ماه تمام اشتباه کردیم..با هم استرس کشیدیم..دست همو گرفتیم و پرواز کردیم..خندیدیم گریه کردیم..از استرس دور خودمون پیچیدیم همه احتمالای ممکن رو بررسی کردیم و تهش خندیدیم..
امروز نتایج اومد..درست روز تولد خانم سعیدی..ساحل قولِ کیک رو داده بود..از در اومد تو ..دویدم سمتش..گفت قبول نشدم ..و زار زد..باور نکردم..انکار کردم..بغلش کردم..گریه کرد اسکرین شات رو نشونم داد..مجبور به باورش بودم اما ساحل..گریه کرد ..گریه کردیم..کیمیا اومد قبول نشده بود..سراغ فاطمه رو گرفتیم..نیومده بود..قبول نشده بود...کی باورش می‌شد
از اون جمع لعنتی ۱۱نفره سه نفر قبول نشدن!سه تا قطب اساسی خوشحالیمون..مایی که قبول شدیم پابه پاشون گریه کردیم..امروز رفاقت رو درست به چشمم دیدم..وقتی التماس فاطمه رو کردیم که پاشو بیا مدرسه..که از شدت گریه ساحل صداش درنمیومد..که بغل کردیم همو..عمیق..طولانی..و با هربار بغل کردن تمام خاطرات این دوسال المپیادی بودن مرور می‌شد..کیمیا رو با چشمای اشکی بغل کردم زیر گوشش حرف می‌زنم..هق هق می‌کنه..باهاش هق هق می‌کنیم
ساحل بلند می‌شه
دستشو میذاره رو زانوش و بلند می‌شه.
گریه میکنه اما قبولش میکنه باهاش میجنگه..همه اون مدتی که منتظر فاطمه بودیم اتاق رو تزیین کرده بودیم تا خانم سعیدی رو سوپرایز کنیم..هنوز فاطمه رو کامل بغل نکرده دویدیم سمت اتاق..سوگل خانم سعیدی رو معطل کرد...و ما..سرشار از هیجان..سرشار از درد‌..ساحل گریه می‌کنه ..کیک رو برمیداره میدویم بیرون و شروع می‌کنیم..تولد تولدد تولدت مبارک..می‌خندیم..دست می‌زنیم..بلند می‌شویم..می‌خندد..
به خودمان فکر می‌کنم..به همه این روزها..به بغل کردن هایمان..به روز و شب شمردن‌هایمان..وسط حیاط می‌نشینیم..ساحل می‌گه گور بابای همه چی گوشیشو درمیاره اهنگ شاد میذاره..کیمیا هنوز تو بغل سحر داره گریه می‌کنه
ساحل می‌رقصه..ادا و اطوار درمیاره‌..می‌خندیم..به همه غمامون..به این‌که ما یاد گرفتیم..ما رفاقتو یاد گرفتیم..ما تعامل یاد گرفتیم..ما کلی آدم جذاب پیدا کردیم..امشب دلم جامونده پیش بغل کردن فاطمه..ساحل‌..کیمیا.بهشون می‌گم عطرتون تو بغلم جامونده...پیش چشمای خوشحال سعیدی..پیش چشمای اشکی عسلی ساحل..پیش گریه کردن های سحر از قبول نشدن بقیه..دلم برا خندیدن به غمامون تنگ شده‌‌..بچه‌ها سر کلاس دووم نیاوردن..کیمیا انقدر گریه کرد که رفت بیرون..وقتی خواستن برن از مدرسه بیرون..دوباره گریه کردیم..امروز سراسر از گریه و غم و خوشحالی بود..پر رفاقت بود..پر از بوی دوستی..و این جمله که ببین رفاقتمون می‌مونه بیخیال تهش..کجای دنیا برای ما گوشه کتابخونه فرهنگ می‌شه آخه؟کی حاضره این دوستیا رو با چیزی عوض کنه؟امروز تنم پر از بوی المپیاده..پر از اشکه..پر از شادی تولده..صدای بچه‌ها تو گوشم می‌پیچه..صدای شعر خوندنمون..نزدیک بودنمون..وقتی بلندبلند آواز می‌خوندیم..
امروز رو می‌تونم تا آخر عمرم ثبت کنم به اندازه نزدیکی قلبامون..زیر گوشش زمزمه کردم من از المپیاد ممنونم که تو رو بهم داد..و گریه کرد.
امروز به معنای واقعی این جمله پی بردم..امشب بغلم پر از بوی بچه‌ها است..پر از عشقه..پر از جنون..
دوستی گاهی جنون آمیز است گاه خلسه‌ناک...
کی اندازه ما شادی رو تجربه کرد‌‌؟کی فهمید شادی یعنی چی..درس یعنی چی؟کی معنای معلم رو جز ما فهمید؟کدوم مدرسه یه آقای سری داشته که برای کل روزاش کافی باشه..کی خانم مدنی داشته که بشینن با هم کیف کنن و وزن بزنن؟کی خانم سعیدی داشته که براش تولد بگیرن..کی آقای جواهریان داشته که هر چی می‌پرسی بپرسه نظر شما چیه؟هیچ کس اندازه ما معنی اون کتابخونه لعنتی رو نفهمیده.

پ.ن : توضیح عنوان :
وقتی استرس نتایج رو داشتیم..آقای سری برامون خوندش..امروز وسط گریه‌ها همه این شعر زیر لبامون زمزمه می‌شد..

چه فکر می کنی؟
که بادبان شکسته زورق به گل نشسته ای ست زندگی ؟
در این خراب ریخته
که رنگ عافیت ازو گریخته
 به بن رسیده راه بسته ای ست زندگی ؟
 چه سهمناک بود سیل حادثه
که همچو اژدها دهان گشود
زمین و آسمان ز هم گسیخت
ستاره خوشه خوشه ریخت
و آفتاب درکبود دره های آب غرق شد
هوا بد است
 تو با کدام باد می روی؟
چه ابر تیره ای گرفته سینه تو را
که با هزار سال بارش شبانه روز هم
 دل تو وا نمی شود
تو از هزاره های دور آمدی
 در این درازنای خون فشان
به هر قدم نشان نقش پای توست
 در این درشتناک دیولاخ
ز هر طرف طنین گامهای رهگشای توست
بلند و پست این گشاده دامگاه ننگ و نام
به خون نوشته نامه وفای توست
به گوش بیستون هنوز
صدای تیشه های توست
چه تازیانه ها که با تن تو تاب عشق آزمود
 چه دارها که از تو گذشت سربلند
 زهی شکوه قامت بلند عشق
که استوار ماند در هجوم هر گزند
نگاه من
 هنوز آن بلنددور
 آن سپیده آن شکوفه زار انفجار نور
 کهربای آرزوست
سپیده ای که جان آدمی همواره در هوای اوست
به بوی یک نفس در آن زلال دم زدن
 سزد اگر هزار بار
بیفتی از نشیب راه و باز
 رو نهی بدان فراز
 چه فکر می کنی ؟
جهان چو آبگینه شکسته ای ست
که سرو راست هم در او شکسته می نمایدت
چنان نشسته کوه درکمین دره های این غروب تنگ
زمان بی کرانه را
تو با شمار گام عمر ما مسنج
به پای او دمی ست این درنگ درد و رنج
به سان رود
 که در نشیب دره سر به سنگ می زند
رونده باش
امید هیچ معجزی ز مرده نیست زنده باش /سایــه/

پ.ن : توضیح عکس : بعد گریه‌هامون..اون جایی که ساحل آهنگ گذاشت..به ترتیب از راست ساحل/سوگل/غزاله/خودم/زهرا/یاسمن/سحر/کیمیا/لیلی

پ.ن : عکسمونو گذاشته تو پروفایلش و پیام داده :
دوستان نازنینم ممنونم . حقیقتاً امروز خیلی خوشحال شدم. تمام راه و تا همین حالا که این چیزها را مینویسم از تکرار خاطرات خوب با شما سر خوشم. و اینکه نمیدانم سال آینده با تکرار خاطره امروز چه قدر قرار است دلتنگ شوم. دوستتان دارم❤️
آسو نویس ۲۷ اسفند ۹۶ ، ۲۲:۴۳ ۳ ۱ ۵۸

نظرات (۳)

  • حن.
    يكشنبه ۲۷ اسفند ۹۶ , ۲۳:۱۶
    فااااااااطمه. :((((
    حقیقتاً مردم!!
    دلم بی‌نهایت برای سوم خودم تنگ شد و عجیب اینجا بود که همین چند روز پیش مدرسه بودم اما حالا این ‌طور بی‌نهایت دلتنگ آجرهای مدرسه‌ی خودمون و زنگ‌های المپیاد شدم...
    خانوم سعیدی
    آقای جواهریان
    وزن
    وای وای وای
    :((((
    دلم خواست یک بار دیگه سوم شم و اون خنده‌هو و گریه‌ها رو تجربه کنم
    اون خنده‌ها و گریه‌های همراه با استرس و ندونستنِ نتیجه!
    هیچ‌وقتتتت توی زندگی‌م فکر نمی‌کردم که ممکنه دلم برای دلشوره‌هام تنگ شه!
    زیبا.. زیبا‌...
    • author avatar
      آسو نویس
      ۲۷ اسفند ۹۶، ۲۳:۳۴
      خوش اومدی زیبا اول از همه..و این‌که می‌بینی؟..المپیادیا درک می‌کنن همه این حس و حالا رو...
      آه گلبم
      -تکه‌های قلبش را جمع می‌کند-


  • Neg
    دوشنبه ۲۸ اسفند ۹۶ , ۰۰:۲۱
    سعیدی زیبا. ❤
    ببین، ازت می‌گذرم به‌خاطر غلط تایپیات به علت جنگ (!)، به‌شرطی که بیای درستشون کنی!
    و می‌رسد روزی که برگردم بگم شماها که کنکور رو تجربه نکردین، می‌تونین چیزهای قابل توجهی رو ازدست‌داده‌باشین، آره!
    • author avatar
      آسو نویس
      ۲۸ اسفند ۹۶، ۰۷:۲۱
      عه چک کردم که..بازم غلط دارم؟=))
      شما دعا کن ما تجربش نکنیم بقیش به کنار
  • نیلوفر
    دوشنبه ۲۸ اسفند ۹۶ , ۲۳:۰۲
    دختر . منم گریه م گرفت . 
    لعنت به زیباییات. و مبارک و مبارک و مباررررررک واسه همه ی اتفاقا !^_^
    • author avatar
      آسو نویس
      ۲۹ اسفند ۹۶، ۰۶:۵۳
      مهربون قشنگم:(**
      مرسیییییی کلی
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی

هوا که آرام شد به خوشحالی هایمان فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که دنیا جای عجیبی است،هیچ چیز قابل پیش بینی نیست و در عین حال همه چیز قابل پیش بینی است.
مدام میدوی و میدوی و گاهی میرسی و گاهی هم نمیرسی...در بین راه زمین میخوری و بلندت میکنند...امیدوار میشوی و ناامید میشوی...پر و خالی میشوی...
با آدم هایی روبه رو میشوی...که هیچ کدامشان شبیه هم نیستند و دقیقا شبیه هم هستند،دنیا مکان عجیبی است...پر از تعادل است و تعادلی ندارد...


نویسندگان