تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان
تا افق را نظاره خواهم کرد


امروز همینطوری که داشتم تو خونه راه می‌رفتم یک بیت شعر از بهار تو ذهنم می اومد و داشتم می‌خوندمش "کـلـیـکــ"
بعد داشتم به این فکر می‌کردم که چی شد حفظ شدم اینا رو..اون زمانی که برای المپیاد دوره می کردم بهار رو با کلی غر و اینا خوندم..حوصله خوندنش و این که بدونم کجاش استعاره است کدومش حسن تعلیله اعصابمو خرد می‌کرد، درست برعکس داستان فریدون خوندن یا حتی بیهقی با تمام داستانایی که سر خوندنش داشتیم و مشکلاتی که پیش اومد.

برام جالب بود که لزنیه رو حفظ شدم و به این فکر کردم چندتا چیز دیگه ممکنه وجود داشته باشه که با وجود بی علاقه بودنمون، بهش عادت کردیم.

دلم برا یه هفته قبل مرحله ی یک تنگ شده..حداقل انقدر سردرگم نبودم..با نیکتا حرف زدم قرار شد یه برنامه بریزم و باهاش درمیون بذارم امروز نشستم حدود سه ساعت برای سه هفته آتی برنامه نوشتم و واقعا کار سختی بود اما فکر کنم اگه طبق اون پیش برم به جاهای خوبی برسم.نمی دونم..

پ.ن : مَفعولُ مفاعیلُ فَعولُن..

+یه حس سردرگمی بدی دارم..درست مثل اون اوایل که نمیدونستم واقعا انتخابم درسته یا نه..سبک شناسی شمیسا یه طرفمه..مکتب ادبیش یه طرف دیگه..بناییمون هنوز تموم نشده و ما حدود چهارماهه که داریم با هم تو یه اتاق زندگی می‌کنیم :)))

+در زندگیم پست به این زشتی نذاشته بودم=)

آسو نویس ۰۹ بهمن ۹۶ ، ۱۷:۰۲ ۳ ۱ ۵۶

نظرات (۳)

  • Zahra
    دوشنبه ۹ بهمن ۹۶ , ۱۷:۲۴
    :(
  • Neg
    دوشنبه ۹ بهمن ۹۶ , ۱۹:۵۹
    درد بگیری خب، می‌میری بگی کدوم بیت قصیده به اون بالابلندی؟ :|
    فعلا که وقت ندارم بخونمش -_-
    مرسی، اه.
    • author avatar
      آسو نویس
      ۹ بهمن ۹۶، ۲۰:۲۳

      گم شد ز نظر آن همه زیبایی و آثار

      وین حال فرا یاد من آورد وطن را

      پ.ن : قصیده قشنگیه کلا وقت کردی بخونش

  • .. میم
    دوشنبه ۹ بهمن ۹۶ , ۲۱:۳۴
    حس مشترک سردرگمی... 
    • author avatar
      آسو نویس
      ۹ بهمن ۹۶، ۲۲:۳۸
      کِی قراره تموم شه...؟
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی

هوا که آرام شد به خوشحالی هایمان فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که دنیا جای عجیبی است،هیچ چیز قابل پیش بینی نیست و در عین حال همه چیز قابل پیش بینی است.
مدام میدوی و میدوی و گاهی میرسی و گاهی هم نمیرسی...در بین راه زمین میخوری و بلندت میکنند...امیدوار میشوی و ناامید میشوی...پر و خالی میشوی...
با آدم هایی روبه رو میشوی...که هیچ کدامشان شبیه هم نیستند و دقیقا شبیه هم هستند،دنیا مکان عجیبی است...پر از تعادل است و تعادلی ندارد...


نویسندگان