تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان
تا افق را نظاره خواهم کرد




"بادبانایی که بازن به عشق بوی تو..بوت.."
مثل همه لحظاتی که هنر و جادوی ادبیات مسخم میکنه نفسم بالا نمی اومد
«... اشک شو اما نه تو غم. تو اوج خنده. چشماش. چشماش. چشماش. چشماش... .»
وارد صحنه شد..بدون هیچ عکس العملی..کتابا رو مرتب کرد..دفترشو ورق زد..عینکشو زد..رفت تو اتاق کناری..دوباره برگشت..نشست..سیگارشو روشن کرد..دود سیگار زیر چراغ مطالعه مشخص بود..علی عشقی شروع کرد..صداش؟لعنتی صداش..آدما از نزدیک خی لی قشنگ ترن و انرژیِ صداشون و چشماشون ".. چشماش. چشماش. چشماش. چشماش... » چند برابر میشه..رادیو قدیمی علی عشقی شروع کرد به خوندن : رادیو شرقی غمگین..صفربیست و یک راه میرفت و قدم میزد و از دلبر میگفت..دلبری که به خاطرش دو سال تمام پاشو از خونه بیرون نذاشته بود..

" برم دم در یادش می افتم. یاد شب هایی که می رفتیم پایین براش آژانس بگیرم تا خود صبح دم در می نشستم.

برم سر کوچه تابلو شهدا رو ببینم یادش می افتم. کافه برم پاره می شم.

تو هر پیاده رویی قدم بزنم یاد قدم های نزده مون می افتم یاد شبایی که می خواستیم کف خیابونای خالی لا به لای خیال ماشین ها برقصیم و نرقصیدیم.

سعید اتفاقی بوی عطرشو بشنوم دیوونه می شم. اسپورتیج ببینم حالم بد می شه.

تاکسی بگیرم جلو جا نداشته باشه عقب بشینم روانی می شم... .

کجا برم که یادش نیفتم؟ کجا برم که احساس امنیت کنم...؟ "

علی عشقی حق داشت..کی میفهمه یادآوری سنگ فرشا رو..علی عشقی میگفت پاریس نرفتیم ببینیم چه حسی داره راه رفتن رو سنگ فرشای کنار برج ایفل زیربارون...ولی مگه چیه؟مگه جه حسیه که سنگفرشای حسن آباد ندارتش؟

علی عشقی رفیق داشت..سعید داشت..از اون سعیدایی که باهاتن..وقتی دیوونه میشی..وقتی غمگین میشی..وقتی تو اوج بدبختی ای و دلت میخواد داد بزنی و همه چیز رو نابود کنی..وقتی میخوای بزنی تو گوشِ سعید زندگیت...وقتی گریه نفستو بریده وقتی داری هق هق میکنی و نفست بالا نمیاد ..سعید داشت..علی عشقی به معنای واقعی کلمه رفیق داشت..کسی که براش نگران بود کسی که دغدغشو داشت..که خودشو به هر دری میزد علی عشقی پاشو از اون چاردیواری لعنتی بیرون بذاره که زنده بمونه....که یادشه نره باید زندگی کنه باید نفس بکشه..


"- از این خونه برو بیرون. پاتو از این خونه بذار بیرون. دو سال شد علی! بابا تو این دو سال به هر دری زدم. بابا علی!! بابا عشقی!! به مولا همه به عشق تو عشقی ان. تو به عشق کی خودتو خونه نشین کردی؟ »

« من فقط نمی خوام تو بمیری علی. ».."

علی عشقی حق داشت..آخه کی میفهمه عاشق زلف یار شدن چه حسی داره؟عاشق تک تک ویساش..عاشق تن صدایِ دلبر وقتی میگه تعریف کن تعریف کن تعریف کن..وقتی سعید میگفت فک میکنی میشنوه اینا رو و علی عشقی عصبی میشد وقتی داااد میزد که نمیخوام این سوالو بشنوم من میخوام فکر کنم میشنوه..چوم بلاک کردم میشنوه..دِ آخه دلبر یه انقدر به فکر ما نبآشه..انصافانه است..

اون جایی که سعید میگف اصلا خوب شد دلبر ولت کرد و رفت میخواستم برم بگم علی عشقی غصه نخوری یه وقتا..دلبر قدرتو ندونستا..دلبر غلط کرد رفت..دلبر نباس می رفت..چطور تونست اصلن؟

راه میرفتی تو اون چاردیواری..مینشستی پشت اون میز چوبی لعنتی..پشت اون لب تاب لعنتی ترت..کنار اون پیانویی که انگشتات روش میخورد..اون گلدون توی شیشه..رادیویی که شرقی غمگین پخش میکرد..با کلی کتاب زیر میزت..آخه چی قشنگ تر از ترکیب تو با عطر اون گلای روی میز وقتی پنجره باز باشه و یه نسیم خنک خودشو پرت کنه اون وسط....علی عشقی تو سعید داشتی..کسی که مراقبت بود..سایه به سایه دنبالت بود..که براش مهم بود گریه کردی یا نه..براش مهم بود حالت خوب باشه که نبود..حال دلت خوب نبود..علی عشقی دردت درد ما است..درد ما چهرازی گوش کرده ها..درد ماها که دلبر ولمون کرده رفته..که تهِ قلبمون غم نشسته..که هی خوندیم و وسط تموم کلمات رمانای عاشقونه از اشک کلمه بعدی رو ندیدیم..کتابو بستیم که نکنه آخر کتاب دلبر ول کنه بره! که فیلما رو تموم نکرده وِل کردیم مبادا علی عشقیِ تو قصه غم کل وجودشو بگیره..نکنه دلبر تهش بره گم شه.

علی عشقی وقتی راه میرفتی..وقتی میخندیدی..وقتی بغض میکردی و آخ از اون لحظه ها که داد میزدی..
آخ علی عشقی آخ علی عشقی..که از یه جایی به بعد این سجاد افشاریان نبود که تو رو بازی می کرد..انقدر اون شبیه و درگیر تو شده بود که نمیفهمیدی داری سجاد افشاریان رو میبینی یا علی عشقی رو..آخه صفر بیست و یک کِی انقدر عاشق شدی که انقدر خوب بیانشون میکنی..کجا دلت گیر کرده وسط پیچ و تاب مویِ کسی که قلبت انقدر عاشقه؟کجا انقدر چهرازی گوش کردی که سعید به وجود اومد؟دلبر ساخته شد با اون دوثِت دارمای نوک زبونیش..

میدونی دلم جا مونده کحای این نمایش لعنتی علی عشقی؟ اون جا که بغض کردی..اون جا که دادت آروم شد اون جا که گفتی :‌
« می ترسم بنویسم کاش کسی بیاید که رفتن بلد نباشد. بعد هنوز جمله م تموم نشده غم بیاد بگه حاضر. بگم اشتباه گرفتی. ماتم بیاد بگه حاضر. بگم اشتباه گرفتی. بعد یه هو مثل وقتایی که زنگ مدرسه رو میزدن یه جوری از مدرسه پر میکشیدیم انگارتو بلندگوی اوین اسم مرخصیا رو اعلام کردن..همون جوری درد بیاد..رنج بیاد..غم بیاد ..ماتم بیاد..دلبربیاد..سگ بیاد..آرتروز بیاد..ماتم بیاد ماتم بیاد ماتم بیاد»

اون چاریواری با قاب عکسای پشتش..با اون پله های لعنتیش..اون دود سیگاری که زیر نور چراغ می رقصید..چشمایِ کسی که...


«..چشماش. چشماش. چشماش. چشماش... .»


پ.ن : ای شرقی غمگین تو مثل کوه نوری نذارخورشیدمون بمیره/تو مثل روز پاکی،مث دریا مغروری نذار خاموشی جون بگیره 

پ.ن : وقتی وارد صحنه شدیم این پخش میشد : " رفت اون رفت برای همیشه و جمله ی ای کاش میموند چه حیف نمیشه این حس اون حس..که دیگه تکرار نمیشه این واقعیت..که از خاطرت پاک نمیشه چشماش چشماش..یه دریای آبی پر قایقایی بادبانایی که بازن به عشق باد بوی تو..بوت..بوی باد تند کوه باش و دل نبند رود باش اما بمون..اشک شو اما نه تو غم..تو اوج خنده..
یادت نره قولتو..نشه چیزی خسته کنه تو رو..یادت نره زندگی..یه وقت یادت نره زنده ای..من تو رو میخوام اما آزاد..که غم هیچ وقت سراغت نیاد..من اشک آرزو میکنم برات..نه تو غم..چشماش چشماش چشماش چشماش
چشماش چشماش چشماش چشماش چشماش چشماش چشماش چشماش چشماش چشماش چشماش چشماش چشماش چشماش چشماش چشماش...


پ.ن : به خاطر اینا هم که شده باید ادامه بدم به راهی که درسته..باید تردیدا رو کنار بذارم..باید بجنگم براش..


پ.ن : فقط اون کلماتی که مدلِ خودت میکشیشون


پ.ن : آخرش که تعظیم کردی..که چشماتو بستی..اونجا که دستتو رو قلبت گذاشتی و لبخند زدی..همون لحظه خواستم برای تمامِ اون حسای خوب بمیرم..

 پ.ن :‌گفتی عاشقونه ای باهامون..خواستی اجرای اون شب رو تقدیم کنی به نابغه..به روشنفکر از این لحاظ که همیشه پیشنهاد دهنده است..محمد بحرانی..محمد بحرانی کیه؟اون نابغه ای که تو تصوراتم برام اسطوره است..که دو سال قبل خواب دیدم..توی خوابم با صفر بیست و یک و محمد بحرانی حرف زدم..بهشون تاکید کردم که معرکه ان و اسطوره ان و خوابم تعبیر شده بود..

پ.ن : روزی که پاتو گذاشتی تو خندوانه..روزی حکه استندآپ کردی..روزی که فهمیدم شیرازی ای..روزی که بعد استنآپت نفسم بند اومده بود..عرق سرد کرده بودم..و دستمن به سمت گوشی نمیرفت..همه و همه ی اینا چیزایی ان که باعث بشه بهت افتخار کنم و مدام با خودم بگم تو اونی هستی که باید..

پ.ن : از سری عکس ها صرفا برای ثبت خاطرات [کـلـیـکــ] [کـلـیـکــ] [کـلـیـکــ] [کـلـیـکــ] [کـلـیـکــ] [کـلـیـکــ] [کـلـیـکــ]

پ.ن : آهنگ رو پلی کنید و متن رو بخونید [کـلـیـکــ]
و گوش کنید اینا رو :  [کـلـیـکــ] [کـلـیـکــ]

آسو نویس ۳۱ شهریور ۹۶ ، ۱۶:۱۱ ۳ ۰ ۱۶۱۹

نظرات (۳)

  • Va hid
    جمعه ۳۱ شهریور ۹۶ , ۱۶:۱۳
    موفق باشید!!
    • author avatar
      آسو نویس
      ۳۱ شهریور ۹۶، ۲۰:۵۹
      سلامت باشید.
  • شایا قاف
    جمعه ۳۱ شهریور ۹۶ , ۱۶:۳۸
    سبک شدی؟ :)
    • author avatar
      آسو نویس
      ۳۱ شهریور ۹۶، ۲۰:۵۹
      خی لی..ولی هنوز مستاصلم
  • Neg
    جمعه ۳۱ شهریور ۹۶ , ۲۱:۳۸
    مرسی که همه‌تون دارین می‌گین چه‌قدر بدبخت‌م.😢
    • author avatar
      آسو نویس
      ۱ مهر ۹۶، ۰۶:۰۱
      کاریه ک از دستم برمیاد.
      تمدید شده برو ببینش.واقعن زیباست :(
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی

هوا که آرام شد به خوشحالی هایمان فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که دنیا جای عجیبی است،هیچ چیز قابل پیش بینی نیست و در عین حال همه چیز قابل پیش بینی است.
مدام میدوی و میدوی و گاهی میرسی و گاهی هم نمیرسی...در بین راه زمین میخوری و بلندت میکنند...امیدوار میشوی و ناامید میشوی...پر و خالی میشوی...
با آدم هایی روبه رو میشوی...که هیچ کدامشان شبیه هم نیستند و دقیقا شبیه هم هستند،دنیا مکان عجیبی است...پر از تعادل است و تعادلی ندارد...


نویسندگان