تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان
تا افق را نظاره خواهم کرد


دلم دنبالِ چیزی میگردد که دائمی باشد و از تمام شدنش نترسم..که مدام دلم نلرزد از رفتنش،از پایان یافتنش..درست در تمامِ این دل نگرانی ها عکسِ او در فضای مجازی پخش می شود..شهادتت مبارک..گریه ام میگیرد..در آن لحظه بیشتر از این که شوکه شوم..بیشتر از اینکه دلم برای مظلومیتش بسوزد..گریه ام میگیرد..ناگهان دلم می رود به پیاده روی های طولانیِ مان در گلزار شهدای اصفهان..از آن شبی که خانوم جلالیان بلند نمی شد..که با چشمانش التماس می کرد کمی بیشتر بنشینیم..که من با بهت نگاه می کردم..که مسخره ام می آمد..برایِ یک جسد؟برای کسی که حالا معلوم نیست کجا است؟ در گوشی به بشری میگویم چرا پانمیشه؟چرا نمیریم؟ نمیفهمیم هیچ کدام درکش نمی کنیم..تولدم بود..همدیگر را خیس می کنیم..میخندیم..تمامِ توانمان می رود روی تخت هایمان ولو می شویم..شبِ آخر است روی آسفالت های اردوگاه مینشینیم و حلقه میزنیم و حرف میزنیم..

بیشتر همه این ها را نشانه میبینم..خبر شهادت محسن حججی را در روز تولدم..دیدن عکس مشترکش با شهید قربانی..چله هایِ عاشورا شروع شده است..دلم دچار ولوله ی عجیبی شده است..انقدر خودم را قوی نشان داده ام که همه باور کرده اند توانِ تحمل هر دردی را دارم..

تا اتفاقی پیش می آید با خودم فکر میکنم کار درست چیست؟همان را انتخاب میکنم اما هیچ کدام جواب نمیدهند..هیچ چیز درست پیش نمی رود..دلم میخواهد از تمام شبکه های اجتماعی..از تمام آدم ها..از تک تک کسانی که با آن ها رابطه دارم فرار کنم..دلم میخواهد قسمت پی وی تلگرام را نابود کنم..تمام گروه های تلگرامی را ترک کنم..در جواب هرچیزی داد بزنم و بگویم نمیخواهم جواب دهم....اصلا میخواهم همه دنیا را تعطیل کنم..فرو بروم داخلِ تمامِ تنهاییِ عمیقی که روحم عجیب نیازمندش شده است *

سرش را بریده اند میفهمی؟اسیرش کرده اند؟تهدیدش کرده اند!چاقو کشیده اند!آن لحظه به چه چیزی فکر می کرده است؟کدام تصویر جلویِ صورتش آمده است؟چهره مضطرب مادرش؟دلهره ی پدرش؟گریه هاای همسرش؟چهره ی معصوم پسرش؟قلبش لرزیده است؟لبخندهایِ حضرتِ آقا تسکینش داده اند؟به بی بی فکر کرده است؟روضه علی اصغر شش ماهه آرامش کرده است؟لب های خشکیده اربابِ بی سر وقتی اسب های تازه نعل شده روی پیکر بی جانش می دویدند(آخ) یادش آمده است؟چشم هایش را دیده اید؟صلابت و قدرتش را دیده اید؟صدایش را شنیده اید وقتی برایِ پسرش وصیت می کند؟وقتی آخرش گریه می کند؟وقتی صدایش میلرزد و می گوید : بابا بذار خدا عاشقت بشه..

[گـــوش بــدیـــد]

نمیدونم چی درسته چی غلطه..کجا باید محبت کرد؟کجا نکرد؟اگه محبت کردن کار درستیه پس چرا بقیه جوابشو نمیدن؟پس چرا ازت دور میشن؟پس چرا وقتی میگم میای بریم فلان جا؟میگه نه کار دارم ولی وقته اون یکی میگه میام..یه هو میگه به خاطر اون میام؟نمیفهمم.

همه چیز از همان جا شروع می شود..از همان شبِ آخر.از همان گریزهایی که برایمان گفت..از استادهایی که همیشه زندگی آدم هایِ بزرگ را جهت داده اند.میخواهم زار بزنم..به جایی بروم که کسی نباشد که فریاد بزنم نمیبینی منو؟اربعین پارسال کنج خانه از حال رفته بودم..انقدر گریه کرده بودم که پاهایم سست شده بود..چشم هایم تار میدید..غر زدم..شکایت کردم..التماس کردم..به تمام معصوم ها قسم خوردم..نشد..نرفتم..دنیا برایم همان روز تمام شد.


چرا انقدر دلهره دارم؟چرا پراکنده حرف میزنم..چرا هیچ چیز به هم مربوط نیست؟تاریخ مشهد مشخص شده است.من آن تاریخ کجا هستم؟مدرسه!تسلیم شده ام؟نه!قرار است بروم و هرطوری که شده رضایت مدرسه را بگیرم..همین یک سال برایِ تنها بودنم کافی است..دلم مشهد میخواهد..با همان گروهی که همیشه هست..

پ.ن : زخم دل حسین مرهم نداره و...

پ.ن : مدافع حرمِ بی بی نیستیم اما مدافع حریمش که میتونیم باشیم..

پ.ن : دلم اون سخنرانیایِ استاد پناهیانو میخواد که دلمو محکم میکنه..

* از تنهایی گله نکنیم

انسان موجودی تنهاست. کسی نمی‌تواند از تنهایی و غربت ذاتیش رهایی پیدا کند. خانواده و رفقا تا حدی می‌توانند این تنهایی و غربت را بر طرف کنند ولی غربت انسان هیچ گاه به طور کامل زائل نمی‌شود. خدا انسان را طوری آفریده که تنهاییش فقط با خدا بر طرف شود. از غربت و تنهایی گله نکنیم و آن را تقصیر این و آن نیندازیم.
                                                                       /علیرضا پناهیان/

 پ.ن : وصیت شهید محسن حججی خطاب به همسرش :
سلام به همسر گلم راستش گوشیم زیاد شارژ نداره گفتم تا قبل اینکه خاموش بشه چند جمله ای باهات حرف بزنم..زهرا جان خی لی دوستت دارم و خوشحالم از اینکه من با تو ازدواج کردم..یادم میاد روز اول عقدمون که بهت گفتم دوست دارم با ازدواج با تو به سعادت برسم و سعادت همون شهادته و سرنوشت من با ازدواج با تو خی لی تغییر کرد..شغل خوبی پیدا کردم..راه و روش خوبی پیدا کردم و همه رو یه جورایی مدیون توام.ممنونم..الان دوباره قسمتم شده برم نوکری حضرت زینب نمیدونم این بار سرنوشتم به شهادت میرسه یا نه..اما خیلی دوست دارم روسفید بشم.حالا چه با شهادت چه با لیاقت نوکری..اما دلم میخواد موثر باشم.دعا کن شرمنده حضرت زینب نشم..دعا کن اونجا مفید باشم بتونم خدمتی بکنم به اسلام..کاری از دستم بربیاد..کمکی بکنم..خدایی نکرده نرم اونجا چیزی بلد نباشم..ترس بهم غلبه بکنه..دلبستگی غلبه بکنه..
زهرا جان من ازت میخوام حلالم کنی..اگه بدی کردم اگه با اخلاقم تندی کردم..اگه یه موقع تو زندگی هر از گاهی نمک زندگیمون کم و زیاد شد..ولی خب زندگی قشنگی داشتیم..من واقعن از تو راضیم..هم از تو و هم از زندگیم و هم از سرنوشتم.
دلم میخواد برام دعا کنی روسفید بشم..هرچه قسمت باشه هر چی خدا بخواد..راضیم به رضای خدا..اگه قسمتم شهادت بود که به آرزوم رسیدم اگرم نبود میدونم صلاح خدا چیز دیگه ایه..فقط میخوام حلالم کنی..خی لی دوستت دارم..مواظب خودت و پسرم باش..مواظب پدر و مادرت باش..مواظب پدر و مادر من باش..همیشه بهشون سر بزن..همیشه باهاشون باش..همیشه به یاد من باش..خلاصه خی لی مواظب خودتون باشین..پسرمم یه جوری تربیت کن که سرنوشتش هر چی شد ختم به سعادت بشه،ختم به سربازی امام زمان بشه..خی لی دلم میخواد یه پاسدار بشه یا یه روحانی اما انتخاب با خودشه..هرجوری که خودش دوست داشت..فقط یه جوری تربیتش کن که تو این جامعه تربیت بشه برا امام زمان.خی لی دوستتون دارم..مواظب خودتون باشید..برام دعا کنید..از طرف من هر کی رو دیدید حلالیت بگیرید.بگید محسن گفت خوبی بدی..یه موقع غیبتی کردم..دلی رو رنجوندم یا حرفی زدم ببخشید..ان شاء الله حرم حضرت رقیه حرم حضرت زینب جاهایی که میرم برا جنگ..برای نوکری همیشه به یادتون هستم،همیشه دعاتون میکنم و همیشه دعا میکنم ان شاء الله یه روزی سوریه باز بشه و همتون بیاید زیارت..التماس دعا..خداحافظ

آسو نویس ۲۱ مرداد ۹۶ ، ۲۱:۱۰ ۶ ۰ ۱۱۸

نظرات (۶)

  • شایا قاف
    شنبه ۲۱ مرداد ۹۶ , ۲۳:۰۸
    این حجم از معصومیت و پاکی رو اصلا نمی شه هضم کرد! والله که نمی شه! یا لااقل من نمی تونم.
    • author avatar
      آسو نویس
      ۲۲ مرداد ۹۶، ۱۴:۲۳
      کاش ی ذره فقط ی ذره شبیهشون باشیم
  • سجاد مقید
    سه شنبه ۲۴ مرداد ۹۶ , ۱۶:۱۷
    برای اینکه آدم بتونه همچین کسی رو درک کنه قبلش باید خودش خیلی بزرگ شده باشه وگرنه  فهمش جایی برای اون نداره مثل خود من 
    برای همین هم بعضیا به جای تشکر و تسلیت و تبریک دارن نیش میزنن چون علاوه بر اینکه توی فهمشون جا نمیشه توی تخیلشون هم جا نمیشه و خوشبختانه حداقل تخیل من میتونه چنین کسی رو درک کنه
    هر کسی یه اندازه ای داره ...
    • author avatar
      آسو نویس
      ۲۷ مرداد ۹۶، ۲۰:۴۳
      کاملن درست میگین
      ایشالا ظرفیتامونو ببریم بالا 
  • شایا قاف
    چهارشنبه ۲۵ مرداد ۹۶ , ۲۳:۳۷
    خب کامنت قبلیم رو درباره خودت گفتم.
    ولی الان که دوباره پستت رو خوندم واقعا فکرایی که توی سرم چرخیدن وحشتناک ترین بودن. حال مادرش. حال زنش. وقتی که اون عکس و فیلما همه جا باشه.. خیلی قدرت و توان میخواد طاقت آوردن و ادامه دادن به زندگی بعد از همچین ضربه ای. اون وحشت و غمی که تا تهش تو دلشونه. تا روزی که خودشون برن پیشش.
    چقد نفرت انگیزن آدمای کثیف! چه قدر.
    • author avatar
      آسو نویس
      ۲۷ مرداد ۹۶، ۲۰:۴۳
      الله اکبر !
      و پیشنهاد میکنم فیلمایی ک از خانومش منتشر شده ببین
      چون اصلا بحث اسلام و شهید شدن و اینا هیچی..همسری ک تو راه شوهرش میمونه و انقدر قوی با عقیدش همراهی میکنه قابل تحسینه
  • ع. ا.
    پنجشنبه ۲۶ مرداد ۹۶ , ۱۹:۳۴
    آخ فاطمه. آخ.
  • فائزه :)
    سه شنبه ۳۱ مرداد ۹۶ , ۰۰:۲۰
    عه :) سلام :) 
    • author avatar
      آسو نویس
      ۳۱ مرداد ۹۶، ۲۱:۱۷
      سلام:))میشناسمتون؟
  • فائزه :)
    سه شنبه ۳۱ مرداد ۹۶ , ۲۲:۴۲
    من آره. :) 
    توعم آره گمونم :))
    پیج اینستاگرامدخمو دنبال میکردیم . اما من رها کردم چند وقتی هس اینستاگرام رو :دی
    وراج ترین فائزه یادت نمیاد ؟ 
    • author avatar
      آسو نویس
      ۱ شهریور ۹۶، ۰۶:۲۸
      عااا یادم اومدد.خوش اومدی💙
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی

هوا که آرام شد به خوشحالی هایمان فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که دنیا جای عجیبی است،هیچ چیز قابل پیش بینی نیست و در عین حال همه چیز قابل پیش بینی است.
مدام میدوی و میدوی و گاهی میرسی و گاهی هم نمیرسی...در بین راه زمین میخوری و بلندت میکنند...امیدوار میشوی و ناامید میشوی...پر و خالی میشوی...
با آدم هایی روبه رو میشوی...که هیچ کدامشان شبیه هم نیستند و دقیقا شبیه هم هستند،دنیا مکان عجیبی است...پر از تعادل است و تعادلی ندارد...


نویسندگان