تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان
تا افق را نظاره خواهم کرد


نگار با من حرف زد از کارهایی که میکند و از شرایطی که در آن قرار دارد، میگفت از آدم ها دوری می کند و خود را در شرایطی قرار داده است که احتمالا تا حد خی لی زیادی خاص است

با نیکی بعد از مدت ها در دایرکت حرف زدم و به من حرف هایی زد که دو ماه است مشغولم کرده است..از آن دیداری که با هم داشتیم تا به الان به حرف هایش فکر می کنم..به کاری که با خودش کرده بود و حرفی که با من زده بود و قولی که آن شب به من داده بود.

از آن دایرکتی که با نیکی حرف زدم تا آن صحبت های اولیه ام با نگار فکرم درگیر شده است..به این فکر می کنم که مگر میشود دور از آدم ها زندگی کرد..با آدم های کمی رابطه داشت..به کسی نصفه شب پیام نداد و عکس نفرستاد..این ها را با خودم میگفتم و به حرف های نگار گوش می دادم..چیز عجیبی برایم بود و مدام با خودم فکر می کردم
نمیخواهم بگویم از آدم ها متنفر شده ام که نشده ام..آدم ها هنوز هم جزو مهره های اصلی زندگی من هستند..هنوز هم می توانم بگویم من از دیدن هر موجودی..هر آثار خلق شده ای..هر نقاشی کشیده شده ای و هر موجود شگفت انگیزی خوشحال می شوم و کیف می کنم.
اما همه این ها تا قبل صحبت هایم با نیکی و نگار بود..یا بهتر از آن می توان گفت نگار و نیکی کاری را کرده بودند که من مدت ها بود دنبالش بودم اما توان انجامش را نداشتم.
حالا که دو ماه از آن صحبت های شاید کوتاه گذشته است..به مرحله ای رسیده ام که پی وی هایم به تعداد محدودی رسیده اند ..تعداد دیگری هم هستند که تا مرز پیام دادن به آن ها پیش می روم و بیخیال می شوم..عکس میفرستم و تا ندیده اند حذفش میکنم..مینویسم و ذوق میکنم و تا ندیده اند پاک میکنم..من آدم ها را دوست دارم اما حالا بعد از گذشت دو ماه تغییر کرده ام و یا به احتمال قوی تری خواسته ام تغییر کنم..

پ.ن : بچسبد به این پستِ نگار [کـلـیـکـ]

پ.ن :میخوام بگم منم با نگار موافقم..نمیدونم خوب یا بدیشو...
آسو نویس ۰۱ تیر ۹۶ ، ۰۳:۰۷ ۲ ۰ ۷۸

نظرات (۲)

  • Neg
    پنجشنبه ۱ تیر ۹۶ , ۱۶:۲۴
    [در حالی که ماتش برده، صحنه را ترک می کند.]
    راستش دقیقا یادم نیست یه چیزایی رو بهت گفتم یا نه، ولی بعدا می بینم اگه نگفته بودم بهت می گم.
  • ع. ا.
    پنجشنبه ۱ تیر ۹۶ , ۲۰:۲۲
    میدونی، یه مدلشم هست که از آدما دوری نمی کنی و باهاشون ارتباط هم برقرار می کنی و هستن تو زندگیت ولی قلبتو نمی دی بهشون. اونم حرکت قابل تاملیه.
    • author avatar
      آسو نویس
      ۲ تیر ۹۶، ۰۱:۰۶
      عاره میفمم..تجربش کردم و سخته..از این حس بی تفاوتیم گریم میگیره
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی

هوا که آرام شد به خوشحالی هایمان فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که دنیا جای عجیبی است،هیچ چیز قابل پیش بینی نیست و در عین حال همه چیز قابل پیش بینی است.
مدام میدوی و میدوی و گاهی میرسی و گاهی هم نمیرسی...در بین راه زمین میخوری و بلندت میکنند...امیدوار میشوی و ناامید میشوی...پر و خالی میشوی...
با آدم هایی روبه رو میشوی...که هیچ کدامشان شبیه هم نیستند و دقیقا شبیه هم هستند،دنیا مکان عجیبی است...پر از تعادل است و تعادلی ندارد...


نویسندگان