تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان
تا افق را نظاره خواهم کرد


در ایستگاه اتوبوس منتظر اتوبوس بودیم..من نشسته بودم و کیفم را در بغلم گرفته بودم..بشری به کناره ی ایستگاه تکیه داده بود..دو هفته به اربعین مانده بود..گفتم بشری من اصلا فکرشو نکردم اربعین نرم کربلا همه ش با خودم گفتم امسال میرم امسال میرم..گفت منم همینطور فاطمه..پارسال اربعبن برام چیزایی پیش اومد که خی لی سختم بود و قصد جدی دارم امسال برم .. تازه از امامزاده صالح برگشته بودیم...دعا کرده بودم..گفتم با هم اومدیم اینجا زیارت یه طوری همه چیز جلو برود که اربعین با هم کربلا باشیم..

دلم قرص شده بود...

حالا درست یک روز مانده به اربعین من اینجا نشسته ام و زانوی غم بغل گرفته ام و بشری در راه نجف تا کربلا است...

من درست یک سال از بشری عقب ترم...حالا باید بگویم در حاشیه اربعین اتفاقاتی پیش آمد که خی لی سختم شد..و قصد جدی دارم سال بعد ایران نباشم..
چرا نشد؟چرا خوب نیستم؟

آسو نویس ۰۸ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۴:۵۴ ۰ ۰ ۵۴

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی

هوا که آرام شد به خوشحالی هایمان فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که دنیا جای عجیبی است،هیچ چیز قابل پیش بینی نیست و در عین حال همه چیز قابل پیش بینی است.
مدام میدوی و میدوی و گاهی میرسی و گاهی هم نمیرسی...در بین راه زمین میخوری و بلندت میکنند...امیدوار میشوی و ناامید میشوی...پر و خالی میشوی...
با آدم هایی روبه رو میشوی...که هیچ کدامشان شبیه هم نیستند و دقیقا شبیه هم هستند،دنیا مکان عجیبی است...پر از تعادل است و تعادلی ندارد...


نویسندگان