تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان
تا افق را نظاره خواهم کرد


 

صبح های چهارشنبه که میشد زودتر از همیشه بیدار میشدم حول و هوشِ ساعت هفت صبح نیمچه صبحانه ای میخوردم و استرس میکشیدم..ساعت یازده تا یک میرفتم کلاس قرآن...تمام مدتی که آنحا بودم حالم با دوستانم خوب بود..میگفتیم و میخندیدیم ..اما هنوز دلشوره داشتم..زمان اذان که میشد من و "ب" میرفتیم مسجد کنار کلاس قرآنمان...در تمام طول مدت نماز حال آشوبم ادامه داشت...ساعت موعود فرا می رسید و در تمام مسیری که به سمت کلاس هلال احمرم با "ب" قدم برمیداشتیم خودم را مشتاق به حرفایش نشان میدادم در حالی که چیزی نمیفهمیدم...ساعت دو که کلاسمان شروع میشد آرام میگرفتم..این حس عجیب آشوبی در تمام جلسات این کلاس همراهم بود...

چند چهارشنبه برایم به شکل این چنینی گذشت...چهارشنبه ای که اواخر کلاس بود...هدیه ای را که از قبل برای استادمان در نظر گرفته بودم روبان پیچیدم و رویش یادداشت نوشتم..به همراه حدیثی از امام علی که میفرمایند به یکدیگر هدیه بدهید که هدیه محبت را جلب میکند..ثانیه به ثانیه دیدارمان را یادم است..من سمت راست راه پله ها بودم و "ب" آن طرف تر کنار من ایستاده بود..خانوم "ر" آمد و من بر خلاف تمام روزهایی که در مورد احساسم هیچ حرفی نمیزنم آرام و شمرده به او گفتم که خوشحالم روزهایی از عمرم را با او گذرانده ام و بسیار زیاد ممنونم از اینکه این روزا حالمونو خوب کردین ..بعد از اینکه هدیه را دادم انگار بار سنگینی از روی دوشم برداشته شده بود...خوشحال بودم.

چهارشنبه قبل ترش را یادم می آید که "ب" نیامده بود و من تمام طول مسیر را آشوبی کشیده بودم..آنقدر که خوب یادم است وقتی به مسجد رسیدم کنار همان راه پله ها نشستم و نبضم را گرفتم..عجیب تند میزد.عرق کرده بودم و نفسم بالا نمی آمد...از صبح آن روز چیزی نخورده بودم و حالا ساعت ۲ بود..از گرسنگی فشارم افتاده بود یا از عجیب بودن دیدار این معلم؟نمیدانم.تنها یادم است وقتی کنار مسجد ولو شده بودم خوابم برد..آن قدر طولانی که وقتی بیدار شدم استادرا روبه رویم دیدم که دارد به گیجی من میخندد و میخواهد که بروم طبقه بالا تا کلاس را شروع کند.

امان از آن چهارشنبه آخر..که چقدر خودم را نگه داشتم تا روز آخر گریه و زاری نکنم..از دلتنگی آن روز دپرس نباشم...لحظه به لحظه دیدارهایمان حالم را خوب میکند.چه قدر با "ب" اذیت کردیم و خنداندیم..و دیالوگ های آخرمان که از ما خواستی بیاییم و سر بزنیم..و حال خوبِ من از شنیدن این جمله..آن روز خودم را خوب نشان میدادم اما ضربان قلبم همان بود...خوب یادم هست که وقتی قرار بود سِرُم را به صورت نمونه برای کسی بزنند داوطلب شدم!و چه قدر خندیدیم و خندیدیم و خاطره ساختیم...

امروز راهم به کلاسمان افتاد...میترسیدم..پایم جلو نمیرفت...نمی توانستم از راه پله ها بالا بروم و خاطره ها را توی ذهنم مرور کنم..میترسیدم که نکند حال آشوبم برگردد...چند دقیقه ای نشستم و خاطراتمان را مرور کردم...و یادم آمد که دیشب خوابش را دیده ام...از آن خواب ها که تا چند روز در تمام وجودت تکرار میشوند و تنها چیزی که آن زمان میتوانست حالم را خوب کند این بود که زنگ بزنم و حالت را بپرسم و ابراز ناراحتی کنم از اینکه کلاس هایی که قرار بود دوباره اینجا برگزار شوند کنسل شده است...میخواستم زنگ بزنم و بگویم که با "ب" قرار گذاشته بودیم از مدرسه بیاییم و دوباره کنار همان راه پله ها بغلت کنیم ... اما هیچ کدام از کارها را انجام ندادم ..فقط هنذفری رو برداشتم و توی لیست صوت ها بالا و پایین رفتم تا آخر سر یک کدام را پلی کردم...صدای ضبط شده کلاسمان بود...

حالا حدود سه تا چهارشنبه است که ساعت دو سرم را روی میزهای مدرسه گذاشته ام و با معلم های آبکی مدرسه دست و پنجه نرم میکنم...کجا هستند معلم های این چنینی که مسیر زندگیمان را به جاهای خوب ببرند؟؟

آسو نویس ۰۸ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۴:۵۳ ۰ ۰ ۴۵

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی

هوا که آرام شد به خوشحالی هایمان فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که دنیا جای عجیبی است،هیچ چیز قابل پیش بینی نیست و در عین حال همه چیز قابل پیش بینی است.
مدام میدوی و میدوی و گاهی میرسی و گاهی هم نمیرسی...در بین راه زمین میخوری و بلندت میکنند...امیدوار میشوی و ناامید میشوی...پر و خالی میشوی...
با آدم هایی روبه رو میشوی...که هیچ کدامشان شبیه هم نیستند و دقیقا شبیه هم هستند،دنیا مکان عجیبی است...پر از تعادل است و تعادلی ندارد...


نویسندگان