تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان
تا افق را نظاره خواهم کرد


از زمانی که به خاطر دارم خانم جون مرا یک سر و سه دست صدا میکرد...محله مان پر از پسر بود..پسرهایی هم سن و سال خودم...بعدازظهر که میشد دوچرخه قرمز رنگم را برمیداشتم و بازی میکردم...همه مان شبیه هم بودیم...مثلا همین همسایه کناریمان احمد..چهاردست داشت که دوتای آن روی زانوهایش و دوتای دیگرش کنار گوشش روییده بودند..یا همین هوشنگ که سه دستش از میان ابروانش بالا آمده بودند.همه مان رفیق بودیم..چه هوشنگ چه احمد و چه من که سه دستم از میان موهای پرپشتم بالا آمده بود..در یکی از صبح های جمعه با صدای کامیون بلند شدم..از پنجره بیرون را نگاه کردم..امیر بعد از سال ها که خانه شان را به خاطر کار پدرش جابجا کرده بودند برگشته بودند..امیر با همه مان فرق داشت..او تنها دو دست داشت و هر دو دستش هر کدام از شانه اش درآمده بودند!او با همه مان متفاوت بود!!! پ.ن : یه هویی و بدون فکر تو مدرسه!

آسو نویس ۰۸ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۴:۵۲ ۰ ۰ ۳۲

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی

هوا که آرام شد به خوشحالی هایمان فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که دنیا جای عجیبی است،هیچ چیز قابل پیش بینی نیست و در عین حال همه چیز قابل پیش بینی است.
مدام میدوی و میدوی و گاهی میرسی و گاهی هم نمیرسی...در بین راه زمین میخوری و بلندت میکنند...امیدوار میشوی و ناامید میشوی...پر و خالی میشوی...
با آدم هایی روبه رو میشوی...که هیچ کدامشان شبیه هم نیستند و دقیقا شبیه هم هستند،دنیا مکان عجیبی است...پر از تعادل است و تعادلی ندارد...


نویسندگان