تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان
تا افق را نظاره خواهم کرد


 

اولین خانمی بود که رفتارهایش به دلم نشسته بود..برای منی که تقریبا عاشق همه میشوم و برای هر کس دلتنگ میشوم چیز عجیبی نبود اما تمام کسانی ک من دوستشان داشتم مردهای معروفی بودند که شاید خیلی از آدم ها آن ها را بشناسند و دوستشان داشته باشند.این بار مربی هلال احمرمان دلم را برده بود او دارای تمام ملاک های یک خانم بود که من دوستش داشتم..تمآم عقاید مذهبی که من دنبالش بودم را به طور کامل داشت...شیطنت هایش از من بالاتر بود و بیشتر از همه می دانست که در هر موقعیت باید چه کند.
یک ماه و نیم که با او رفت و آمد داشتیم و هلال احمر را آموزش میدیدیم فکر نمیکردم او هم همچون من دیوانه و عاشق باشد و مدام با خودش درگیر.
قضیه کتاب را قبلا گفته ام که ربان قرار بود بزند و من هیچ وقت فکر نمیکردم میان کتابش او هم قبلا جایی برای کسی ربان زده باشد.
کتابش را خواندم و ماجرای عاشق شدنش مرا درگیر کرد...
حالا که ازدواج کرده است نمیدانم چه شده است وچه بر سر او آمده است و حالا همسرش همان آقا سعید است یا نه..چیزی نگفته است اما چه قدر خوشحالم که او همزاد من است.
تا به حالا میترسیدم که متنی که برایش نوشته ام را به او بدهم اما حالا همین کار را در آخرین جلسه خاهم کرد.
همان کاری که خودش کرده بود...

تلفن زدم به دوست مجازی ام و با او حرف زدم وقتی قضیه ربان را برایش تعریف کردم چیز عجیبی به من گفت.به او گفتم که سر کلاس به معلممان گفته ام که اگر میشود برای من هم روی کتابم ربان بزند و بعد کتابش را هدیه کند و حالا که کتاب را تحویل گرفته ام رسیده ام به جایی از کتاب که باعث شده است لبخند بزنم در یکی از قسمت های کتاب نوشته است : "همان روز عصر به مغازه گل فروشی رفتم تا روبانی به شکل گل برای روی کتاب خریداری کنم" این جای کتاب را که خواندم خنده ام گرفت از اینکه چه صحنه مشابهی را برایش پیش آورده ام . بعد از تعریف این داستان برای نیلو که رفیق مجازی ام است و ادامه دادن جمله ام که به نظرم او هنوز هم عاشق سعید است نیلو گفت : حتما همینطور است...چون با تعریف های تو او هنوز هم بعد از یازده سال برای کسانی که دوستشان دارد ربان می بندد و مگر می شود انسان اولین های زندگی اش را یادش برود؟

همه این ها را اینجا می نویسم تا مبادا یادم برود که چه قدر با تک تک کلمات این کتاب همزاد پنداری کردم وحس های مربیمان را درک کردم ...وقتی که خودش را سرگرم می کرد تا مبادا نفسش بر او غالب شود وقتی رابطه اش را با پسرها محدود میکرد چون می دانشت که نمیتواند خودش را کنترل کند...وقتی که تلاش می کرد تا شهدا را سرلوحه زندگی اش قرار دهد و وقتی که مدام حس های مختلف را تجربه می کرد...

اسم کتاب را گذاشته است بن بست...قبل از شروع کتاب با خودم دلیل این اسم گذاری را فکر می کردم.وقتی به آخر های داستان رسیدم فهمیدم که بن بست نام نشریه آخری بوده است که سردبیر آن آقا سعید بوده است و شعری در آن به چاپ رسیده است که آن شعر نوازشگر گوش هایش برای همیشه شده است.

وقتی که کتاب را خواندم نیم ساعت در بهت عجیبی بودم که نمیتوانستم گریه کنم یا بخندم تنها به این فکر میکردم که میشود روزی من هم در نقطه ایده آلی ایستاده باشم...با وجود تمام این شرایط و رفتارها... می شود زمانی که من هم برسم به روزی که اعتماد به نفسم و رفتارهایم شبیه باشد به این مربی؟ و دعا کردم که خدا دستانم را بگیرد و من را در راه و مسیر مستقیم و درست قرار دهد که من تنها ترینم...

پاراگراف هایی که برای من جذاب بودند :

+"... شهید بابایی در جواب به او می گوید : اگر من نفسم را مشغول نکنم او مرا مشغول خواهد کرد.راضیه!حالا من هم از این قائده مستثنی نیستم..."

+ "...من آن قدر بی جنبه بودم که تنها با خوردن دست امیر به دستم حالم دگرگون شده بود و این یعنی برای من خداحافظی با کارم..."

+"...در کل سرم توی کار خودم بود و از اینکه کوچک ترین حاشیه ای درباره ام به وجود بیاید، بیزار بودم.اما حالا قضیه فرق می کرد.من به خاطر شهدا به کار با پسرهای دانشگاه تن داده بودم.پسرهایی که حتی یک بار هم آن ها را ندیده و اطلاعاتی درباره شان نداشتم..."

+"...من تازه آن شب فهمیدم آقا سعید شاعر است..."

پ.ن : بچسبد به این پست برای کسانی که دنبال کننده وبلاگم نبوده اند. [کـلـیـکـ]

پ.ن : عنوان مربوط است به جمله ای که پشت کتاب حک شده است

پ.ن : دلم میخواهد وبلاگ را به بیان انتقال دهم

پ.ن : این عکس را ببینید [کـلـیـکـ]

 

آسو نویس ۰۸ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۴:۵۲ ۰ ۰ ۲۲

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی

هوا که آرام شد به خوشحالی هایمان فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که دنیا جای عجیبی است،هیچ چیز قابل پیش بینی نیست و در عین حال همه چیز قابل پیش بینی است.
مدام میدوی و میدوی و گاهی میرسی و گاهی هم نمیرسی...در بین راه زمین میخوری و بلندت میکنند...امیدوار میشوی و ناامید میشوی...پر و خالی میشوی...
با آدم هایی روبه رو میشوی...که هیچ کدامشان شبیه هم نیستند و دقیقا شبیه هم هستند،دنیا مکان عجیبی است...پر از تعادل است و تعادلی ندارد...


نویسندگان