تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان
تا افق را نظاره خواهم کرد


 

بی تفاوت شده ام نسبت به آدم هایِ اطرافم...کسی می آید و سلام میکند جوابش را میدهم ، آن هم نه معمولی با ذوق...شاید یک لبخند هم ضمیمه اش کنم..بعد میگذارم شاد باشند با این لوتی بازی هایشان. دیگر کشیک نمیدهم... آلبوم هایِ عکس را یکی یکی ورق نمیزنم...اشک هایم خیلی وقت است چهره ات را از روی عکس خیس نکرده است،عکست را پس زمینه گوشی کرده ام...پس زمینه کامپیوتر...همه جا بوی تو را میدهد...من برایِ دیدنت بهانه میتراشم.هربار پایم را از در بیرون میگذارم،ب امید اینکه شاید در ایستگاه اتوبوسی،پای بلیط قطاری...شاید هم مثل من پیاده ... ببینمت.... ب قول ک عکس میگیرم تا شاید بینشان عکس تو بود...دیگر خیلی چیزها را بی تفاوتی میکنم...خیلی چیزها را زیاد اهمیت میدهم...کتاب هایم رامیخانم...زیر حرف هایِ مهم رمان ها،دیالوگ های زیبایش خط میکشم...
دیگر خیلی راحت گریه میکنم...نه که ترسیده و شکست خورده باشم ...آخر تو میگفتی ک آدم ها باید احساساتشان را بگویند.دیگر تند حرف نمیزنم،آهسته و شمرده شمرده میگویم که دوستت دارم...نه که دیگر شیطنت نکنم.ماجرا این است که من یگر راحت مچاله میشوم و دوباره زنده میشوم...هربار می ایستم و دوباره و دوباره...گرمای دستانت را بگو...وقتی بیشتر از پنج ثانیه در آغوشت میفشاری ام و من میمیرم...همین امروز که اسمم را زیر لب گفتی و من هنوز در جایِ خودم خشکم زده بود از اینهمه خوب ادا کردن هجاهایِ اسمم...تا ب حال ب این شدت ذوق نکرده بودم از شنیدن پنج حرف نامم...دیگر قلبم تند نمیزند نه که از دیدنت ب وجد نیایم ؛نه، بلکه اینقدر ضربان قلبم تند میزند که دیگر حسش نمیکنم...

پ.ن : نوشته هایِ قدیمی.

پ.ن :        آخر به زری،یا ضرری،یا که به زوری؛
                می گیرم از آن گوشه ی لبهات... سه نقطه      |هادیِ جمالی|

آسو نویس ۰۵ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۷:۳۸ ۰ ۰ ۷۱

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی

هوا که آرام شد به خوشحالی هایمان فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که دنیا جای عجیبی است،هیچ چیز قابل پیش بینی نیست و در عین حال همه چیز قابل پیش بینی است.
مدام میدوی و میدوی و گاهی میرسی و گاهی هم نمیرسی...در بین راه زمین میخوری و بلندت میکنند...امیدوار میشوی و ناامید میشوی...پر و خالی میشوی...
با آدم هایی روبه رو میشوی...که هیچ کدامشان شبیه هم نیستند و دقیقا شبیه هم هستند،دنیا مکان عجیبی است...پر از تعادل است و تعادلی ندارد...


نویسندگان