تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان
تا افق را نظاره خواهم کرد


 

دیویدَم پاییز زرد بود،زمستان سرد بود و تابستان تلخ بود...یک تلخِ گس.نه از آن تلخ هایی که در کنار تلخی شان حسابی شیرین اند که نه هرگز اینطور نبود تلخی اش مثل ساعت سه عصرهای روز جمعه بود وقتی که ثانیه ها جلو نمی رفتند و تهوع امانم نمی داد. در تمام روزهایِ گرم و طاقت فرسای مرداد تو بودی که با نجواهایِ عاشقانه ات آرامم میکردی و به من امید می دادی...وقتی همه چیز به هم ریخته بود و من مدام سرگیجه های تهوع آور را تجربه میکردم تنها تو یک نفر بودی که آرامش چشمانت را در چشمانم تزریق میکردی و میگذاشتی در تمام روزهای سخت آرام باشم...
تو هر روز صبح طلوع می کردی و من هر روز صبح از دلهره ها و تشویش ها نجات می یافتم،
پلک هایم بی تو آرام نمی گرفتند و اشک هایم با دلهره جاری میشدند بعد لا به لای پیچ و خم های موهایم گم می شدند و گل هایِ صورتیِ بالش را سیراب میکردند...
هوا که تاریک میشد مچاله میشدم و قلبم به تپش می افتاد و منتظر میماند تا در را باز کنی ،تا آرام شود...رفیقِ روزهای تنهایی باش که اگر نباشی دنیایم دوام نمی آورد...
عاشقی هنوز هم هست دیویدم،هنوز هم کسانی هستند که معنی عشق را درک میکنند و با عشق سر میکنند...دورانِ عشق بازی برایِ من تمام نشده و نمیخواهم تمام شود،دنیایِ بی عشق دوام نمی آورد،اگر عشق نباشد هیچ آرامشی هم نیست،و تمام ثانیه به ثانیه ها و دقیقه ها برای عشق به حرکت در می آیند و حرکت میکنند و اگر عشق نباشد زمان هیچ وقت جلو نمی رود،دنیا برای همیشه روی یک نقطه می ایستد و مثل یک ضربان قلب مرده میشود،بدون هیچ بالا و پایینی،بدون کوچک ترین حرکتی...مثلِ یک خطِ راست...دنیا با عشق است که جریان پیدا میکند...جریانِ زندگیِ من همیشه باش و بگذار قلبم برای همیشه تسخیر شده باقی بماند،یک تسخیر همیشگی...

 

پ.ن : رفیقم کجایی؟کجایی تو بی من،تو بی من کجایی؟    [دانلودانه...]

پ.ن : مجموعه داستان ها با مجموعه عکس ها،برداشتِ سوم ...

آسو نویس ۰۵ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۷:۳۶ ۰ ۰ ۲۶

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی

هوا که آرام شد به خوشحالی هایمان فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که دنیا جای عجیبی است،هیچ چیز قابل پیش بینی نیست و در عین حال همه چیز قابل پیش بینی است.
مدام میدوی و میدوی و گاهی میرسی و گاهی هم نمیرسی...در بین راه زمین میخوری و بلندت میکنند...امیدوار میشوی و ناامید میشوی...پر و خالی میشوی...
با آدم هایی روبه رو میشوی...که هیچ کدامشان شبیه هم نیستند و دقیقا شبیه هم هستند،دنیا مکان عجیبی است...پر از تعادل است و تعادلی ندارد...


نویسندگان