تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان
تا افق را نظاره خواهم کرد


سرش را از پنجره اتوبوس بیرون آورده بود و مدام فکر میکرد...یک قطره باران روی دستش چکید و به همراه آن قطره اشکی از چشمش سر خورد...قطره باران پایین آمد و از لای انگشتانش لیز خورد ...قطره اشک روی گونه دخترک روان شد...باران شدیدتر شد و اشک هایش دردناک تر...
وقتی از اتوبوس پیاده شد باران قطع شده بود اما اشک های دخترک به جای باران،می باریدند...کوله پشتی اش را روی دوشش انداخت و با دست راستش بند کوله پشتی را محکم تر گرفت و دوید...میانه ی راه باران دوباره شروع به باریدن کرد...دردهایشان مشترک بود انگار...هر دوی آنها از درد خسته شده بودند و بی توجه می باریدند...دخترک ایستاد و میان هق هق هایش نفسی تازه کرد و دنبال تکیه گاهی گشت...دستش را روی دیوار گذاشت به دیوار تکیه داد...کوله پشتی اش را روی پاهایش گذاشت...زیپ ژاکتش را بالا کشید و هق هق کرد...
باران شدیدتر شد...


دخترک زمزمه کرد : "یکی کمکم کنه،نفسم بالا نمیاد..." و کسی نبود که در آغوشش بگیرد...پاهایش سست شده بود ، کم کم از دیوار لیز خورد و روی زمین خیس پیاده رو کنار برگ های زرد و قرمز پاییزی نشست...مه بود و خورشیدی نبود که بی منت گرما ببخشد و نه تنها هوا سرد شده بود بلکه آدم ها هم، از یکدیگر سرد شده بودند...
دختر دیگر توان هق هق نداشت و بی صدا گریه می کرد...کمی آرام تر که شد سعی کرد از جایش بلند شود...دیوار دستانش را جلو آورد و دستان دخترک را گرفت...برگ ها کوله پشتی اش را برایش بلند کردند و روی دوشش انداختند...باد لباسش را تکاند و در آغوشش گرفت...او تنها کسی بود که فهمیده بود باد آغوش گرمی دارد...

پ.ن : تا حد زیادی واقعی...

آسو نویس ۰۴ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۰:۴۳ ۰ ۰ ۲۹

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی

هوا که آرام شد به خوشحالی هایمان فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که دنیا جای عجیبی است،هیچ چیز قابل پیش بینی نیست و در عین حال همه چیز قابل پیش بینی است.
مدام میدوی و میدوی و گاهی میرسی و گاهی هم نمیرسی...در بین راه زمین میخوری و بلندت میکنند...امیدوار میشوی و ناامید میشوی...پر و خالی میشوی...
با آدم هایی روبه رو میشوی...که هیچ کدامشان شبیه هم نیستند و دقیقا شبیه هم هستند،دنیا مکان عجیبی است...پر از تعادل است و تعادلی ندارد...


نویسندگان