تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان
تا افق را نظاره خواهم کرد


پارت یک:  بچه ای نبودم که اندازه قدم برایم مهم باشد،یک اصلی که در همه دبستان ها رعایت می شد به ترتیب قد ایستادن بود،یعنی اول مهر که میشد بچه ها سر اولین نفر صف ایستادن دعوا می کردند تا وقتی که معلم بیاید و قدهایشان را مقایسه کند و بعد یکی یکی شماره هایشان را مشخص کند،بهشان بگوید که باید شماره هایشان را گوشه مقنعه شان بدوزند تا یادشان نرود.من آن موقع ها شماره سه یا نهایتا چهار صف بودم...دختر قد بلندی نبودم و در نتیجه سر کلاس هم میزهای اول و دوم جایی بود که معلم هایم برایم تعیین می کردند،من در تمام شش سال دبستانم که به اضافه یک سال پیش دبستانی ام  جمعا هفت سال میشد طعم نشستن روی نیمکت آخر را نچشیدم...جدای اینکه هیچ وقت آن جا برای من نبود هیچ میل و علاقه ای نسبت به آن جا نداشتم،همه معلم ها هم یک خاصیت از کسانی که میز آخر مینشستند می دانستند که آن هم تنبل بودنشان بود.

پارتِ دوم : هفت سال دبستانم که تمام شد و وارد راهنمایی شدم هیچ کس سر جا دعوا نمیکرد،عجیب تر اینکه هیچ کس پاهایش را یک متر باز نمیکرد و داد نمیزد که این سه تا جائه و برایِ دوستم گرفتمش...این قدر همه مان در شوک محیط جدید و سال بالایی تر ها بودیم که نمیدانستیم باید چه کار کنیم.این شد که ما همینطور نامرتب در صف هایمان ایستادیم. با توجه به اینکه ما همه مان در مدرسه تازه وارد بودیم و سال بالایی ها مسخره مان میکردند(حق هم داشتند!) ما هم کم سوتی نمیدادیم و کم مسخره بازی در نمی آوردیم.حق هم داشتیم،وارد شدن به یک محیط جدید که طبعا قوانین جدیدی نیز به همراه دارد برای ما سخت و عجیب بود.وارد کلاس که شدیم منتظر بودیم که به ترتیب قد روی نیمکت ها بنشانندمان،هفته اول که گذشت و خبری نشد تازه فهمیدیم که ای بابا اینجا قوانین فرق میکند هرکس هرجایی نشسته که نشسته است وگرنه کسی نیست که به ترتیب قد مرتبمان کند. هفتم که بودیم من میز سوم مینشتسم..کلاسمان سه ردیف داشت که هر ردیف پنج نیمکت داشت؛ردیف کنار دیوار برای بچه های شلوغمان شده بود ردیف وسط درسخوان تر ها و ردیف کنار پنجره متوسط های رو به بالا.یک قانون عجیب دیگری که کلاسمان داشت این بود که ردیف کنار دیوار یک تیم بود و ردیف وسط و کنار ئنجره یک تیم جدا...ما کاملا با هم متفاوت بودیم،یعنی به هیچ وجه و در هیچ شرایطی در هیچ برنامه ای ردیف ما کنار دیواری ها با آن ها قاطی نمیشد،حالا هم که فکر میکنم دلیل خاصی نداشت ،این یک قانون نانوشته بود که در کلاس ما رعایت میشد.

پارتِ سوم :  آن دوره اولی هایی که ششم را تجربه میکردند ما بودیم و به خاطر همین بود که مدرسه مان تشکیل میشد از کلاس هفتمی ها و سوم راهنمایی ها...سوم راهنمایی ها هم که با ما مشکل داشتند ما هم سر به سرشان نمی گذاشتیم...بچه های فهیمی بودند نسبتا،سرشان به کار خودشان بود و ما هم سرمان به کار خودمان.

                                                         Isfahan - mordad 94   


پارتِ چهارم : سال هشتم مدرسه ،چرخ تقدیر یک جور دیگری چرخید و من توانستم طعم میز آخر نشستن را بچشم...تازه با دنیای میز آخری ها آشنا شدم...دو دنیای متفاوت جلویی ها و عقبی ها.این شد که من مستقر شدم در میز آخر...وارد دنیای بچه های عقب شدم که بر خلاف تصور معلم ها و بچه ها در دبستان نه تنها تنبل نبودند خیلی هم زرنگ و باهوش بودند.میز آخر دنیایِ عجیبی داشت،معلم نمیگفت بروی گچ بیاوری،مجبور نبودی در حلق معلم امتحان بدهی...معلم هیچ تسلط و سلطه ای نداشت...راحت بودی...حرف میزدی،چشمک بازی میکردی...میخوابیدی و درس میخواندی آخر سر هم به عنوان بچه های برتر کلاس به دفتر معرفی میشدی. آن سال مدرسه مان متشکل شد از هفتم ها و هشتم ها و ما باز هم به سال پایینی ها کار نداشتیم...تنها کاری که با آنها میکردیم این بود که در مراسمات مدرسه بهشان هیچ مسئولیتی نمیدادیم و البته آن ها هم از خجالتمان در آمدند و تمام مراسم ها را از یک جایی به بعد خودشان اجرا کردند و ما را راه ندادند.ما هم حرفی نزدیم...ما از آن سال بالایی ها و ارشد های خنگ و بدبخت بودیم که سیخ مینشستیم تا ببینیم چه قرار است و چه پیش می آید .آن قدر آرام و ساکت بودیم که مراسم اول مهر را خودشان برای خودشان اجرا کردند.

پارتِ پنجم : یک سال گذشت و امسال سال دومی است که ما ارشد مدرسه حساب میشویم و اولین سالی است که مدرسه دوباره به سه تا پایه تبدیل شده است...هفتمی ها و هشتمی ها و نهمی ها،با سه دنیای متفاوت،تازه عادت کرده بودیم به پاتوق هایمان،به معلم ها،به مدیر اخموی پارسالمان،حتی ناظم سال هفتممان...هفتمی های امسال مثل هفتمی های پارسال نیستند،آرام اند و متین،سر در گم اند.خجالت میکشند؛جلوی ما نهمی ها میترسند،درست مثل خودمان وقتی اولین بار نگاهمان به حیاط بزرگ مدرسه و با معلم های متفاوت افتاد.وقتی هر زنگ با یک معلم خاص سپری شد...وقتی هیچ معلمی به معلم دیگر کاری نداشت و تکلیف خودش را میداد و هیچ کس حق اعتراض نداشت که حالا فلان امتحان را هم داریم.هر معلم فکر میکرد درس خودش مهم ترین است.هفتمی های امسال همان قدر آرام اند که ما آرام بودیم..اما عوض میشوند،عادت میکنند...روزی میرسد که مثل ما هیچ کس حاضر نیست اول صف بایستد،هیچ کس قبول نمیکند که میز های اول را زودتر بگیرد.همه شان تغییر میکنند...کم کم دوست میشوند،اکیپ تشکیل می دهند،صدای خنده ها و دویدنشان در حیاط میپیچد...نم نم مقنعه هایشان را در مدرسه در می آورند و مدل موهای مختلف را امتحان میکنند...موضوع بحث هایشان عوض میشود...دغدغه های کوچکشان یک هو دغدغه های بزرگ تری می شود...عادت میکنند به معلم های متفاوت،به مسئولیت پذیر بودن.چه کسی باور میکند که ما همان هفتمی های دو سال پیش هستیم که خجالت میکشیدیم و سر در گم بودیم و آن وقت حالا،بعد از دو سال یک هفتمی که از کنارمان رد میشود ؛ مثل آدم بزرگ ها نگاهمان میکند و غبطه میخورد که دوست های زیاد داریم ولی عوض میشوند...هفتمی های امسال همان قدر آرام اند که ما آرام بودیم...

 

 

آسو نویس ۰۴ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۰:۴۱ ۰ ۰ ۴۱

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی

هوا که آرام شد به خوشحالی هایمان فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که دنیا جای عجیبی است،هیچ چیز قابل پیش بینی نیست و در عین حال همه چیز قابل پیش بینی است.
مدام میدوی و میدوی و گاهی میرسی و گاهی هم نمیرسی...در بین راه زمین میخوری و بلندت میکنند...امیدوار میشوی و ناامید میشوی...پر و خالی میشوی...
با آدم هایی روبه رو میشوی...که هیچ کدامشان شبیه هم نیستند و دقیقا شبیه هم هستند،دنیا مکان عجیبی است...پر از تعادل است و تعادلی ندارد...


نویسندگان