تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان
تا افق را نظاره خواهم کرد


شاید تا حد خیلی زیادی تغییر چیز خوبی باشد اما در خیلی از مواقع شرایط مهیا نیست،اول سعی می کنی با تغییرهای ریز و کوچک شروع کنی،مثلا مدلِ دیگری لبخند بزنی،یا اینکه کتابِ درسی ات را به جای چسپ پهن زدن با پلاستیک جلد کنی.بعد که تغییراتت کامل می شود،خوشحال و خندان دست می گذاری رویِ تغییرات بزرگ تر،قدمِ بعدی می تواند این باشد که خیلی جاها حرف نزنی و جاهایی را هم زیاد حرف بزنی و بعد با واکنش هایی از قبیل اینکه "چرا ساکتی؟" و یا اینکه"چه قدر حرف میزنی" رو به رو می شوی.اهمیت نمی دهی،زیرا ممکن است اخلاق و سلیقه آدم هایی که  قرار است در سال هایِ آینده ملاقاتشان کنی با این ها متفاوت باشد...همچنان ادامه می دهی و برای دیگران هم عادی می شود.


بعد می آیی ملاک هایت را زیر و رو می کنی،چپ و راست میکنی و میبینی که ای بابا چه قدر آدم اضافه دور و برت ریخته است و یا بالعکسش اینکه چه قدر آدم های مهمی را از دست داده ای،شروع می کنی منطقی شدن با آدم های دور و برت،کمی دایره دوستی ها را کوچک تر میکنی و در عوض با همین چند نفرِ کم صمیمی تر می شوی...بماند که چقدر واکنش های متفاوتی نشان داده می شود که "چرا اینطوری شدی؟" "قبلنا بهتر بودیااا" بعد هم ولت میکنند و می روند.
باز هم اهمیت نمی دهی و با خودت زمزمه میکنی تغییر مقدمه پیشرفت است و اینکه قرار نیست خیلی از آدم ها از تو راضی باشند زیرا عقیده ها و اخلاق ها با یکدیگر تفاوت دارد. چند وقت دیگر که میگذرد وقتِ این می شود که نقطه عطف تغییرات را نشان دهی و بلند بلند درباره عقایدت صحبت میکنی...درباره اینکه چه قدر کاکتوس دوست داری و در عوض از گل رز بدت می آید...شروع میکنی از بیان کردن اینکه از آدم های هنری خوشت می آید،نویسنده ها را دوست داری،با کتاب خواندن آرام می شوی و هیچ وقت از پزشکی خوشت نیامده است.با شوق و ذوق ادامه میدهی که چه قدر خوب است آدم دوست های متفاوت داشته باشد،که در حین تفاوت هایِ زیادشان،شباهت های عمیقی داشته باشند(+). ادامه میدهی که مبل هایِ گل گلی را میپسندی،یکی از آرزوهایِ بزرگت این است که مسئول کتابخانه شوی...دوست داری خانه ات کتابخانه بزرگ داشته باشد...بعد که بین حرف هایت مکث میکنی و قیافه هایشان را ببینی یادت می آید که خیلی از آدم ها هیچ وقت نفهمیده اند که عقایدها با هم تفاوت دارد و بعد تصمیم میگیری درونِ خودت تغییر کنی و اینکه خدا میداند کی و کجا تغییراتت بیرون بزند و همه بفهمند که کاکتوس ها از شمعدانی ها مهربان ترند...

پ.ن: آروم و بی صدا بین شمعدونی ها نشسته بود،معلوم بود شیطونه و خیلی بهش فشار میاد از اینکه داره خودشو آروم نشون میده،نگاش که کردم مهرش به دلم افتاد...

پ.ن : به یک سری آدم جدید در محله و مدرسه جدید برای پذیرفتن تغییرات نیازمندیم :|

پ.ن :عنوان از علی داوودی و شعر کامل :

باید که لهجه کهنم را عوض کنم
این حرفِ مانده در دهنم را عوض کنم

یک شمعِ تازه را بسرایم از آفتاب
شمع قدیم سوختنم را عوض کنم

هرشب میان مقبره ها راه می روم
شاید هوای زیستنم را عوض کنم

بردار شعر های مرا مرهمی بیار
بگذار وصله های تنم را عوض کنم

بگذار شاعرانه بمیرم از این سرود
از من مخواه تا کفنم را عوض کنم

من که هنوز خسته باران دیشبم
فرصت بده که پیرهنم را عوض کنم

علی داوودی

آسو نویس ۰۳ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۰:۰۵ ۰ ۰ ۷۴

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی

هوا که آرام شد به خوشحالی هایمان فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که دنیا جای عجیبی است،هیچ چیز قابل پیش بینی نیست و در عین حال همه چیز قابل پیش بینی است.
مدام میدوی و میدوی و گاهی میرسی و گاهی هم نمیرسی...در بین راه زمین میخوری و بلندت میکنند...امیدوار میشوی و ناامید میشوی...پر و خالی میشوی...
با آدم هایی روبه رو میشوی...که هیچ کدامشان شبیه هم نیستند و دقیقا شبیه هم هستند،دنیا مکان عجیبی است...پر از تعادل است و تعادلی ندارد...


نویسندگان